دلم تنگه برادر جان.......

 مدت‌هاست نمی‌تونم بنویسم . نوشتن هم انگاری برام سخت شده . هی به انبوه مقاله‌ها و مجموعه داستان‌های کوتاه تموم نشده و دو تا رمان نیمه‌کاره‌م نگاه می‌کنم که روی هم تلنبار شدن و نمی‌دونم که باهاشون چه کار کنم . مثل بقیه‌ی پروژه‌های نصفه نیمه‌یی که همیشه چندتایی ازشون داشتم و دارم.....

 

دارم فکر می‌کنم کی فکرش رو می‌کرد که من یه شب سرد زمستونی این سر دنیا دلم اون‌قدر برات تنگ بشه و هوات رو بکنه که این‌ها رو برای تو بنویسم؟ کی فکرش رو می‌کرد که تو . تو پسر بچه‌ی تخس ننری که اون زمون‌ها من به زور می‌تونستم تحملت کنم و دیوونه می‌کردی من رو با انواع آزار و اذیت‌هات . حالا اون‌قده بزرگ شده باشی و مرد شده باشی که من واقعن دلم برات تنگ بشه و بخوام باهات درد دل کنم.......

 

روزهای سختی رو دارم این روزها این‌جا . دلیلش رو هم خوب می‌دونی که چیه . می‌دونم که هم تو و هم بقیه خیلی ازم دل‌خورین . می‌دونم که بهت فشار زیاد اومد این مدت . می‌دونم دیدن شکستن من برات قابل باور نبود و نیست هنوزم . دیگه مدت‌هاست که نمی‌دونم از من چه تصویر و تصوری توی ذهنت داری . هر باری که باهات حرف می‌زنم حرف‌هات پخته و پخته‌تر از قبل هست . جوجه . جوجه کوچولو . تو کی این همه بزرگ شدی؟ کی بیست سالت شد که من نفهمیدم . کجا بودم این پنج سال آخری که پیشت نبودم؟ چی‌کار داشتم می‌کردم؟ سرم گرم چی بود آخه؟ کجا تو رو جا گذاشتمت؟

 

ملغمه‌ی عجیبی شدی برام . فکر می‌کنم بین همه‌ی اطرافیان فقط منم که دیگه به چشم یه بچه به تو و حرف‌ها و کارهات نگاه نمی‌کنم . می‌دونم هنوز جفتمون خل‌بازی‌های خاص خودمون رو داریم . شاید هم واسه همینه که هم دیگه رو درک می‌کنیم و از هم دفاع می‌کنیم . هرچند . من نمی‌دونم که اصلن جایی هم برای دفاع از خودم باقی گذاشتم برات یا نه؟ می‌دونی که پرونده‌م خیلی خیلی سیاهه.......

 

می‌دونی . خوش‌حالم که بزرگ شدی . شاید این مدت هیچ‌چیزی مثل مسخره بازی‌های تو پای تلفن من رو از ته ته دل نخندونده . با این همه تفاوتی که با هم داریم و تو یه کمدین تمام عیاری . آقای مهندس مملکت . همه‌ی خوش‌حالیم از اینه که همون رشته‌یی رو می‌خونی که از بچگی عاشقش بودی . مغز متفکر ریاضی فامیل . که ضرب سه رقم در چاهار رقم رو ذهنی حل می‌کنی و من برای یه جمع و تفریق ساده هم نیاز به ماشین حساب دارم.......

 

می‌دونی . شب‌های این‌جا دلم می‌خواست که تو هم بودی . دیوونه‌بازی‌های من توی یه نصفه شب برفی زمستونی رو هیچ‌کی مثل تو درک نمی‌کنه . و هیچ‌کی هم مثل تو باهاشون حال نمی‌کنه . این که ساعت ده شب تازه بریم بیرون با ماشین قدم بزنیم و خیابون‌های برفی رو بالا و پایین کنیم . این‌که توی یه بار بشینیم رو به روی هم و من هیچ‌وقت نیازی نیست حس و حالم رو برای تو توضیح بدم . می‌فهمی این رو؟ هرچند . با اون قد دراز صد و نود سانتی‌ت فکر نمی‌کنم توی ورسای ِ فینگیلی ِ من جا بشی . اگه بیای من باید یه هامر بخرم که هم لنگای دراز تو توش جا بشه . هم این‌که با هم برخورد فیزیکی از نوع هیفدهم نداشته باشیم وگرنه که هر چاهار تا چرخ ماشین رو هواست.....

 

خلاصه‌ی مطلب این‌که دلم برات تنگ شده حسابی . آخ که چه‌قدر دلم می‌خواست با تو و سامان پیش هم بودیم الان . حالی می‌داد یعنی‌هااااا . با اون کوکتل‌های محشری که سامان درست می‌کنه . و من و تو که می‌زدیم زیر آواز و تو گنجیشگک اشی‌مشی می‌خوندی . آخ که چه‌قدر دلم می‌خواست جفت و جور شدنت با سامان رو از نزدیک ببینم........

