طرحی از تن بر صلیب - 9
زن هنوز کامل از حمام در نیامده که موبایلش زنگ میخورد . با عجله حولهاش را میپوشد و میدود به سمت پاتختی "?Hello"
صدای پسر که در گوشی میپیچد زن با کلافگی مینشیند روی تخت "سلام . خوبی؟"
پسر لحظهیی مکث میکند "بد موقع زنگ زدم؟ انگار از شنیدن صدام خوشحال نشدی چندان"
زن نفس عمیقی میکشد "تازه از حموم اومدم . بعد هم . جنابعالی دلتون میخواد واستون فرش قرمز پهن کنم؟ بعد چندین سال یه دفعه سر و کلهت پیدا شده و تازه دو روز هم پشت هم بهم زنگ میزنی . من نباید بدونم چی شده که یاد من افتادی؟"
پسر میخندد "فکر میکنی یعنی من هیچوقت تونستم تو رو فراموشت کنم؟ اگر تو من رو یادت رفته باشه , منم تو رو یادم میره"
زن آه بلندی میکشد "خب که چی؟ اگه خیلی من رو میخواستی و برات مهم بودم همون نه سال پیش میاومدی جلو"
صدای پسر میلرزد "باز هم شروع کردی به نبش قبر کردن؟ من که چند بار برات توضیح دادم که چی شد اون موقع . تو خودت یهو غیبت زد"
زن سیگارش را روشن میکند "من غیبم زد؟ من که خودم بهت زنگ زدم و همه چیز رو بهت گفتم . گفتم که جریان چیه و هنوز هیچ چیزی قطعی نیست . منتظر فقط یه اشاره از تو بودم ولی تو هیچچی نگفتی . خب من هم تا یه حدی میتونستم غرور خودم رو ندیده بگیرم . وقتی دیدم تو سکوت کردی . گفتم حتمن نمیخوای . خب رابطهی ما از اولش هم بر مبنای «در لحظه» بنا شده بود . غیر از این بود؟ قرار نبود که هیچ آیندهیی رو جلوی خودمون ترسیم کنیم . قرار بود که از هر لحظه با هم بودن لذت ببریم . واسه همین هم وقتی تو چیزی نگفتی . خب منم رفتم"
پسر با عصبانیت جملهی آخر زن را تکرار میکند "خب منم رفتم . آره . رفتی . چه راحت هم رفتی . فکر هم نکردی که به من چی گذشت . چشمت رو راحت روی همه چیز بستی و رفتی . اصلن هم برات مهم نبود که من چه داغون شدم این وسط"
زن به مسخره میگوید "آره؟! داغون شدی؟ چرا پس همون موقع جلوم رو نگرفتی که نرم؟"
پسر آه میکشد "لام . سعی کن بفهمی . من میاومدم پیش بابات میگفتم من کیم؟ چند منم؟ میگفتم دخترش رو به کی بده؟ من یه دانشجوی یه لا قبا بیشتر نبودم اون موقع"
زن هیستریک میخندد "آره؟ واقعن؟ جدن؟ مگه نون چی داشتش وقتی که اومدش جلو؟ اونم فقط یه دانشجوی یه لا قبا بود . غیر از این بود؟"
پسر بغض میکند "عزیز من . وقتی میگم سعی کن بفهمی واسه همینه . برگ برندهی اون این بود که داشت از ایران میرفت و تو رو هم خیلی راحت میتونست با خودش ببره . حالا من به این کاری ندارم که در نهایت چه آدم مزخرفی از آب دراومد . ولی همین که تو الان در بهترین جای دنیا زندگی میکنی رو مدیون اونی . اگر باهاش نرفته بودی اینگلیس معلوم نبود که اصلن بتونی سر از کانادا دربیاری یا نه"
زن داد میزند "یعنی تو فکر میکنی بابای من اینقدر احمق بود؟ اون تا آخرین لحظه تصمیم رو به عهدهی خودم گذاشت . حتا چندین بار وسط مراسم هم ماماناینا میخواستن همه چیز رو بههم بزنن . من ایستادم جلوشون و گفتم نه . من این آدم رو میخوام . فقط هم از .... نمیدونم .... موندنم اونجا توی اون شرایط دیگه معنی نداشت . میموندم باید باز هم تو رو میدیدم که اون زمان فکر میکردم دیگه من رو اصلن نمیخوای . فقط میدونم که اون زمان باید میرفتم . همین"
پسر آه تلخی میکشد "بازیه تلخیه"
زن پک محکمی به سیگارش میزند "خب . ولی من یه بار دیگه اومدم سراغت . شیش سال پیش که از نون جدا شدم دوباره بهت زنگ زدم . و اون موقع دلم میخواست تو رو دارت بزنم . پوچگراییت رو به هیچ وجهی نمیتونستم تحمل کنم . یه آدم دیگه شده بودی که من نمیشناختمت اصلن....."
