طرحی از تن بر صلیب - 5

زن سینی چای را می‌گذارد روی میز اتاق نشیمن و می‌رود و برمی‌گردد و می‌نشیند روی زمین پایین پای مرد . مرد در حالی که نگاهش به تلویزیون است دست می‌کشد به موهای زن و نوازشش می‌کند و سر زن را می‌چسباند به زانویش "چرا رو زمین نشستی؟"
زن دست مرد را می‌گیرد و سرش را به عقب خم می‌کند "همین‌جوری . محض تفنن"
مرد انگشت‌های زن را در دستش فشار می‌دهد و زن فریاد کوتاهی می‌کشد "آی . نکن"
مرد می‌خندد "پاشو رو زمین نشین . برات خوب نیست . اونم الان" و دست زن را محکم‌تر می‌فشارد .
زن به سختی دستش را از دست مرد می‌کشد بیرون و یکی می‌زند روی پای مرد "دستم شکست . بدجنس"
مرد دست می‌برد و موهای زن را به هم می‌ریزد و به آرامی چنگ می‌زند "پاشو بهت می‌گم . پاشو رو مبل بشین"
زن سرش را پس می‌کشد و کنارتر می‌نشیند "نمی‌خوام . ولم کن . راحتم" و لپ‌تاپش را روشن می‌کند و مشغول می‌شود به خواندن .
مرد کانال تلویزیون را عوض می‌کند "من واقعن نمی‌دونم چی‌کار باید بکنم که تو اون پی.سی. لعنتی رو ولش کنی"
زن بی آن‌که سرش را برگرداند جواب می‌دهد "هر وقت تو دیگه تلویزیون ندیدی تا آخر عمرت منم این رو می‌ذارمش کنار"
مرد می‌غرد "این با اون خیلی فرق داره . تازه مگه من چند ساعت در روز تی.وی. نگاه می‌کنم؟ من اگه تو رو ولت کنم اون پی.سی. رو دنبال خودت همه جا می‌کشونی"
زن آهی از روی عصبانیت می‌کشد "ببین . واقعن حوصله‌ی جر و بحث ندارم الان . کلی کار عقب مونده دارم . دو تا هم مقاله باید بخونم واسه فردا . غر نزن لطفن که بدجور می‌رم تو مود پاچه‌گیری"
مرد رنجیده خودش را جمع می‌کند گوشه‌ی مبل . می‌داند که به راحتی نمی‌تواند زن را ترغیب کند که در کنار او بنشیند به تلویزیون دیدن . خصومت ریشه‌دار زن با تلویزیون همیشه مرد را کلافه می‌کند . گاه دلش می‌خواهد دست‌هایش را بگذارد روی بازوهای زن و تا آن‌جا که می‌شود محکم تکانش بدهد و بگوید "ببین . مساله تلویزیون نگاه کردن نیست . مساله اینه که من دلم می‌خواد تو کنارم بشینی و توی بغل هم باشیم"
این که زن همیشه از درک این موضوع سر باز می‌زند مرد را آزار می‌دهد . مرد که تلویزیون را روشن می‌کند زن هزار و یک کار ناتمام برای خودش می‌تراشد و حتا سریال‌های تلویزیونی را هم نگاه نمی‌کند . استدلالش هم این‌ است که "خب همه‌شون روی یوتیوب می‌آن . با کیفیت اچ.دی. تازه وسطش هم هی صد دفعه قطع نمی‌کنن که پونصد تا تبلیغ مسخره نشون بدن" و مرد دلش می‌خواهد که لپ‌تاپ زن را زیر پاهایش خورد کند.....

 

 

 

در تاریک و روشن اتاق خواب زن نیم‌خیز شده و به مرد زل زده . دست می‌برد و به آرامی سینه‌ی لخت مرد را نوازش می‌کند و دست به موهای مرد می‌کشد . نگاه می‌کند به حرکت قفسه‌ی سینه‌ی مرد که با هر دم و بازدم بالا و پایین می‌رود و گوش می‌دهد به صدای نفس‌های آرام و یک‌نواخت مرد . زن فکر می‌کند که چه‌قدر این موسیقی شبانه را دوست دارد . دستش را آرام به زیر گلوی مرد می‌کشد و مرد خودش را کمی جابه‌جا می‌کند . رن دلش می‌خواهد مرد را بیدار کند و تا خود صبح برایش حرف بزند . آرام می‌سرد زیر پتو و خودش را می‌چپاند در آغوش مرد و دست مرد را می‌کشد و سرش را می‌گذارد روی بازویش . پلک‌هایش را روی هم فشار می‌دهد ولی ذهن آشفته‌اش آرام نمی‌گیرد و زن فکر می‌کند به سال‌های دور و آخرین شبی که با پسر گذرانده بود . شبی که هیچ‌کدام نمی‌دانستند که قرار است شب آخر باهم بودنشان باشد . چه‌قدر آن دو روز شاد و شیرین بود . زن به چشم‌های پسر فکر می‌کند که عاشقانه‌ترین نگاه‌های دنیا را داشتند و به بوسه‌های پسر و این که آن بار ریش پروفسوری گذاشته بود - و زن متنفر بود از هر نوع ریشی - و چه‌قدر غر زده بود و پسر بی اعتنا به اعتراض زن که دوست ندارد مو در دهانش برود محکم‌تر و داغ‌تر او را بی‌وقفه بوسیده بود و زن سرانجام رضا داده بود و تصمیم گرفته بود تا آن‌جا که می‌تواند لذت ببرد از همین زمان اندک با هم بودنشان .... زن حس می‌کند که سرش هی سنگین و سنگین‌تر می‌شود . غلتی می‌زند و سرش را فرو می‌کند در سینه‌ی مرد و عطر تنش را می‌بلعد و خواب می‌ربایدش .....

 

   + ژاندارک - ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