طرحی از تن بر صلیب - 2

دوستش که می‌رود زن فنجان‌ها را می‌برد به آش‌پزخانه و رهایشان می‌کند در سینک ظرف شویی . به ساعت نگاه می‌کند . دو ساعت و نیم مانده تا مرد بیاید خانه . زن بسته‌ی مرغ را از فریزر در می‌آورد و می‌گذارد در مایکروویو و درجه‌ی یخ‌زدایی را تنظیم می‌کند . پیازها را که خورد می‌کند فکرش می‌پرد به سال‌های دور و به رابطه‌اش با پسر . تایمر مایکروویو زنگ می‌زند و زن را برمی‌گرداند به زمان حال . روغن را که در ماهی‌تابه می‌ریزد فکر می‌کند به رابطه‌ی خودش و مرد . به تکه‌های مرغ نمک و فلفل می‌زند و فکر می‌کند که چه‌قدر خسته است . به حرف‌های شب قبل مرد فکر می‌کند . به این‌که هر بار از مرد خواسته بود برایش حرف بزند او از کارش برای زن گفته . انگار وقایع اتفاقیه تعریف می‌کند . الحق که چیزی را هم از قلم نمی‌اندازد . زن همیشه می‌داند که مرد در چه مرحله‌یی از کارش است . مرد می‌گوید و زن هم همیشه با اشتیاق می‌شنود . سوال‌هایش را هم مرد با حوصله جواب می‌دهد . توضیحاتش همیشه دقیق است . برای مرد مهم است که زن از کارش بداند . اگر زن هم نپرسد مرد خودش می‌گوید .
فکرش باز می‌پرد به صبح که از پسر خواسته بود برایش حرف بزند و پسر هم برایش شعر خوانده بود . باز به این فکر می‌کند که پسر همیشه برایش شعر می‌خواند . حرف‌های پسر  همه شعر است . اصلن گفت و گوهایشان همه شعر است همیشه .

 

زن مرغ‌ها را پشت و رو می‌کند و  در تابه را می‌بندد و شعله‌ی گاز را کم می‌کند تا مرغ‌ها آرام بپزند . سیب‌زمینی‌ها را در فویل می‌پیچد و در فر می‌گذارد . بی‌حوصله است . شماره‌ی مرد را می‌گیرد "سلام . خسته نباشی . خوبی؟"
مرد آرام می‌گوید "‌سلام . مرسی . تو به‌تر شدی؟"
زن چشم‌هایش را می‌بندد "آره . نه . قاطی‌ام یه کم هنوز . دارم شام می‌پزم . کی می‌رسی خونه؟"
مرد می‌گوید "‌نمی‌دونم . شاید کارم کمی طول بکشه"
زن بغض می‌کند "دلم می‌خوادتت . بغلت رو می‌خوام"
مرد می‌خندد "‌قربونش برم وقت پر.یودش که می‌شه هی لوس می‌شه . از دی‌شب که حال ندار بودی . ام‌روز هم گفتم بمونی خونه و استراحت کنی . شام هم از بیرون سفارش داده بودم که برم سر راه بگیرم . تو برو بگیر بخواب تا من برسم خونه"
زن بیش‌تر بغض می‌کند "‌غذا تقریبن آماده‌اس . کاش یه زنگ می‌زدی"
صدای مرد پر از مداراست "‌راست می‌گی . ببخشید . حالا یه بوسی بده و برو بخواب . قربونت برم"
زن بوسه‌یی برای مرد می‌فرستد و می‌گوید "خدافظ"

 

تلفن را که می‌گذارد دلش آشوب است . پسر شاید شریک دیوانگی‌های زن باشد ولی این مرد است که همیشه می‌داند چه‌گونه او را آرام کند . مرد عطش‌های زن را می‌داند و آن‌ها را بی جواب نمی‌گذارد . مرد است که اگر زن لب برچیند آن‌قدر نازش را می‌کشد تا آرام شود . مرد مثل پسر هراس برش نمی‌دارد وقتی زن از زنانگی‌هایش می‌گوید . مرد هرگز دچار یاس فلسفی پسر نمی‌شود .

زن سالاد درست می‌کند و فکر می‌کند به اولین شبی که با مرد خوابید . به این فکر می‌کند که هنوز با یادآوری آن شب بدنش داغ می‌شود و همه خواستن . گاز و فر را خاموش می‌کند و سالاد را در یخ‌چال می‌گذارد . می‌رود به اتاق خواب و می‌سرد روی تخت و پتو را تا روی سرش بالا می‌آورد . به شب قبل فکر می‌کند که سرش درد می‌کرد و دل‌آشوبه‌اش آرام نمی‌گرفت و مرد - نگران آن‌قدر بیدار نشسته بود و در آغوشش کشیده بود تا او بتواند بخوابد . صبح هم که بیدار شد مرد او را دوباره به رخت‌خواب فرستاد و خودش همه‌ی قرارهای آن روز زن را کنسل کرد تا خانه بماند و استراحت کند . زن با خودش می‌خندد "عجب استراحتی . درست هم همین ام‌روز بایستی پسر زنگ می‌زد تا من رو بیش‌تر به هم بریزه"
چشم‌هایش را می‌بندد و خواب همه‌ی وجودش را می‌گیرد .

   + ژاندارک - ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۳