طرحی از تن بر صلیب - 4

در سکوت شام می‌خورند . بعد مرد بلند می‌شود و بشقاب‌ها را می‌چیند در ماشین ظرف‌شویی . زن اول به مرد نگاه می‌کند و بعد اتوماتیک‌وار از جایش برمی‌خیزد و با دست‌مال مرطوب روی کانتر را پاک می‌کند . مرد در حالی که دارد پودر ظرف‌شویی را در دری‌چه‌ی ماشین می‌ریزد به زن می‌گوید "چایی دم می‌کنی؟"
زن سری تکان می‌دهد و سماور را می‌گذارد روی جوش و قوری را خالی می‌کند و آب می‌کشد . مرد به اتاق نشیمن می‌رود و تلویزیون را روشن می‌کند و می‌نشیند روی مبل راحتی . زن می‌پرسد "سررسیدم رو کجا گذاشتی؟"
مرد در حالی که دارد کانال‌ها را بالا و پایین می‌کند جواب می‌دهد "روی میز ناهارخوریه"
زن به سمت دیگر اتاق می‌رود و دفتر را در دستش می‌گیرد و ورق می‌زند . با خودش فکر می‌کند خوب است . فردا صبح هیچ برنامه‌یی ندارد و قرارهایش همه از یک بعد از ظهر به شروع می‌شوند : یک - چاهار - شش - هفت و نیم . می‌داند که فردا شب نمی‌تواند زودتر از ده شب خانه باشد . مرد را صدا می‌زند "پ قرارهای ام‌روزم رو که جابه‌جا کردی برای کی گذاشتیشون؟"
مرد مکث می‌کند و می‌گوید "روی یه کاغذ توی جلد داخلی دفترته"
زن دفتر را برمی‌گرداند "آهان . دیدمش . مرسی"
نگاهی به یادداشت می‌اندازد و با خودش می‌گوید "خوبه . همه رو گذاشته برای پنج‌شنبه عصر و جمعه تا ظهر"
به ‌آش‌پزخانه برمی‌گردد تا چای دم کند . مرد همیشه می‌گوید چای‌هایی که زن دم می‌کند نظیر ندارد . حتا با این‌که زن بارها به مرد گفته که لم کارش چیست ولی مرد عقیده دارد این دست زن و نفس و نگاه اوست که به چای عطر و طعم می‌دهد . زن دو پیمانه چای در قوری می‌ریزد و قوری را می‌گیرد زیر شیر سماور و  کمی شیر را باز می‌کند تا آب روی چای‌های خشک را بپوشاند و بخیساندشان . سپس قوری را می‌گذارد روی سماور و خوب - به قول مادربزرگش - پتو پیچش می‌کند . از مرد می‌پرسد "برای ناهار فردات چی‌ بذرام؟ ظرف غذات رو کجا گذاشتی؟ توی ماشینه؟"
مرد با حواس پرتی می‌گوید "هان؟!"
زن یک سینی کوچک برمی‌دارد و دوتا لیوان می‌گذارد توی سینی . مرد انگار تازه فهمیده که زن چه پرسیده می‌گوید "فردا ناهار با یکی از کلاینت‌‌های شرکت بیرونیم . باید راجع به پروژه‌ی جدید حرف بزنیم"
زن لب‌خند محوی می‌زند . می‌گوید"من فرداشب تا طرف‌های ده - ده و نیم اپوینتمنت دارم . مرغ و سیب‌زمینی و سالاد توی یخ‌چال هست . ام‌روز درست کردم . اومدی خونه شامت رو بخور تا من بیام . گرسنه منتظر من نشینی‌ها لطفن"
برمی‌گردد به طرف سماور که حالا جوش آمده . قوری را پر می‌کند و دوباره پتو پیچش می‌کند و می‌گذاردش روی سماور . دو تا برش نازک پای سیب می‌گذارد توی دو تا پیش‌دستی و می‌گذاردشان روی میز اتاق نشیمن . مرد نگاهش می‌کند "اهه . پس کو چاییش؟"
زن از بالای عینکش مرد را نگاه می‌کند "دم بکشه . چشم"
مرد می‌خندد و بوسه‌یی برای زن می‌فرستد . زن برمی‌گردد به آش‌پزخانه و کنار یخ‌چال می‌ایستد . می‌داند که در دیدرس مرد نیست . تکیه می‌دهد به یخ‌چال و به فکر فرو می‌رود . بعد انگار چیزی یادش آمده باشد تکانی می‌خورد و یک برگ دست‌مال مرطوب از جعبه‌اش بیرون می‌کشد و روی کابینت‌ها را به عادت هر شبه‌اش پاک می‌کند . به اوپن آش‌پز‌خانه که می‌رسد سنگینی نگاه مرد را بر خودش حس می‌کند . سرش را که بالا می‌آورد مرد را می‌بیند که با لب‌خند به او خیره شده . بی‌اختیار لب‌خند می‌زند "چیه؟"
مرد می‌خندد "هیچ‌چی . درست همون لحظه که دلم یهو برات تنگ شد اومدی جلوی چِشَم"
زن از گوشه‌ی چشم به مرد نگاه می‌کند "لوس" و مرد بلندتر می‌خندد .

زن بر می‌گردد به طرف سینک و دست‌مال را در سطل می‌اندازد و دست‌هایش را می‌شوید . سپس سینی را می‌کشد جلو و قوری را از روی سماور برمی‌دارد . چای که می‌ریزد یادش می‌افتد به اولین بار که مرد به خانه‌اش آمده بود و از دیدن سماور سوت بلندی کشیده و با تعجب پرسیده بود که "سماور؟ اون هم توی تورونتو؟ واقعن از کجا آوردیش؟"
و زن خندیده بود و مرد اصرار کرده بود "نه جون پ! تو سماور رو از ایران با خودت خِرکِش کردی و آوردی این‌جا؟"
و سرش را خارانده بود که "ما تو ایرانش هم با کتری چایی دم می‌کردیم و سماور نداشتیم . یادمه یه سماور قدیمی فقط خونه‌ی مامان‌بزرگم بود"
و با بدجنسی و شیطنت زل زده بود به زن و او هم شانه‌هایش را بالا انداخته بود و خندیده بود که "بساط چایی یه آدم چایی‌خور همیشه باید آماده باشه خب"....

 

   + ژاندارک - ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٢