طرحی از تن بر صلیب - 6
زن چشمانش را باز میکند و میبندد و سرش را روی بازوی مرد جابهجا میکند . مرد دست میبرد و زیر گلوی زن را نوازش میکند . زن سرش را میچرخاند و در خواب و بیداری لبخند میزند "سلام . صبح به خیر"
مرد دستش را میبرد در موهای زن "بیدار نمیشین خانومه؟"
زن چشمان نیمه بازش را میدوزد به مرد "دیشب خوب خوابیدی عزیزم؟"
مرد لبخند میزند "آره عزیزم"
مرد سرش را پایین میآورد و زن سرش را خم میکند به طرف بالا و لبانشان روی هم میآید . مرد زبانش را میکشد روی لبهای زن و لبهای زن را محکم میمکد درون دهانش . زن لبهایش را حلقه میکند به دور زبان مرد و آن را به درون میکشد . مرد زبانش را رها میکند در دهان زن و او را محکم در آغوش میفشارد . زن چشمهایش را باز میکند و نگاه میاندازد به صورت مرد و بعد در حالی که چشمانش از شیطنت میخندند گاز محکمی از زبان مرد میگیرد . مرد ناخودآگاه فریاد کوتاهی از درد میزند و سرش را میکشد عقب و با اخم نگاه میکند به زن . زن نمیتواند جلوی خندهاش را بگیرد . دست میاندازد دور گردن مرد و بناگوشش را میبوسد و زبانش را میکشد به زیر گوش مرد و نرمهی گوش مرد را میگیرد لای لبهاش و میبوسدش . مرد دست میبرد به چانهی زن و صورت زن را برمیگرداند به سمت خودش "بدجنسیها!"
زن بلند میخندد "قربونت برم . میخواستم فقط یه گاز کوچولو بگیرم ولی بس که زبونت خوشمزهس دلم نیومد ولش کنم"
مرد چنگ میاندازد به پستان زن و محکم نگه میداردش در مشتش "حال میده همیشه تو مشتم باشه . دوست ندارم رهاش کنم"
زن موهای مرد را نوازش میکند و دستش را میگذارد روی دست مرد "عزیزم دلت میآد من دردم بگیره و تنم کبود بشه؟"
مرد میخندد "حیف که تو خوب بلدی و منم زود خر میشم . باهات چیکار باید بکنم آخه؟"
زن زیر چانهی مرد را میبوسد "هیچچی . پاشو تا دیرت نشده"
مرد نگاهی به ساعت میاندازد "شیش و چهل و سه . نه هنوز کلی وقت دارم"
زن نگاهش میکند "با ماشین من میری یا ماشین خودت؟"
مرد خمیازهی بلندی میکشد "ماشین خودم . چهطور؟"
زن پتو را پس میزند "آخه دیروز SUV رو گذاشته بودی و با ماشین من رفته بودی . واسه همین پرسیدم"
مرد چرخی میزند و مینشیند روی تخت "خواستم چِکِش کرده باشم"
زن کمر روبدوشامبرش را میبندد "اوکی بود حالا؟"
مرد در حالی که روفرشیهایش را میپوشد به بدنش کش و قوس میدهد "آره"
زن از توی آینه نگاهی به مرد میاندازد و مرد به او چشمک میزند "امروز برنامهت چیه؟"
زن از دورن کمد جواب میدهد "از ساعت یک تا طرفهای ده و نیم شب اپوینتمنت دارم . یازده صب هم وقت آرایشگاه دارم . تو اومدی شامت رو بخور"
مرد گوشهایش تیز میشود و میرود به سمت زن که دم درگاه کمد ایستاده . چانهی زن را در دستش میگیرد و زل میزند به صورتش . نگاه مرد روی صورت زن دقیق بالا و پایین میشود "آرایشگاه؟"
زن سرش را پس میکشد "موهام رو کوتاه کنم"
مرد دست میبرد و بازوی زن را میفشارد "کوتاه کنی؟ هان؟! سر صبحی شوخیت گرفته با من؟"
زن آه کوتاهی میکشد "ولم کن . بازوم رو کبود کردی . پایین موهام همه موخوره زده . باید برم برای تریم"
مرد با تردید و خشونت به زن نگاه میکند "کوتاه بشه موهات من میدونم و تو هااا!"
زن نگاه عاقل اندر سفیهی به مرد میاندازد و او را پس میزند "نمیدونم چرا اصلن در مورد چیزی که هیچ وقت نمیخوای بفهمیش به تو توضیح میدم . هر بار من میخوام برم آرایشگاه همین آشه و همین کاسه . ولم کن بابا . اَه"
مرد به دنبال زن از کمد خارج میشود "در هر حال گفتم که گفته باشم"
زن چشمهایش را میچرخاند "باشه . بیا این لباس رو گذاشتم امروز بپوشی . کراواتت هم اینه"
مرد سر تکان میدهد و وارد حمام میشود . زن روی تخت را مرتب میکند و رو تختی را میکشد و لباسهای مرد را روی تخت میگذارد . جلوی میز آرایش میایستد و زل میزند به چهرهی خودش - کاری که این سالها کمتر پیش میآید که بکند . صدای سوت مرد را که میشنود به خود میآید . نمیداند چه مدت است که جلوی آینه ایستاده . مرد سوت زنان در دستشویی را باز میکند تا بخار حمام سریعتر خارج شود . زن به آرامی میرود و در درگاه میایستد و نگاهش را میدوزد به مرد . صورت مرد پر از کف اصلاح است و مرد آنها را روی صورتش یکنواخت میکند . همچنان که دست میبرد تا تیغ ژیلت را بر دارد سرش را بر میگرداند به سمت زن "من آخرش نفهمیدم چیه اصلاح کردن من واسه تو جالبه که هر بار این جور نگاه میکنی؟"
زن نیشخندی میزند و فکر میکند "اینم بذار کنار خیلی چیزای دیگه که هیچ وقت نمیفهمی" و از اتاق خارج میشود .
نظرات ()

