آن‌چه که دوست می‌دارم!

 

 

کودک فهیم عزیزمان ما را دعوت کردیده‌اند که در بازی آن ١٠ تا چیز که می‌میریم برایشان شرکت کنیم . فقط این را بگوییم که قلم ما خودش یک‌هو شروع کرد به سبک کودک فهیم نوشتن نیشخند به ما مربوطی نداشته بیده بید!

 

١. ما کللن جماعت دندان‌پزشک را خیلی دوست می‌داریم و می‌میریم برایشان . این اصلن هم ربطی به این ندارد که آن نیمه‌یی از فامیل ما که مهندس نیستند آن هم از نوع عمرانش*  دندان‌پزشک هستند** هیچ نیمی از دوستانمان دندان‌پزشک هستند . ما فقط آن‌جایمان از این مساله خیلی می‌سوزد که از این همه جماعت دندان‌پزشک که در سراسر دنیا پراکنده‌اند . هیچ‌ کدامشان نزدیک ما نیستند و ما خیلی به آن‌جایمان فشار می‌آید که باید هی برای دندان‌پزشکی رفتن پول بدهیم . ما این پول دادن را اصلن دوست نداریم .

 

٢. ما هنوز که هنوز است جانمان در می‌رود برای دانش‌کده‌مان . ما به‌ترین دوستان زندگیمان را در آن‌جا پیدا کردیم . ما به‌ترین روزهای زندگیمان روزهای دانش‌کده است . ما یکی از آرزوهایمان این است که روزی دوباره با بچه‌ها در حیاط پشتی جمع شویم . شدن را می‌دانیم که می‌شویم . فقط روزش را نمی‌دانیم!

 

٣. ما عاشق دل‌خسته‌ی انواع و اقسام لوازم آرایشی می‌باشیم . ما به‌قدری کششمان به معشوقمان زیاد است که اگر وارد فروش‌گاه شویم راحت می‌توانیم همه‌ی موجودی حساب بانکی و کردیت‌کارت‌هایمان را لوازم آرایش بخریم تا قران آخر . برای همین ما وقتی از جلوی غرفه‌های آرایش فروش‌گاه‌ها می‌گذریم چشمانمان را می‌بندیم و حواس دلمان را پرت می‌کنیم که یک وقت خدای ناکرده مجبور نشویم برویم شب را تو کوچه بخوابیم . ما ولی با همه‌ی عشق زیادمان . زیاد آرایش نمی‌کنیم و اصولن از آرایش غلیظ خوشمان نمی‌آید . ولی با همه‌ی این تفاصیل ارث خاله‌کوچیکه‌جانمان است و باید لوازم آرایش درست و حسابی بخریم . وگرنه از گلومان پایین نمی‌رود

 

۴. ما عاشق و شیفته‌ی در مرکز توجه بودن هستیم . مخصوصن سر کارمان . و این شیفتگی به حدی‌ست که ما آن‌قدر خودمان را به در و دیوار و آب و آتش زدیم که رییس بزرگ ما را مدتی‌ست داشته‌اند که نقش می‌تی‌کومون را بازی کنیم برایشان . و بدین ترتیب ما شدیم دست‌یار مخصوص رییس بزرگ نیشخند و الان خیلی‌ها به ما حسد می‌خورند چون ما در جریان ریز همه‌ی امور قرار داریم . البته ما از جاسوسی و خبرچینی بدمان می‌آید و بی‌زاریم به شدت .

 

۵. ما کنج‌کاوی را خیلی دوست می‌داریم . البته فقط زمانی که خودمان آن را در کار دیگران می‌نماییم . اگر دیگران آن را در کار ما بنمایند یا می‌تِرِکانیمشان یا کاری می‌کنیم که خودشان خودشان را ترکیده شده بشوند!

 

۶. ما عاشق کتاب و خواندن و نوشتن و شعر و شاعری هستیم . ما را از بچگی با کتاب‌هایمان می‌شناختند و معروف بودیم به خانوم مطالعه . ما در تمامی نواحی سوق‌الجیشی و غیر سوق‌الجیشی آتارپمانمان! کتاب و دفتر ریخته و ولو شده و ما در هر نقطه می‌توانیم بخوانیم و بنویسیم . ما فقط دلمان به شدت برای کتاب کلیات سعدی‌مان تنگ شده که وقت آمدنمان چون اضافه بار زیاد داشتیم مامانمان آن را و چند کتاب دیگر را خارج کردند تا شیرینی‌های سفارش مادر شوهر سابق را وارد کنند . ما از این بابت همیشه از دستشان ناراحن می‌باشیم و یک جاهاییمان بد جور می‌سوزد . البته ما همیشه کللن به دلایلی از دست مامانمان عصبانی و در حال انفجار می‌باشیم (سلام کودک فهیم جان . خوبی خواهر؟)

 

٧. ما عاشق موسیقی می‌باشیم . چه دیگران بخوانند و بزنند و ما گوش کنیم . چه ما بخوانیم و بزنیم و دیگران گوش کنند . ما همیشه از این که پدرمان نگذاشتند ما گیتار یاد بگیریم ازشان دل‌خور می‌باشیم . ما هم‌چنین دلمان برای سنتورمان که به عوض گیتار به یادگرفتنش گماشته شدیم تنگ می‌باشد و در این سال‌ها بس زمانی که پشیمان شده‌ییم که چرا سازمان را نیاوردیم با خود این سر دنیا . حالا گیریم که از زمان پیش‌دانش‌گاهیمان دستی بهشان نزدیم حتا . برای رفع دل‌تنگی‌هایمان که خوب بود که!

