Freezing To Death

 

 

سردمه . این سرمای لعنتی تا مغز استخوونم نفوذ کرده و نمی‌دونم کی می‌خواد بره بیرون . دلم آفتاب داغ می‌خواد . پارسال و ام‌سال تابستون درست و حسابی نداشتیم این‌جا . دلم داغی آفتاب تابستون دوهزار و هفت رو می‌خواد بل‌که یخ استخوون‌هام کمی‌ باز بشه . الان هم با این‌که هوا خوبه . ولی من دارم می‌لرزم . سه تا بلوز کت و کلفت روی هم‌دیگه پوشیدم و هم‌چنان سردمه . دلیل اصلیش هم می‌دونم چیه . آهن خونم پایینه . فشار خونم هم که طبق همون لیست ارثیه‌های مادری همیشه پایینه . حال و حوصله‌ی درست کردن هیچ‌گونه نوشیدنی داغ و گرم‌کن داخلی رو هم ندارم . دارم قندیل می‌بندم از داخل اون‌هم . خلاصه اگه دیدین من یه چند روزی سر و کله‌م پیدا نیست . بدونین سرمای دورنم به بیرون سرایت کرده و من کللن منجمد شدم .

 

 

 

پ.ن. آفتاب تنبل پاییزی یه قلب زرده

 

 

 

پ.ن.٢. من کی گفتم دلم سرده یا روحم یخ زده؟ من فقط و دقیقن و کاملن از نظر فیزیکی و بدنی سردمه . نسخه روحی روانی نپیچین واسم که یکی جیز می‌کنه شما رو .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
محمد صادق ذاکری

سلام مهسا مطلبت خیلی قشنگه اما منجمد شدنت رو نمیژسندم اونچه زیباتره گرمای روحته و طراوت جانت که اونم با قندیل بستن؟؟؟

داستانک

وقتی دل گرم نیست هوای تابستان هم سرد خواهد بود..

غزل خونه

سلام آخخخخخخخخخخخخخخخخخی شما اونجا وسایل گرماساز ندارید مگه؟ از سرما بدم میاد شدید...