......Once upon a time, I will become a Mom
این روزها به شدت حس مادر شدن -یا بودن فرقی نمیکند در اصل قضیه- در وجودم قلنبه شده . اینکه دست بگذاری روی دلت و بدانی که یک موجود دیگر دارد رشد میکند در درونت و گاهی تپشهای قلبش -هیجان زده که میشود از شنیدن صدای تو و خواهرش و پدرش- به سکسکه میاندازدت .
این روزها دلم بوی نوزاد میخواهد و صدایش که سکوت بهاری محلههای خلوت اینجا را بشکند برایم .
این روزها به لحظهیی فکر میکنم که مادر شدنم را کشف میکنم و به چشمها و دستهای تو و لبهات وقتی که سرخوشی من را از این کشف بزرگ میبینی .
این روزها به لحظههایی فکر میکنم که با دخترمان خواهم گذراند و دلم غنج میزند از شیرینی و از شیطنتش .
این روزها ترانههای "پسرم" و " گل بیتا"ی داریوش را خیلی دوست دارم بسیار بسیار زیاد .
این روزها خوشحالم . با همهی گرفتاریهایم خوشحالم . میدانم مادر دختری هستم که از تو بالیده . میدانم که روزی نه چندان دور کودکی از تو در بطن من میروید تا هر سهی ما را ذوقزده کند .
میدانم تو یک پدر نمونهیی .
این روزها....
.
.
.
.
روزی شبیه این روزها من مادر میشوم .
نظرات ()

