طرحی از تن بر صلیب - 1

این داستان‌گونه رو چند وقتی هست که دارم می‌نویسمش . می‌دونم از نظر اصول و قواعد داستان نویسی شاید اشکالات زیادی هم داشته باشه . ولی برای خودم از این نظر مهمه که پیوسته دارم می‌نویسم . حتا اگه شده شبی یک صفحه و یا حتا چند خط فقط . تنها توضیحی که لازم می‌دونم بدم اینه که داستان توی تورونتو اتفاق می‌افته .

 

 

 

 

 

زن با شنیدن صدای پسر در خود می‌لرزد و بغض می‌کند . پسر برایش حرف می‌زند و اشک‌های زن روی گونه‌هایش سرازیر می‌شود . پسر حرف می‌زند و زن سیگار می‌کشد تا گریه‌اش را فرو بخورد . جواب پسر را کوتاه می‌دهد و تلفن را قطع می‌کند . کنج مبل فرو می‌رود و در خود می‌ماند . عصر با دوستش قرار دارد .

 

زن برای دوستش تعریف می‌کند و دوستش در خود فرو رفته . سرانجام می‌پرسد "واقعن چرا که نه؟ شما همیشه با هم خوب بودین . من واقعن هیچ‌وقت نفهمیدم که چی شد و چرا"
زن فنجانش را در دست‌هایش نگه می‌دارد . می‌گوید "همیشه دیر می‌رسه . همیشه وقتی سر و کله‌اش پیدا می‌شه که دیگه کار از کار گذشته"
دوستش می‌پرسد "دیگه چی می‌گفت؟"
زن آرام می‌گوید "برام شعر خوند . منم همین‌جور اشک می‌ریختم"
دوستش نگاهش را می‌دوزد به او "بهش گفتی؟"
زن سر تکان می‌دهد "نه . نیازی نبود و نیست که بدونه . فرقی هم نمی‌کنه چندان به حال هیچ کدوممون"
دوستش ابرو بالا می‌اندازد "پس پا در هوا نگهش داشتی؟"
زن پوزخند تلخی می‌زند و سکوت می‌کند . دوستش ادامه می‌دهد "چرا واقعن اون موقع نشد؟ چرا نخواستی؟"
زن بغضش را فرو می‌خورد . نمی‌خواهد خاطراتش را از گور بیرون بکشد . می‌گوید "داستانش مفصله . باشه یه بار سر فرصت برات بگم" و حرف را برمی‌گرداند "برام آبی . خاکستری . سیاه خووند"
دوستش می‌خندد "تو دیوونه‌یی"
زن نگاهش جدی می‌شود "می‌دونی که فقط دو نفر توی این دنیا هستن که هیچ‌وقت نیازی نیست من دیوونه‌بازی‌هام رو براشون توضیح بدم : تو و پسر"
دوستش صاف می‌نشیند "و مرد؟"
زن نگاهش را می‌دوزد به فنجان "مطمین نیستم"
دوستش می‌گوید "گفتم که . دیوونه‌یی"
زن خیره می‌شود به دوستش "می‌دونی که مرد رو دوستش دارم . اون هم من رو دوست داره"
دوستش می‌پرسد "پس پسر چی؟"
زن پوزخند می‌زند "مساله اینه که می‌دونم هر دوتاشون تا آخر دنیا به خاطر من می‌آن"
دوستش سر تکان می‌دهد . هر دو در سکوت چای می‌خورند . دوستش می‌پرسد "خودت چی فکر می‌کنی؟"
زن می‌‌گوید "مرد . می‌دونی که . با پسر خاطره‌های قشنگی داشتیم . دلم نمی‌خواد خاطره‌هامون خراب بشن . تنها چیزی‌یه که از گذشته‌ام برام مونده"
دوستش دست‌های زن را نوازش می‌کند . می‌گوید "می‌فهمم عزیزم"
دست‌های دو زن در هم گره می‌خورد و در هم می‌ماند . سیگار می‌کشند و در سکوت خیره می‌شوند به دود سیگارهایشان .

   + ژاندارک - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۳