هنوز هم....
اینهم "هنوز"های من . به درخواست زری.....
هنوز عاشق فیلم "برباد رفته" ام و هنوز همچنان مبهوت شخصیت "اسکارلت". هنوز هم که هنوزه در هر بار که فیلم رو میبینم یه بخش جدیدی از شخصیت "اسکارلت" رو کشف میکنم .
هنوز هم "پدرخوانده" رو میبینم فقط برای خاطر "مایکل کرلیونه" .
هنوز "داریوش" ..... زری همهچیز رو در بارهش نوشته .
هنوز وقتی ترانههای مورد علاقهم رو گوش میدم به شاعرشون حسودیم میشه .
هنوز دلم میخواد خواننده بشم .
هنوز دلم میخواد بشینم و کارتون ببینم و عاشق برنامه کودک هستم .
هنوز دلم میخواد درست تنگ غروب برم خونهی مامانبزرگم -مامان مامانم- و توی اون اتاق تاریک بشینم تا نمازش تموم بشه و وقتی داره سلام میده برم کنارش و سرم رو بذارم روی پاش و اون آرووم آرووم تسبیح بزنه و دعا کنه .
هنوز هم عاشق جدول حل کردنم و کتابچهی جدولم رو در کمتر از یک هفته تموم میکنم .
هنوز هم با خاله کوچیکه که حرف میزنیم کله پاچهی همه بار گذاشته میشه و جیگر هر دو جلا میآد حسابی .
هنوز هم از بوی کلهپاچه . سیرابی و شیردون . لبو . شیر داغ بدم میآد .
هنوز هم قیافهی سر شیر رو که ببینم عملن حالم بد میشه و دستشویی لازم میشم .
هنوز هم دلم میخواد برم مدرک آرایشگری بگیرم و یک آرایشگاه بزرگ باز کنم .
هنوز هم از کتابهای "رومن رولان" خوشم نمیآد .
هنوز هم نمیفهمم چرا "بوف کور" باعث خودکشی میشه گاهی؟!
هنوز هم "شریعتی" رو دوست ندارم .
هنوز دلم هوس تخت و اتاق خودم رو میکنه که مثل سابق دراز بکشم و کتاب بخونم بیخبر از دنیا فارغ از هر مسوولیتی .
هنوز عاشق سیگارم . هرچند الان ده ماهه که ترک کردم .
هنوز عروسک باربی دوست ندارم! و عاشق لگو بازیام .
هنوز برف که میباره یاد پارک قیطریه و امید میافتم .
هنوز "یه ذره عاشقم باش - قد یه دونه ارزن" من رو شدید به خنده میاندازه .
هنوز مسیر امیرآباد مخصوصن از دانشکده تا خوابگاه رو حفظ حفظم .
هنوز هم از هر شعری که بخونم و خوشم بیاد سریع توی دفترم مینویسمش .
هنوز هم وقت تلف میکنم فطیر!
هنوز هم وقتی شمارهی سامان رو میگیرم تا جواب بده ضربان قلبم میره روی هزار .
هنوز هم نتونستم بعضی از حرفها و رفتارهای مامان با من در دوران تینایجریم!! رو فراموش کنم .
هنوز هم تینا رو از مازیار بیشتر دوست دارم .
هنوز هم دلم فقط یه بچه میخواد و نه بیشتر .
هنوز هم دلم میخواد یک دل سیر یک شخص خیلی خاص رو کتک بزنم . اونقدر بزنم تا به مرز مردن برسه .
هنوز دلم میخواد یک بار اشکان رو در حضور دوستای مشترکمون ببینم و حرفهایی که سالهاست ته دلم مونده رو بهش بگم .
هنوز هم شیمی دوست ندارم و با فیزیک مدار و خازن مشکل دارم . عوضش مبحث آینه و عدسی رو عشقه .
هنوز هم بلد نیستم جذر بگیرم .
هنوز تا سر حد مرگ از انواع پرنده . مارمولک . گربه میترسم .
