!I'm too tired to think of a title
خستهام .. مطابق معمول همهی روزها و شبهای اخیرم ......
خستهام .. دلم نگرانته هزار و یکی .. تو چه گناهی کردی آخه؟ جز فشار عصبی اضافی چی داشتم برات این چند هفته آخری؟
خستهام .. ساعت چاهار و نیم صبحه .. سه ساعت هم نخوابیده بودم که با کابوس از خواب پریدم
خستهام .. از اینکه الانها همیشه خستهام . خستهام ..
دلم میخواد که همه چیز تموم بشه .. از منتظر بودن و انتظار کشیدن خستهام .. واقعن نمیدونم میتونم طاقت بیارم برای ادامهی راه یا اینکه وسطش یه جایی میبرم و کار و زندگی خودم رو یکسره میکنم و .. تیر خلاص . یه گوله تو مغزم
خستهام . از نقش بازی کردن خستهام . از به مامان و بابا نگفتن خستهام . از کتمان کردن وجودت توی زندگیم و پنهان کاری پیش همه خستهام .
دلم برای ماماناینا میسوزه . این روزها همهش حس میکنم اگه میشد کنارشون باشی شاید کمتر فشار بهشون وارد میشد . از اینکه میدونستن تو هستی . از اینکه تنها این فشار رو به دوش نمیکشیدین هیچ کدومتون . از این که بابا خیالش تخت میشد که یه نفر دیگه هم هست که به اندازهی خودش مسوولیتپذیر باشه در شرایط فورسماژور و اوژانسی . اینکه بودی پیششون و مامان میتونست باهات حرف بزنه . دل من که دل نیست لامصب . هنوز که هنوزه حرف دلم رو نمیتونم به هیچ کدومشون بزنم . حداقل از کانال تو خیالشون جمع میشد که من حالم خوبه . هرچند . واقعیت اینه که اصلن هم خوب نیستم . تو که میدونی دستکم.................
خستهام . برای کارمون کامیتمنت بزرگی دادیم . ذهنم شدید درگیره . همچنان دارم برنامه میریزم . دلم میخواد همه چیز تموم بشه . واقعن توان جنگیدن در چند جبهه رو ندارم . دوست دارم فقط صد در صد متمرکز باشم روی کارم الان و نه چیز دیگهیی . خونه به هم ریخته هست شدید . نمیشه یکی از اون پریهای مهربون کارتون ز*یبای خ*فته با چوب جادوییش بیاد و همه جا رو مرتب کنه؟ بلکم حال من قدری سر جاش بیاد . خیلی هم کاری نکرد مهم نیست فقط ظرفها رو بشوره بقیهش با خودم
پ.ن. امتحانم رو به مبارکی و میمنت افتادم . دوشنبه دوباره باید برم . اگه این ورا پیدام نشد .. خب نشد دیگه . خدایم بیامرزد!
نظرات ()

