کسانی مثل من.....

 

 

پیش‌نوشت - این پست در جواب به کامنت‌های جناب وجدانی در این پست فرزام هست .

 

 

متاسفم . فکر می‌کنم که شما عجولانه قضاوت می‌کنید . من رو چه‌قدر می‌شناسین؟ اصلن وب‌لاگ من رو تا به حال خوندین؟
"کسانی مثل شما"؟!
کسانی مثل من حرف دلشون رو نمی‌زنن . درد دلشون رو نمی‌تونن بگن . نهایت نهایتش شاید یه چیکه ازش رو توی وب‌لاگشون بنویسن و اگر سری به آرشیو خصوصیشون بزنین می‌بینین که پر از نوشته‌های پابلیش نشده هست .
کسانی مثل من شاید عادت دارن که خودشون رو همیشه شاد نشون بدن تا دردشون کم‌تر بشه . این دلیل بر این نیست که دل‌تنگ نباشن .
شما در مورد فرزام می‌دونین که یک تبعیدی خود خواسته هست . پس در مورد من هم این رو بدونین . که من در کانادا که مهد آرزوهای خیلی‌هاست زندانی هستم . خیر . پناهنده نیستم . مهاجر قانونی هستم . من از هم‌سرم جدا شدم و هنوز نتونستم طلاق ایرانیم رو ازش بگیرم . همه‌ی خانواده‌ی من ایران هستن و من این‌جا تنهای تنهام و کسی رو ندارم به‌جز انگشت‌شماری دوست خوب . بزرگ‌ترین کابوس من اینه که اتفاقی اون‌جا برای یکی از اعضای خانواده رخ بده و من نمی‌تونم برم ایران . چون ممنوع‌الخروج می‌شم . ام‌سال که برای تبریک عید با پدربزرگم حرف می‌زدم بهم گفتن "نمی‌دونم دیگه کی می‌بینمت" می‌خوام بپرسم می‌دونین آیا که چه‌قدر شنیدن این حرف برای من دردناک بود؟
خیلی نمونه‌های دیگه هم دارم که براتون بگم . وقتی که محمدرضا جلایی‌پور رو گرفتن . اشک من بند نمی‌اومد . خب درد هم داره که هم‌ورودی و هم‌دانش‌کده‌ییت رو گرفته باشن . کسی که رتبه‌ی یک کنکور انسانی سال هزار و سی‌صد و هشتاد رو آورده . نوشته‌های هم‌سرش فاطمه‌ شمس رو که می‌خونم زار می‌زنم . می‌دونین چرا؟ چون پدر من یک زندانی سیاسی سال‌های شصت بود . به جرم کمونیست بودن . دردش این‌جاست که همه از فرزندان شهدای جنگ و اعدامی‌های سیاسی سال‌های شصت می‌گن ولی کسی هرگز درد بچه‌های زندانیان سیاسی اون‌ سال‌ها رو نشنید و نفهمید . خانواده‌ی ما تا پونزده سال بعد از آزادی پدرم از داشتن هرگونه حقوق اجتماعی محروم بود . یعنی حتا اجازه‌ی گرفتن یک دفترچه‌ی بیمه‌ ساده رو هم نداشتیم .
کسانی مثل من خیلی با بقیه فرق دارن آقا یا خانوم وجدانی . کسانی مثل من بچه‌هایی هستن که ترس حرف زدن از خانواده در محیط بیرون براشون درونی شده . کسانی مثل من یاد گرفتن که همیشه یه نقاب بگذارن روی صورتشون و زیر سایه‌ی ترسی مبهم زندگی کنن .
کسانی مثل من این‌سر دنیا هم که باشن مجبورن دهنشون رو سفت ببندن و صداشون در نیاد چون همه‌ی خانواده‌شون توی ایران هستن با یک پرونده‌ی سیاسی درخشان .
جناب وجدانی عزیز . هنوز هم می‌خواین بگین "کسانی مثل شما" و امثال من رو محکوم کنید و بکوبید؟

 

 

 

 

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زري

دخمر گلم چرا عصباني شدي؟ بي خيالي طي كن...

بهنام

سلام خوبی مهسا؟؟؟ خیلی خوشحالم که اومدم و با بلاگت آشنا شدم واقعا شادم کرد حسی که زمان خوندن وبلاگ فهیم داشتم الانم دارم یعنی خوشحالی و شادی راستی تو وبلاگ فهیم واست کامنت گذاشتم اما الان متوجه شدم چی به چیه پس معذرت میخوام راستی من شما رو لینک میکنم آخه مزالبتون واقعا به دلم نشست موفق باشین در پناه حق

غزل خونه

سلام گاهی خودم هم راجع به بعضی ها زود قضاوت می کنم. ندونسته و نسنجیده گفتن یا دل کسی رو می شکنه یا شخصیت خودت رو...

امیر

اگر به دلیلی که گفتین خدای نکرده مجبور باشین بیایین ایران،آیا ترجیح نمیدین اصلا به ممنوع الخروج بودن فکر نکنین؟

فرزام

مهسا جان. همه حرفهات درست. ولی همونطور که تو کامنتهای خودم نوشتم مشکل اینه که ما همدیگه رو درک نمی کنیم. یا بهتر بگم اونایی که ااخلن مارو درک نمی کنن چون تجربه مشترکی با ما ندارن. نهایتش می شه همین کامنت امیر عزیز. مسئله ما انتخاب بین اسارت در وطن یا آزادی در غربته. ما دومر رو انتخاب کردیم و اونا اولی رو. هیچکس هم کار اشتباهی نکرده. همه مون داریم رو غریزه مون عمل می کنیم. اونا اون نیمه رو گرفتن، ما این نیمه رو.

مسی ته تغاری

گوز پیچ همراه با عذاب وجدان میدونی یعنی چی ؟ یعنی حالی که من با خوندن این پستت پیدا کردم من غلط بکنم به تو پیشنهاد بدم بیای ایران من چه کاره بیدم اصلا

بی تا

هویییییی تو کجاییی؟؟؟؟

گالری طوبی

عرضه کننده بی نظیرترین تابلوهای معرق کاری شاهکارٍ معرق را از ما بخواهید www.toubagallery.com

زهرا باقری شاد

كجايي تو؟

دانیال

پایان شب سیه سفید است ............ [ناراحت]