 

٨. رگ و ریشه و هر چیز ما را که بزنند ما همان فمنیستی که بودیم باقی خواهیم ماند . ما البته در عین احقاق حقوق بازمانده‌ی زنان ، مرد ستیز نیستیم ولی . ما زبانمان بسیار دراز است و کم نمی‌آوریم . ما این زبان‌درازیمان را هم بسیار دوست می‌داریم .

 

٩. ما دیوانه‌ی سیگار و قلیان هستیم . هرچند بنا به قول‌هایی که به جمع کثیری داده‌ییم به طرفشان هم نمی‌رویم . ولی چه کنیم که خواهر زاده‌ی خلف دایی جانمان هستیم و اصلن خون ، می‌کِشَد . ما عاشق بوی دود سیگار و قلیان هستیم هم‌چنان . خلافمان در همین حد خلاصه می‌شود البته و نه یک قدم آن‌ورتر!

 

١٠. ما به اینترنت اعتیاد داریم . چند ماه پیش هیاتی از سران بلندرتبه و کوتاه‌رتبه‌ی آفیس بر آن شدند که ما را ترکمان بدهند از اعتیاد دوست‌داشتنی‌مان و لپ‌تاپ ما را بردند در قرنطینه . و ما هم ترک کردیم . منتها از آن‌جا که ما گاهی بی‌ظرفیت می‌شویم به دل‌به‌خواهی خودمان . دوباره خودمان را معتاد کردیم . و البته این جماعت سران هم به این نتیجه رسیده بودند پیشاپیشش که ما اعتیاد دوست‌داشتنی خودمان را داشته باشیمش خیلی به‌تر از این است که نداشته باشیمش . این است که دیگر الان چیزی بهمان نمی‌گویند! البته ما هم سعی می‌کنیم زیاده‌روی نکنیم مثل سابق!

 

 

 

--------------------

 

 

 

ما عمه زری . عمو جان کرگدن . بی تا . فرزام . رعنا . نهال و وحید را دعوت می‌کنیم که بازی کنند با ما!

 

 

 

--------------------

 

* خوب تقصیر ما چیست که پنج‌تا از پسر عمه‌هایمان و شوهر چند تا از دختر عمو و  عمه‌هایمان و به‌هم‌چنین چندین تا از نوه‌ عمه‌هایمان مهندس عمرانند؟ تازه برادر خودمان هم عمران می‌خوانند و به بتن ریزی علاقه‌ی عجیبی دارند (این را چون تازه در موردشان کشف کرده‌ییم باید حتمن می‌نوشتیم) .

 

** دندان‌پزشک‌های فامیل را برایتان ردیف می‌کنیم : شوهر ِ خاله کوچیکه‌ی گرامی . برادر شوهر خاله کوچیکه‌ی گرامی . پسر عموی عزیزمان . شوهر دختر عموی عزیزمان . پسر دختر عموی عزیزمان . دو تن از نوه عمه‌هایمان و دو تن از نوه عمه‌های مامانمان! به این‌ها اضافه کنید چاهار نفر از دوستان دوران دبیرستان را که یکی‌شان دوست جان‌جانی ما و هم‌زادمان است چون جفتمان در یک روز دنیا را به قدوممان مزین کردیم . به همه‌ی این بالایی‌ها حالا اضافه کنید این کودک فهیم دوست‌داشتنیمان را!

 

 

 

پ.ن. حالا یک چیزی بگوییم و یک اعترافی برای شما بکنیم که شما برای ما بُل بگیرید و بخندید حسابی. ما آن زمان‌های دختریمان بس که دور و اطرافمان فقط همین دو شغل در بالا ذکر شده را به وفور دیده بودیم -شغل‌های دیگر چندان در نظرمان جذاب نبودند خب- پیش خودمان عهد کرده بودیم که شوهر آینده‌مان باید حتمن مهندس عمران باشد . شوهر دکتر دوست نداشتیم خب! البت که برای شغل آینده‌ی خودمان نه این را می‌خواستیم و نه آن را . از آن‌جا که ما همیشه تابو شکن بودیم . اولین کسی بودیم که در فامیل به آن بزرگی عصیان کردیم و پس از اخذ دیپلم تجربی نشستیم برای کنکور انسانی خواندیم و مامان ما موفق نشد با همه‌ی عشقی که می‌دانست ما به دندان‌پزشک جماعت داریم ما را هم یکی از افراد این گروه بزرگ بکند!

 

   + ژاندارک - ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٩