١٣٨٨
سال اومد و تحویل شد و رفت . ششمین بهار تورونتو رو هم دیدم . و چه بهاری . از همهی این سالها هواش بهتر و بهاریتر . ولیییییییییی...................
افتادهام در بستر بیماری . انفلوانزا اینبار بدجور کار دستم داده . سرفه امانم را بریده . صدایم هم به صدای خروس میگوید ذکی! در نمیآید . بهم گفتند نیا سر کار که بقیه را مریض نکنی . شبها خوابم نمیبرد از بس که هی در رختخواب ماندهام . سر سال تحویل خواب بودم و چه شیرین این خواب . منگ منگ از قرصهای سرماخوردگی و شربت سرفه . بیهوش بیهوش . مزه داد در هر صورت . دیدم که سال را میشود اینطور هم تحویل کرد و هیچ اتفاقی هم نمیافتد . تلفنهایم را چند روز بعد زدم و گفتم دیدنتان هم نمیآیم بسکه مریضم . از ایران هم که همه خودشان زنگ میزنند همچنان . خوبیاش این است که چون صدایم در نمیآید پدر امسال لطف کرده هرجا میروند مستقیم با همراهشان شمارهام را نمیگیرند که حرف بزنم . و من چهقدر بدم میآید از این تبریک گفتنهای زورکی . و مامان همچنان روزی دوبار زنگ میزند ببیند که من بهتر شدهام یا نه . و کلی گلایه از اینکه چرا مراقب خودم نیستم و به خودم نمیرسم................
یار هم که رفته شهر و دیار مادری به همراه دخترک . دیروز که برای کار کوچکی رفته بودم آفیس همکارها تشخیص دیگری هم برای بیماریام دادند و آن درد فراق بود . که یار نیست که مثل هر روز با فراغ بال روزی یک ساعت نازم را بکشد و .... و من فقط خندیده بودم به حرفشان . و نگفتم که یار آنجا هم که باشد فرقی برایش ندارد . هنوز هر روز زنگ میزند و نازم را میکشد . و خیلی چیزهای دیگر ..............
امسال متفاوت شروع شد . میخواهم سال متفاوتی باشد در کل برایم . چند روز پیش بیست و شش سالگیام را به وضوح حس کردم و لذت سرخوشی زیر دندانهایم دوید . و به این فکر کردم که هشت سال گذشته از سال هزار و سیصد و هشتاد و من چهقدر دور شدهام از مهسای آن سالها و در عین حال چه هم به او نزدیکم . امسال مامان را بهتر فهمیدم و پدر هم آرامتر بود . نمیدانم . شاید من واقعن بزرگ شدهام . یار هم که به جای خود . حتا در رابطهام با او هم پختهتر شدهام انگار یکجورهایی . حس میکنم به گزار تازهیی از زن بودنم رسیدهام . گزاری که اگر یار نبود و حرفها و زمزمههای هر شبهاش . شاید هیچگاه برایم تحقق و معنا پیدا نمیکرد .
و دو دوست بسیار عزیزی که این چند ماه آخر را با من بودند برای قهقهه زدن و گریهها و گلایههای شبانه . نیلوفر عزیز که امیدوارم همیشه در کنار ایمانش شاد باشد و مرجان بسیار بسیار عزیزم و امیر کوچکش که جای ویژهیی در قلبم دارند .
و در آخر . زری . محسن . عباس . حامد . فرزام و همه و همه و همهی شماهای دیگری که دوستتان دارم . دعا کنید که این سرفهی لعنتی دست از سر من بردارد تا سال خوبی داشته باشید!
پ.ن. پدرم را سالهاست - شاید از سه و یا چاهار سالگی - که پدر صدا میزنم . به نظرم دلنشینتر و آهنگینتر از بابا ست .
نظرات ()