پسر میپرد میان کلامش "باورم نمیشد که تو همون آدم سابق باشی . میخواستم ازم بکنی و بری . اون موقع توی شرایط خیلی بدی بودم از نظر روحی . تو هم تازه از توی یک رابطهی هم پاشیده اومده بودی بیرون . فقط میدونم اون زمان نمیتونستم اون تکیهگاهی باشم برات که تو میخوای . اون موقع من خودم یه آدم محکم میخواستم که سرم رو بذارم روی شونههاش . و تو نمیتونستی این فشار اضافه رو تحمل کنی"
زن پوزخند میزند "واقعیت اینه که . الف . تو هیچوقت نپرسیدی ارم که ببینی میتونم تحمل کنم یا نه"
پسر میخندد "ولی حدسم دربارهی عوض شدنت اشتباه نبود . یک سال بعدش من بهت زنگ زدم . و تو چنان آدم سنگ و سختی شده بودی که من دیگه مطمین شدم که نمیشناسمت . با اون شرط و شروطهای عجیب غریبی که واسه باهم بودنمون گذاشتی . و گندهترین سنگی که انداختی جلوی پام : اینکه تو هرگز برنمیگردی ایران زندگی کنی و هیچ اقدامی هم برای خارج شدن من نمیکنی و اینکه اگه من میخوام با تو باشم خودم باید بیام . با این که میدونستی که من به خاطر شرایط خانوادهام اون زمان نمیتونستم هیچ تکونی بخورم . حال و روز مامان و بابام رو میدونستی . میدونستی که به خاطر مریضی ه حال روحی مامان و بابا اصلن خوب نبود و بعد از فوتش هم که همهی فشارها و مسوولیت خانواده افتاده بود روی دوش من . باید هم به شین میرسیدم هم به واو هم به ب . فکر میکنی خیلی راحت بود؟ و تو اون سر دنیا نشسته بودی و برای خودت فتواییه صادر میکردی . انگاری که من برده و بندهی توام"
جملهی آخر را پسر با عصبانیت میگوید و زن این را به وضوح در صدای پسر حس میکند "ببین الف . آره اونا همه رو من گفتم برای اینکه میخواستم ببینم چهقدر واقعن من رو میخوای و از تو هیچ جوابی نگرفتم به جز یه خط شعر که ایمیل کرده بودی برام . و اون موقع شاید شعر آخرین چیزی بود که من از تو میخواستم . ولی تو باز هم سکوت کردی و ناپدید شدی . حالا هنوز هم نمیدونم بعد این همه مدت زنگ زدی که چی؟ بدجوری من رو بههم ریختی از دیروز . آخرش هم نفهمیدم چی شد که یاد ما کردی؟"
پسر میخندد "شعری که برات نوشتم یادته چی بود؟"
زن مکث میکند . خوب شعر را به خاطر دارد "من به هنگام شکوفایی گلها در دشت / باز بر خواهم گشت / تو مپندار که خاموشی من / هست برهان فراموشی من . خب؟"
پسر آرام میگوید "خب نداره که . زنگ زدنم یعنی همین شعره . یعنی میخوام دوباره شروع کنیم . دارم کارهام رو درست میکنم و تا یه پنج - شیش ماه دیگه اون ور هستم . همون جور که خودت خواسته بودی"
اشکهای زن روی گونهاش میغلتند و در دلش میخواند "دیر آمدی و دامنم از کف رفت"
میگوید "الف . من داره دیرم میشه . بهت زنگ میزنم"
پسر سردی صدای زن را حس میکند و گیج میپرسد "لام . خوشحال نشدی انگاری از خبر من . همه چیز اوکی هست؟"
زن بیحوصله جواب میدهد "آره . فقط الان یهو چشمم افتاد به ساعت . یه ربع به دهه و من ساعت یازده باید جایی باشم . زنگ میزنم بهت حالا . فعلن خدافظ"
پسر با ناامیدی تمام میگوید "خدافظ" انگار میداند که زن به این زودیها به او زنگ نخواهد زد و شاید اصلن هرگز زنگ نزند .
نظرات ()

