طرحی از تن بر صلیب - 8

 چشم‌های زن تازه گرم شده که تلفن زنگ می‌خورد . زن دست می‌برد و گوشی را می‌آورد نزدیک صورتش و از لای پلک‌هایش نگاهی می‌اندازد به شماره‌ی روی دیس‌پلی "آآآآآآآآآآآآآآآآآآه . از ایرانه" و دلش می‌خواهد جواب ندهد "سلام مامان . خوبی؟"
مادرش از آن سو می‌خندد "سلام . تو خوبی؟ پ خوبه؟"
زن چشم‌هایش را روی هم فشار می‌دهد "خوبیم . پ رفت سر کار , منم داشتم کارهام رو می‌کردم که یه یک ساعت دیگه برم . بابا و سین و ژ چه‌طورن؟"
"اونا هم خوبن" و مکث می‌کند "لام . می‌خوام باهات حرف بزنم . ازت یه خواهشی دارم . فقط نگو نه . گوش بده تا آخر حرفم بعد"
زن می‌نشیند روی تخت و دست می‌برد و عینکش را از روی پاتختی برمی‌دارد "بگو . چیزی شده؟ کسی طوریش شده؟ راستش رو بگو!"
زن حس می‌کند که مادرش از آن سوی خط برای انتخاب کلمات با خودش کلنجار می‌رود "نه . کسی طوریش نشده . همه خوبن . می‌خوام راجع به خودت و پ باهات حرف بزنم"
زن آهی از روی کلافگی می‌کشد "باز چی شده مامان؟"
مادرش با لحنی که انگار می‌خواهد بچه گول بزند می‌گوید "خب آخرش چی می‌شه آخه کار شما دو تا؟ برنامه‌تون چیه آخه؟ تا کی می‌خواین همین‌جور ادامه بدین؟ الان شما نزدیک چاهار ساله که با همین . یک سال و نیم بیش‌تره که دارین با هم زندگی می‌کنین . خب آخرش چیه آخه؟ هر چیزی یه رسم و رسومی داره خب...."
زن کلام مادرش را می‌برد "مامان . ده‌هزار بار بهتون گفتم که این فکر رو از سرتون بیرون کنین . نه من دلم می‌خواد ازدواج کنم به پ . ما داریم از زندگیمون لذت می‌بریم . شما به جای این‌که خوش‌حال باشین هی چوب تو سوراخ بکنین حالا"
مادرش بغض می‌کند "لام . به خدا من و پدرت خیلی برات خوش‌حالیم . ولی آخه . خب همین جوری که نمی‌شه . بخوایم از پ حرف بزنیم , بگیم ایشون چه نسبتی با ما دارن؟ به چه عنوانی معرفیش کنیم؟"
زن می‌خندد "خب بگین داماد خانواده‌اس"
مادرش عصبانی می‌شود "فکر کردی مردم خرن؟ خب نمی‌گن یعنی شما یه عکس از عروسی دخترتون ندارین؟ به همین راحتی....."
زن حرف مادرش را قطع می‌کند "چه می‌دونم مامان جان! بگین هم‌خونه‌ان . اصلن بگین با دوست پسرش هم‌خونه شده . دروغ که نیست . خب حقیقت هم همینه دیگه"
می‌داند که با این حرف مادرش را از کوره به در برده "آره؟! که همین یه ذره آب‌رومون رو هم تو ببری؟ نمی‌گی پدرت توی فامیل دیگه چه‌طور سر بلند کنه؟ تو که دیگه بچه نیستی که . نزدیک سی سالته الان . چرا به آینده فکر نمی‌کنی؟ اصلن بچه‌دار بشین تکلیف اون بچه چی می‌شه؟"
و حالا زن هم عصبانی شده "آخه مادر من . چرا نشستی اون‌جا خودت رو اذیت می‌کنی؟ نه من دلم بچه می‌خواد نه پ . اصلن هم من نمی‌فهمم چه اصراریه که شما پ رو به عنوان دامادتون به همه معرفیش کنین؟ مگه از نون چه خیری دیدین که حالا از پ بخواین ببینین؟ خیلی دلتون داماد می‌خواد ژ رو شوهرش بدین . دست از سر کچل من و پ وردارین فقط تو رو خدا"
لحن مادرش ناگهان آرام می‌شود "مادر پ زنگ زد کلی با هم حرف زدیم . اون‌ طفلی‌ها هم همین حس رو دارن . ماها همه می‌دونیم که هم تو هم پ بد ضربه خوردین از ازدواج . ولی...."
زن با عصبانیت می‌گوید "ولی نداره مامان جان . لطفن بیش‌تر از این کش نده این قضیه رو . نه من دلم می‌خواد چنین چیزی رو نه پ"
مادرش آرام می‌گوید "مادر پ باهاش حرف زده . پ حرفی نداره ولی چون می‌دونه تو مخالفی قدم جلو نمی‌ذاره . می‌ترسه تو رو از دست بده"
زن پکی به سیگارش می‌زند و سریع در ذهنش به کنکاش می‌پردازد که آیا واقعن این اواخر مرد چنین حسی داشته یا نه . می‌گوید "مامان . بچه گول نزنین لطفن . پ بازی نمی‌کنه . اگر چیزی از من بخواد مستقیم می‌آد و حرفش رو بهم می‌زنه . هر دومون معتقدیم که جنگ اول به از صلح آخره . حالا هم . باشه . باهاش حرف می‌زنم ببینم حرف حسابش چیه اگه این‌طوره که شما می‌گین . ولی باید دیگه برم . دیرم می‌شه...."
مادرش می‌خندد "قربونت برم . مرسی . مراقب خودت باش و به پ سلام برسون و ببوسش"
زن آرام می‌گوید "باشه . مرسی . شما هم . خدافظ"
و گوشی را قطع می‌کند . سیگارش که تمام می‌شود قدری مکث می‌کند و نگاهی به ساعت می‌اندازد : هشت و سی و هفت دقیقه . بلند می‌شود و حوله‌اش را برمی‌دارد و به حمام می‌رود .

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٦