قصه‌ی بی‌سر و سامانی من.........

 

 

 

"این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد؟"*

 

تنها چیزی‌ست که این روزها در ذهنم فریاد می‌زند.

 

از همان روز دست و دلم نمی‌رود به نوشتن . کاش نخواسته بودی که آن دم آخر طلسم ِ نفرین ِ ابدی ِ خود خواسته‌ام را به دست خودم بشکانم . حالا دیگر واقعن حتا "هیچ" هم برایم نمانده‌است . من . خالی ِ خالی ِ خالی‌ام .

 

 

 

پ.ن. حرف عاشقونه‌ی خوبی ندارم.......

 

 

 

*فروغ.

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٠