و توی دلم خط زدم تو را....
دیدی رفیق آخر این بازی - تنهایی و غرور و شکستن بود
ما هیچوقت ما نشدیم آری - همیشه تو, تو بودی و من, من بود
همیشه تو اسیر غروری سرد - همیشه من دچار غمی مبهم
دو آدمی که خسته ولی عاشق... آقا! کدام عشق؟ کدام آدم؟
در من شرار جهل و ندانستن - در تو نشانههای فراموشی
از من, خیال و خامی و خودخواهی - از تو سکوت و سردی و خاموشی
آقا! کدام عشق؟ کدام آدم؟ ما سایههای گربه و سگ بودیم
رو زخمهای کهنهی هم انگار, جای دوا همیشه نمک بودیم
هر دو چه بیتحمل و بیطاقت - هر دو چهقدر بچه, خیالاتی
بیاعتنا به باقی آدمها - از حب و بغض و حرص و حسد قاطی
هر دو شعار عشق و جنون بر لب - افسوس! از شعور چه بیبهره
من ظاهرن پرنده, تو پروانه - از آسمان و نور چه بیبهره
.
.
دیدی رفیق آخر این بازی... بازی که نیست! واقعیت دارد!
آن شاهراه گمشده پیدا شد - لطفن بایست! واقعیت دارد.....
پارسال این موقع برای همیشه از خونه رفتی بیرون و در رو برای آخرین بار محکم پشت سرت بستی .. یادمه گریه نکردم .. فقط منگ بودم .. نشستم و سیگار کشیدم .. هنوز هیچکسی چیزی نمیدونست بهجز خاله و شوهر خالهی من .. خندهام گرفته بود که قاعدتن هر کسی توی این حالت باشه باید بشینه به گریه کردن و دریغ از یک قطره اشک که توی چشمای من باشه .. ذهنم کار نمیکرد اصلن .. بابا نبود و نمیدونستم برخورد ماماناینا با این مساله چی میتونه باشه .... نمیخواستم بهش حتا فکر کنم .. یادمه که رفتم بالا و یه پتو و بالش آوردم پایین و روی کاناپه خوابیدم .. فضای اتاق خواب برام سنگین بود .. به صبحش فکر کردم و به حرفهایی که زده بودیم .. اونشب یادمه پشت سر هم نزدیک هشت - ده تایی سیگار کشیدم .. یادم نیست که کی خوابم برد و صبح فرداش کی بیدار شدم .. یادمه فرداش اولین کاری که کردم این بود که زنگ زدم به آرش و بعدش هم به زری .. بعد هم رفتم پنجتا پاکت سیگار خریدم و برگشتم خونه .. یادم نمیآد بقیهی روز رو کار خاصی کرده باشم .. هنوز یه جورهایی منگ بودم .. نشستم تلویزیون دیدن و سیگار کشیدن .. شب دوباره روی کاناپه خوابیدم .. فرداش حول و حوش ظهر بود و من تازه از حموم اومده بودم که بابام زنگ زد .. نفسم بند اومده بود که الان چی میخواد بگه .. چندان دل خوشی هم که از تو و خانوادهت و برخوردهاتون نداشتن این چند ساله .. ازم پرسید کجاست؟ .. گفتم همون پریشب یه ساک کوچولو واسه خودش بست و رفت خونهی مامانش .. گفت تبریک میگم که بالاخره سر عقل اومدی, شیش ماه بعد این که رفتی من به پدر شوهر و مادر شوهرت گفتم اینا باید از هم جدا بشن و به درد زندگی باهم نمیخورن .. گفت این حرفایی که زده میشه اصلن برای من مهم نیست, من دختر خودم رو اونقدر میشناسم که هر حرف چرندی که در مورد خودش, رفتارش و کارهاش بشنوم باور نکنم؛ ایرادهاش رو هم خودم از همه بهتر میدونم .. محکم باش که من پشتت هستم و مطمین باش این بار راهی که میری راه درستییه .... نمیدونستم چی بگم .. یه جورهایی شاید باورم نمیشد حرفایی رو که دارم میشنوم .. یادمه آرووم بودم, خیلی آرووم .. یادمه آخرین حرفش اونروز این بود که اگر برگشتی توی اون زندگی که اون همه توش تحقیر شدی, دیگه اسم من رو نیار, دیگه دختر من نیستی .. بغض کرده بودم از شنیدن این حرفش .. خدایا .. من که خیلی از حرفها و برخوردها رو نمیگفتم پس از کجا خبر داشتن؟ .... گفت سوگنامهیی رو که برای مادربزرگ اشکان, از طرف اشکان و خواهر و برادرهاش نوشتی و ایمیل کردی برای مازیار, وقتی پرینتش رو بردیم خونهی اونها, شوهر خالهی اشکان خط اول رو نخونده گفت این نوشتهی مهسا هست و همون لحظه چهرهی پدرشوهر و مادرشوهرت رفت توی هم و کلامی هم در موردش حرفی نزدن .... من توی دلم خندهام گرفته بود اون لحظه .. خب کارهای این مدلی از نظر اونها همیشه وظیفهی من بود .. همون جور که هر هفته باید برای برنامهی رادیویی خواهرت شعر آماده داشتم و خوندنش رو باهاش تمرین میکردم و کلامی هم ازم هیچ تشکری نمیشد (یادمه یه بار شعر آماده نبود و پدر و مادرت براق شدن سمت من که مگه نمیدونی این هر هفته این موقع برنامه داره - باید!!!! شعرت آماده باشه) به همه هم میگفتن که اون برنامهی رادیویی رو گوش بدن .. که خواهرت خیلی قشنگ فارسی رو حرف میزنه و شعر میخونه!!!!!!! و من عامل پشت صحنهیی بودم که اسمش حتا توی تیتراژ پایانی هم نبود هیچوقت ...... دلم نیومد