Numbness 2

 

 

سرطان ریه......

 

 

دی‌شب پشت تلفن با اون حالش که به زور صداش در می‌اومد می‌گه بهم قول بده ازدواج می‌کنی حتمن . به حرفش خندیدم . ولی خنده‌ام تلخ‌تر از همه‌ی گریه‌هام بود .

 

از دی‌شب که فهمیدم تا حالا دلم می‌خواد زار بزنم . ولی نمی‌شه . نمی‌تونم . این قرص‌های لعنتی هر گونه احساس وابسته به گریه رو توی من کشتن و الان من موندم و دلی که داره پاره می‌شه و چشم‌هایی که خشک خشک هستن و مغزی که هیچ چیز ناخوش‌آیندی رو حس نمی‌کنه . اگه قرص‌ها رو نخورم حال خودم به قدری بد می‌شه که اختیار از دستم خارج می‌شه . و الان به شدت دلم می‌خواد که بتونم بلند فریاد بزنم و خدا رو بازخواست کنم که چرا . واقعن آخه چرا . چرا اون؟ ولی هیچ حسی نیست . آرووم نشستم و زل زدم به شیشه‌ی مانیتور لپ‌تاپ و تایپ می‌کنم و حتا یک قطره اشک هم تو چشمام نیست . حتا بغض هم نگرفته راه گلوم رو و این بیش‌تر من رو دیوونه می‌کنه . دلم می‌خواد داد بزنم :
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...................

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٧