هنوز اگه چشمام رو ببندم و فکرم رو متمرکز کنم میتونم صدای موجهای خزر که به سنگها میخورن رو بشنوم .
هنوز غذای ترش و انواع ترشی رو دوست ندارم .
هنوز گاهی فکر میکنم آخ که اگه "عمو" هنوز زنده بود..............
هنوز دلم تنگ میشه برای ویلای علیآباد .
هنوز از رویاهای من و خاله کوچیکه اینه که یه روز پولدار بشیم و خونهی بابلسر رو پدربزرگم سالهاست فروخته دوباره بخریم و همونجور که اون زمونها بود دوباره از نو بسازیمش .
هنوز هم "پائولو مالدینی" و "دیوید بکام" رو دوست دارم و به طبعشون هم میلان و منچستر و رئال و ایتالیا و انگلیس رو .
هنوز هم نه قرمزم نه آبی ولی هنوز هم برای دهن کجی و ساز مخالف زدن با سایر فوتبالیهای فامیل آبیتهی شدید خودم رو معرفی میکنم .
هنوز هم عرق ملیم به جوش نمیآد برای بازیهای تیم ملی!
هنوز هم شطرنج حوصلهم رو سر میبره .
هنوز هم تلفن از ایران که داشته باشم در یک ساعت نامتعارف ته دلم میلرزه که پدربزرگ و مادربزرگم چیزیشون شده .
هنوز هم شوید باقالی پلو رو با کیشمیش میخورم و اگه غذا کباب گوشت باشه عزا میگیرم .
هنوز تنها کسی که تمام زوایای روحی و جسمی من رو درک میکنه زرییه .
هنوز مشهد نرفتم در عمرم!
هنوز "حافظ" و "سعدی" میخونم و "مولوی" رو سر میپرم!
هنوز هم "حسام نواب صفوی" به نظرم خوشتیپترین و خوشقیافهترین و جذابترین هنرپیشهی مرد ایرانه . "محمدرضا گلزار" به گردش هم نمیرسه به عقیدهی من .
هنوز هم از "امین حیایی" خوشم میآد .
هنوز هم "جمیله شیخی" رو بهترین هنرپیشهی زن ایران میدونم از همه جهت .
هنوز هنرپیشهی مقتدر برای من یعنی "انتظامی" و "شکیبایی" . بقیه برن جلو بوق بزنن.
هنوز هم عاشق "جورج کلونی"ام .
هنوز هم عاشق بوی ادکلنهای "بولگاری" و "آنباند" مردونه و افترشیو "نیوآ" هستم .
هنوز هم یکی از عمههام رو از بقیهشون خیلی بیشترتر دوست درام .
هنوز هم مازیار و تینا ازم حساب میبرن!
هنوز هم هیچ گروهی از دوستام نتونستن جای زری و عباس و محسن رو برام پر کنن .
هنوز هم دلم میخواد یه بار حسابی حال علی عراقی رو بگیریم با زری باهم!
هنوز دلم هوس شبهایی رو میکنه که از تهران برمیگشتم و مامان که میرفت بخوابه میرفتم کنارش مینشستم و براش شعر میخوندم و کلی حرف میزدیم .
هنوز صبوری بابا رو تحسین میکنم . اینکه مینشست و اجازه میداد من تمام عقایدش رو زیر سوال ببرم و حزب رو نقد کنم و فلسفهی مارکس رو..........
هنوز ازم جون بخواه ولی یه قاشق از غذام رو نه!
هنوز هم شبهای فروغ خوانی و شاملو خوانی........
هنوز هم.................... بخوام ادامه بدم کلی هنوز دیگه دارم که بگم ولی فاکتور میگیرم ازشون و لطف میکنم به شما!
پ.ن. هنوز هم امید داریم سامان جانجانمان غیرتی نشوند از اینکه این پست ما پر شده از اسامی هنرپیشهها و فوتبالیستهای هات و جیگر که ما دوستشان بسیار میداریم .
پ.ن.٢. خصوصی! (هنوز هم عاشقتم . منتها خیلی بیشتر از روز اول)
نظرات ()

