سهم من از تو...........
مهسا خسته . مهسا بیخواب . مهسا گلودرد و سردرد گرفته . مهسا عصبی . مهسا افسرده .....
چی میخوای دیگه تو از جونم؟ اون پنج سال بس نبود واقعن که هنوز که هنوزه توی خوابهام هم دست از سرم بر نمیداری؟ بودنت یه جور کابوس بود .. نبودنت یه جور دیگه .. آخه من تاوان چی رو باید بهت پس بدم؟ پنج سال از بهترین سالهای زندگیم کم بود که به پات گذاشتم؟ نمیخوابم چون میترسم چشمام که هم بیاد باز قیافهت رو ببینم و صدات توی گوشم بپیچه .... چرا ولم نمیکنی؟ .. مگه خود تو نبودی که همیشه طلاق میخواستی؟ .. مگه خود تو نبودی که تا من حرفی میزدم یا از چیزی دلگیر میشدم میگفتی ما اصلن شبیه هم نیستیم و بهتره که جدا بشیم؟ .. چرا وقتی که من بالاخره بعد پنج سال تصمیم گرفتم این همزیستی غیر مسالمتآمیز مصیبتبار رو تمومش کنم به همهتون گرون اومد پس؟ .. میدونم باورت نمیشه که من بدون تو دارم ادامه میدم . میدونم نمیخوای موفقیت من رو ببینی و تحمل دیدنش رو هم نداری . میدونم موفق بودن من یعنی ابطال همهی باورها و تیوریهای تو و خانوادهت در مورد من . میدونم هر کاری از دست تو و پدر و مادرت بر بیاد کوتاهی نمیکنین تا سنگ بزرگتری بندازین جلوی پای من . میدونم که میدونی آرامش من برام خیلی مهمه . میدونم همهی تلاش خودت رو میکنی تا من رو داغونم کنی . داغونتر از اینی که هستم حتا .....
خستهام . بیخوابیهای مدام این یکی دو هفته هم شده مزید بر علت . دورههای افسردگیم دارن برمیگردن . حوصله ندارم . دلم میخواد برم یه جای دور برای یه مدت طولانی گم و گور شم . با سامان البته
.. نمیخوام به چیزی فکر کنم . مخصوصن به "تو"ی عوضی و اصولن هر چیز دیگهیی که تهش به پول ختم بشه ......
خیلی دلم میخواد واکنشت رو ببینم وقتی که راجعبه سامان میشنوی .. تو ی آشغال که همهچیز من رو ازم گرفتی . لهم کردی . شکوندی من رو . دلم میخواست فقط میدیدی که چهطور همهی خوردههای من رو داره جمع میکنه که سرپا بشم دوباره . هرچند . خجالت . شرف و وجدان چیزهایی هستن که تو و خانوادهت بویی ازشون نبردین .......
هیچچی ازت نمیخوام . فقط از زندگیم برو بیرون . نمیخوام بیای دیگه به خوابهام . نمیخوام توی خواب بهم این حس رو القا کنی که دلت برام تنگ شده . بذار راحت و بدون ترس بخوابم . فقط همین . . .
پ.ن. این روزها وقتی با مادربزرگ هشتاد سالهی دوستم که یه چند ماهی میشه از ایران اومده پیش بچهها و نوههاش و یک زن بسیار بسیار سنتی و قدیمییه حرف میزنم تازه میفهمم چرا تو به من میگفتی فمنیست! فقط نمیفهمم چرا باید طرز فکر یه آدم بیست و هشت ساله که بیشتر از سهچاهارم عمرش رو توی سوئد و کانادا زندگی کرده و ادعای مدرن و پیشرو بودن خودش و خانوادهش گوش فلک رو کر کرده - باید یکی باشه با افکار یک پیرزن روستایی که فقط سواد خوندن داره (اسمش رو هم به زور بلده بنویسه) .. البته باید اذعان کنم که در بعضی موارد اون خانوم بسیار روشنفکرتر و باز تر از تو و خانوادهته .. میدونی . با همهی بلاهایی که سرم آوردین دلم برای همهتون میسوزه .. مادرت مشکل روانی داره ولی هیچ کدومتون حاضر به پذیرش این واقعیت نیستین .. مساله اینه که حالت مالیخولیایی ایشون روی همهتون تاثیر گذاشته و دچار حس خود برتر بینی کردهتون . همیشه این بقیه هستن که مشکل دارن و اشتباه میکنن نه عضوی از خانوادهی هفت نفری شما .. باید یه تیم تحقیقاتی بره سرچ کنه ببینه چرا بقیهی مردم دنیا اینهمه نفهم هستن . شماها ژن خاصی به خودتون تزریق کردین آیا؟
پ.ن.٢. عزیزترینم . اگه محض حضور آرامشبخشت توی زندگیم نبود کوچکترین انگیزهیی برای ادامهی این مبارزه نداشتم . مرسی که همیشه پشتمی و بهم با حرفها و رفتارت دلگرمی میدی که بدونم یکی هست که من براش خیلی مهمم . یکی هست که اگه صدام رو نشنوه دلش برام تنگ میشه . یکی هست که با همهی دردی که خودش داره باز هم مرهم میشه روی زخمهای من . یکی هست که یادم میآره من آدم شجاعی هستم که خواستم اختیار زندگیم دست خودم باشه و برای همین به هر چیزی تن ندادم . من موفق میشم . باید بشم . این کمترین کاریه که میتونم در جواب اینهمه عشق و حمایت همه جانبهت بکنم.
-----------------------------
پ.ن.۳.لازم به توضیحه آیا که مخاطب پینوشت دوم با مخاطب بقیهی متن فرق داره اساسی از پایه و بن؟
نظرات ()