 

کی بزرگ شدی فسقلی ِ قلنبه؟ خوبه ولی که بزرگ شدی . مهم نیست که تو چشم بقیه شاید هنوز همون پسر بچه‌ی همیشه مریضی باشی که دایمن تب چهل درجه داشت . مهم اینه که من می‌دونم که تو بزرگ شدی . و تو هم می‌دونی که من این رو می‌دونم . مهم اینه که مدت‌هاست به تو که فکر می‌کنم دیگه اون پسرک سر به هوا رو نمی‌بینم که همه‌ش دلم مدام براش شور می‌زد . حالا یه مرد . یه پسر بلند قد و خوش‌تیپ جوون رو می‌بینم که قدم‌هاش رو داره محکم‌تر از همیشه بر می‌داره . و به راهش و کاری که می‌کنه اعتقاد داره . حالا می‌دونم که مسوولیت من باز از همیشه سنگین‌تره . این‌بار نه برای راه‌نما بودن . بل‌که برای هم‌راهی کردن . یه هم‌راه خوب بودن خیلی سخت‌تر از یه راه‌نمای خوب بودنه . می‌دونم که مثل همیشه باورم داری من رو . می‌دونیم که جفتمون یه چیز رو می‌خوایم . می‌دونیم که هیچ‌وقت بچه‌های نمونه‌یی نبودیم شاید . ولی هیچ‌کی هم مثل ما . مثل من و تو برای هم نبود . خره . دوستت دارم................

 

 

----------------------------------

برادر جان  نمی‌دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن............

----------------------------------

 

 

پ.ن. مازیار - برادرم - بیست سالشه . شیش سال از من کوچیک‌تره . دانش‌جوی مهندسی عمران دانش‌کده فنی بابل . اون‌جا هم که از قدش و تیپش گفتم . قربون دست و پای بلوریش نرفتم (سبز چه عمل چندش آوری می‌شد ها . خودمونیم حالا) هر کی هم فکر می‌کنه که غلو می‌کنم درباره‌ش بگه تا عکسش رو نشونش بدم

 

پ.ن.٢. من و مازیار دو قطب کاملن مخالف هم هستیم . هرچی من اهل شعر و ادبیات و تاریخ و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و سایر مخلفاتش بودم و هستم . مازیار عاشق ریاضی و در کل هر چیزی که به عدد و رقم ختم می‌شه هست . از نظر شخصیتی هم همین‌طوره ولی دیگه بیش‌تر از این پته‌هامون رو روی آب نمی‌ریزم

 

پ.ن.٣. می‌خواستم یه پست بنویسم اختصاصی برای تولد زری . به‌ترین دوست جون دنیا . ولی نشد . در هر صورت . دو تا ترانه برای کادوی تولد بیست و هشت سالگیش می‌ذارم همین جا . هر چند . ام‌روز اول برای خودش فرستادمشون و گذاشتم که گوش کنه . زری . عاشقتم . تولدت مبارک عزیزترینم .
لینک ترانه‌ها:

Those Where The Days
Old School

 

 

پ.ن.۴. یه مثال کوچولو فقط می‌زنم از تفاوت‌های خودم و مازیار . اون‌هم اینه که . اوشون اصولن با وب‌لاگ نویسی مخالفه چون از توش پولی در نمی‌آد . به قول یک نفر که اسم نمی‌برم وقتی که این جمله‌ی نغز رو شنید با یک نگاه عاقل اندر سفیه به من گفت عقل این بچه بیش‌تر از تو کار می‌کنه . حالا باز هم بشین و هی وب‌لاگ بنویس!

 

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

دلم گرفت....برادر بودن شیرین تر از برادر داشتنه!...تا برادر نباشی نمی فهمی...ولی به همون اندازه که شیرینه سخته! راستی راجع به اون مسائلی که فرمودید کامنت خصوصی دارید[چشمک]

فرزام

امروز نرفتم فستیوال رقص نگاه کنم. نشستم به خوندن بچه ها. حالم همچین خوب نبود، ولی تو و عباس ر...دین به روحم. هرکدوم یه جور!

راشومون

راشومون به بلاگفا اسباب کشی کرد!!! ۱- به بلاگفا رفتیم تا دوستانی که عادت دارند کامنت های دوقلو و سه قلو بگذارند راحت باشند... در بلاگ اسکای هر نمی دانم چند دقیقه می شد یک کامنت گذاشت و اگر چیزی فراموش می شد می بایست می رفتید و یک گشتی آن اطراف می زدید تا آب ها از آسیاب بیفتد و بیایید کامنت بعدی را به کامنت دانی اندر کنید! ۲- به بلاگفا رفتیم تادوستانی که از سرعت بالا آمدن و بالا آوردن! شاکی بودند مشکلشان حل شود! ۳- به بلاگفا رفتیم تاخودمان آب و هوایی عوض کرده باشیم! اگر چه آبش مجازی و هوایش تخیلی ست! ++++ فیلم بعدی برای تحلیل دایره زنگی است. دوستان بهانه گیر دیگر بهانه ای نخواهند داشت . این فیلم به وفور در دسترس همگان است . هیچ عذری پذیرفتنی نیست! نه از شما و نه از کرگدن! بیایید و بر گنجینه ی نقد وبلاگی ها بر سینما بیافزایید . اجرتان با صاحب مجلس!

امیر

نوشتنت سبک خودته...دلنشینه...راستی اگه با داداش نازنینت کار داشتی بگو...بهش نزدیکم...

عباس

سلام...یاد دیالوگ فیلم عروس آتش افتادم((مرد عشیره بودن سخته))تو ایران برادر بودن سخته خیلی سخته مهسا ...یا حق

عباس

سلام ...خوبی دختر؟دارم جدی جدی میپرسم زنگ خنده هات کم شده خانومی...یا حق

زهرا باقری شاد

عزيزم كجايي تو؟ گاهي مسنجرم رو روشن مي كنم تا ببينمت اما نيستي..دلم تنگه..دلم تنگه..خيلي دلم تنگه برات...

میرزاقلمدون

سلام...

محمدقائدی

سلام دوست ...در گوشه ی اتاق خودت تنها یک "آرزوی مانده به دل"بودن یا مثل توی یک شب بارانی در حسرت کلاه و شنل بودن ... پیروز باشی[گل]

مهسا

چند روزه کجایی ؟ نگرانت شدم