اندر احوالات فامیل شوهری که من باشم!
زنگ میزنم به انوش و فلور . انوش جواب میدهد . بعد از سلام میگویم گوشی را بدهد به فلور و سر به سرم نگذارد . با فلور یک ساعتی میگوییم و میخندیم . به فلور میگویم تلفن را بگذارد روی اسپیکر و بعد میگویم "دفعهی بعد وقتی بهت زنگ میزنم که انوش نباشه . سرم رو برد بس که هی غر زد" انوش داد میزند "دختر دایی هم دختر داییهای قدیم"
تلفنم زنگ میخورد . رویاست . وسط حرف زدنمان شنتیا میآید خانه . زودتر از معمول التبه . به رویا میگویم که گوشی را بدهد به شنتیا و میگویم "زود اومدی خونه و اونهم دست خالی! برو از بیرون شام بگیر و برگرد" میگوید "تا من برم و برگردم که دو ساعت طول میکشه که" میگویم "خوب تا اون موقع من و رویا هم به میزان دلخواه کلهپاچهی تو رو بار گذاشتیم و جیگرمون رو جلا دادیم . برو مزاحم کسب و کار ما نشو" میخندد و میگوید "ما هم دلمون خوشه که دختر عمو داریم ها"
با مازیار حرف میزنیم . میگویم "واسه فلان مناسبت! چی واسه المیرا میگیری؟" میگوید "بابا تازه عید بود براش کادو خریدم . قبلش هم که ولنتاین بود" میگویم "چه ربطی داره . تو باید!!!! براش کادو بگیری" با حرص میگوید "تو! میخوای من رو ورشکست کنی؟"
زنگ میزنم خونهی دایی جان . جواب که میدهد سلام نکرده میپرسم "ندا هست؟" میگوید "تهرانه" میگویم "پس خدافظ" میگوید "بنده پس مدادم؟" میگویم "نهههههه! برگ چغندری! با اون شکمی که تو داری محاله مداد باشی! ولی من زنگ زدم با ندا حرف بزنم با تو کاری نداشتم!"
نظرات ()