اینها رو اون لحظه به پدرم بگم, چون خودش آتشفشان بود به اندازهی کافی .. واقعیت این بود که "ما" خیلی وقت بود که تموم شده بودیم .. خریدن این خونه آخرین تیر ترکش من برای حفظ این رابطهی از ابتدا بیمار بود .. ولی اشتباه میکردم .. همون جور که تو من رو میخواستی تا از سین جیمهای مامان و بابات راحت بشی و من رو بندازی وسط گود که حرفاشون رو من بشنوم و سانسور کنم و به تو نگم و از تو و کارهات پشتیبانی کنم و لاپوشونی کنم هی, خونه رو هم در اصل برای آزادی عمل بیشتر خودت میخواستی .. ما همش پنج ماه بیشتر توی این خونه باهم نبودیم .. چند شب در هفته, ما هنوز نرسیده خونه دوستای مجرد تو دم در بودن؟ همیشه برنامهت رو با اونها میذاشتی و نزدیک خونه که بودیم بهم میگفتی که بچهها دارن میآن .. هیچ با خودت فکر میکردی که این آدمی که برحسب اشتباه بزرگ خودش با من همخونه شده حوصلهی مهمون رو داره یا نه؟ و من خسته تازه باید میاومدم و ننشسته میرفتم بساط شام رو آماده کنم .. نگو همهش باربیکیو داشتیم اون شبها .. خالی که نبود, کلی مخلفات داشت .. تازه بعدش هم ظرفها .. بعد هم تا ساعت دوازده یک بشین اگه آقایون هوس کنن برن خونههاشون .. بعد هم که خود جنابعالی .. مست مست از ویسکی و آبجو و ودکا و نئشهی نئشه از ماریجوانا .. بوی گند میدادی هر شب و هر شب و هر شب .. باید یکی دو ساعت صبر میکردم که بوی تو تعدیل بشه تا من هم بتونم بیام کنارت توی تخت بخوابم .. یا این بساط بود .. یا شبهایی که من تا ساعت یک - دو صبح خونه تنها بودم و تو مثلن قرار کاری داشتی .. واقعن فکر میکنی من دروغهات رو باور میکردم؟ این که به روت نمیآوردم چیزی رو میذاشتی به حساب زرنگی خودت, نه؟ .. دیگه نمیدونستی که چشمای قرمزت قبل هر چیزی که بگی لو میدادنت .. بگذریم .. همهی اینها حالا دیگه گذشته و تموم شده .. دیگه حتا بهشون فکر هم نمیکنم .. حرفشون رو هم نمیزنم .. دیگه یک سالی که باید میگذشت تموم شده .. نمیدونم بهت توی این یک سال چی گذشته ولی خودم رو میدونم که خیلی بزرگ شدم و تغییر کردم .. سال راحتی نبود .. مردن و دوباره زنده شدن همیشه خیلی درد داره .. برگشتن به روزهای قبل ورود تو به زندگیم .. تلاش برای به دوباره به دست آوردن اعتماد به نفس مردهام .. روزهای سرگردونی زیادی داشتم .. پرسه زدنهای بیهدف با ماشین توی خیابونها .. پشت فرمون داد کشیدنها و فریاد زدنها و گریه کردنها با داریوش و ابی و سیاوش قمیشی و شادمهر و گوگوش و ستار .. اینا رو هیچکسی ندید و نمیدونه .. میدونی .. ما قشنگ شروع کرده بودیم .. ولی از همون ابتدا خیلی از هم دور بودیم .. باهم که حرف میزدیم انگار از دوتا کرهی مختلف اومدیم و روی زمین همدیگه رو پیدا کردیم و .... یه زمانی خیلی دوستت داشتم .. ولی مدتها بود که این احساس توی من مرده بود .. من همون شب عروسی علی این رو بالاخره پیش خودم اعتراف کردم .. وقتی که باهم میرقصیدیم و صدایی توی ذهنم هی بهم میگفت این کسی که باهاش میرقصی اون آدمی نیست که باهاش ازدواج کردی .. یه مرد غریبهی پاتیل نئشه هست .. سعی داشتم که اون صدا رو خفه کنم ولی نمیشد .. تو اونی که من باهاش ازدواج کرده بودم نبودی .. میدونم منم اونی که تو باهاش ازدواج کرده بودی نبودم دیگه .. ما دو تا آدم غریبه بودیم .. من نمیتونستم دیگه تابش عشق رو توی چشمات و خندهی روی لبهات حس کنم .. تنها چیزی که میدیدم این بود که تو یه آدم مست مستی و بس .. و بس .. بس .. بس .. بس .. پارسال این موقع برای همیشه رفتی و در رو برای آخرین بار پشت سرت بستی . تموم شد . همین .
....با تو شدم من آغاز, دستان تو مرا ساخت
مشتت به چنگم آورد, اما به هیچ مرا باخت
بس کن نزن تبر را بر شاخهام که خستم
این زخم اولین بود یا زخم آخرینم
ایکاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم
از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم....
پ.ن. میدونی هیچ وقت به روت نیاوردم بعد این که از کمپینگ بچلر پارتی علی که برگشتی وقتی که داشتم لباسهات رو میذاشتم توی لباسشویی, یه جفت جوراب صورتی چرک ساقکوتاه دختروونه بینشون پیدا کردم .. ساکت رو قبل رفتنت لحظهی آخری من خودم بسته بودم .. فقط خواستم بدونی این رو .. هرچند دیگه .. فرقی .. هم .. نمیکنه .. خواستم بدونی فقط . همین .
پ.ن.٢. شعری که اول نوشتم مال زرییه .. البته ورژن خلاصه شدهاش!
نظرات ()

