طرحی از تن بر صلیب - 10
زن تمام راه که به سمت خانه میراند به روزی که پشت سر گذاشته فکر میکند . حوصلهی اراجیف رادیو را ندارد . میزند روی سیدی و ترکها را بالا و پایین میکند تا مهرداد میخواند "فاصله افتاده بین من و تو / دستامون نمیرسن به همدیگه / این رو بغض تو نگفت / این رو قلب من میگه / این همه سال دوری / دوری و بیخبری / من گرفتار قفس / تو پی دربهدری / من به یک آینه دلخوش / تو به سایهها امیدوار / من به غربت تو مدیون / تو از این غریب طلبکار .... هنوزم تو این هوای ابرییه افسرده خاطر / که نه دل خوشه نه دلدار / نه غزل خوشه نه شاعر / من پی بخشودنم / تو به فکر داوری / من به انتها رسیدم / تو هنوز در سفری . تو هنوز در سفری . تو هنوز در سفری ...."
زن ته سیگارش را از پنجره پرت میکند بیرون . آرنجش را تکیه میدهد به لبهی پنجرهی ماشین و پیشانیاش را میگذارد کف دستش . با خودش فکر میکند که رانندگی ماشید دنده اتومات خیلی بهتر از استاندارد است برای اینکه فقط نیاز به یک دست داری برای رانندگی کردن . به مرد فکر میکند و به این که اگر واقعن آنچه که مادرش گفته باشد درست باشد چه؟ لب پایینش را گاز میگیرد . باورش نمیشود که مرد پنهان از او تغییر عقیده داده باشد . در عین حال لبخند محوی بر لبش میآید "اگه هم نگفته یعنی با من بودن رو ترجیح میده"
زن در پیچ و خم پارکینگ میپیچد تا به محل پارک خودش برسد . فکر میکند به شرایط زندگی خودش و مرد . زندگی آنها از نظر مالی و شغلی ایدهآل خیلی از کسانیست که میشناسند . ماشین را پارک میکند و به سمت آسانسور میرود . فکر میکند به اینکه ظرف شش سال خودش را از کجا به کجا رسانده . وارد آسانسور میشود و طبقهی هجدهم را میزند . فکر میکند پنج سال پیش از نظر همه موجودیت او تمام شده بود و چه فشاری هم روی دوش او بود به راستی . و بعد فکر میکند که با مرد تقریبن در اوج همین دست و پا زدنهایش آشنا شده بود و میدانست که اگر مرد نبود شاید او هرگز این توانایی روحی را در خود نمیدید که برای زندگیاش بجنگد . اگر حمایتهای همه جانبهی مرد و حرفهایش و زمزمههای هر شبهاش نبود شاید او ..... در آسانسور باز میشود و زن به سمت آپارتمانش میرود و بیصدا وارد میشود . نگاهی به اطراف میاندازد و آرام از پلهها بالا میرود . صدا میزند "پ؟" مرد خانه نیست . زن برمیگردد پایین و به آشپزخانه میرود . گرسنهاش هست و نیست . طبق عادت میرود سر یخچال و آن را وارسی میکند . با اینکه یخچال خانهاش همیشه پر است - مثل یخچال کارتونهای تام و جری به قول خودش - هیچ چیز چنگی به دلش نمیزند . چراغ نشیمن را روشن میکند و میرود به سمت میز ناهارخوری و نگاهی میاندازد به نامهها که مرد به خانه آورده . تلفن را برمیدارد تا شمارهی مرد را بگیرد که کلید در در میچرخد و مرد وارد میشود "سلام . کی اومدی؟"
زن سرش را بالا میگیرد "سلام . کجا بودی؟"
مرد دسته کلیدش را رها میکند روی میز "رفته بودم سیگار بخرم"
زن از بالای عینکش مرد را نگاه میکند "پیاده؟"
مرد لبخند میزند "خب هوا ملس بود خیلی آخه"
زن سرش را تکان میدهد "نگران شدم . یه زنگ میزدی خب . ماشین توی پارکینگ بود اومدم دیدم خودت نیستی"
مرد شانههایش را بالا میاندازد "زنگ زدم بهت رفت روی انسرینگ"
زن اخم میکند و نگاهی به موبایلش میاندازد "اهه . ببخشید . راست میگی . گوشیم سایلنت بود"
مرد دست میاندازد به کمر زن و او را به سمت خودش میکشد "شام خوردی؟"
زن سر تکان میدهد "نه . گرسنهم نیست زیاد . یعنی دلم میخواد یه چیزی بخورم ها . ولی در عین حال دلم غذا نمیخواد"
مرد میخندد . هنوز بعد چند سال نتوانسته عادت غذایی زن را درک کند . با این حال میپرسد "دلت میخواد برات سورپرایز یه چیزی بیارم بخوری؟"
زن ابروهایش را بالا میاندازد و به مرد نگاه میکند "بستگی داره . چی مثلن؟"
مرد دست زن را میگیرد و هدایتش میکند به طرف بالکن "تو کاریت نباشه . میدونم دوست داری خیلی . فقط این جا بشین و از هوا لذت ببر . درینک چی میخوای برات بیارم؟"
زن مکث میکند . با اینکه چندان هم هوس مشروب نکرده ولی از فکر آبجو و سیگار نمیتواند بگذرد "یه دونه هاینکن"
مرد سر تکان میدهد و میرود و چند دقیقهی بعد با زیرسیگاری و پاکت سیگار خودش و دو بطر آبجو تگری برمیگردد "سیگار تو ور پیدا نکردم"
زن از جایش بلند میشود "تو جیب کتمه . من برم لباسم رو عوض کنم و بیام . خسته شدم بس که شق و رق نشستم . پاهام داره میافته دیگه"
مرد راهش را سد میکند "یه بوس بده اول بعد"
زن بوسهیی بیهوا بر لب مرد میگذارد "برو کنار باید برم دستشویی . داره میریزه"
مرد خودش را میکشد کنار و زن که از جلویش میگذرد آرام به کفل زن میزند.
نظرات ()

