نشسته‌ام نگاه می‌کنم به صفحه‌های خالی‌ات
به این که این تو نیستی که می‌رود
به دورتر و دورها
و محوتر می‌شود

 

نشسته‌ام نگاه می‌کنم به این اتاق سرد
به قاب‌های خالی شکسته‌ام
به رنگ‌های ریخته
به بوم‌های پاره‌ام

 

نشسته‌ام دست‌ها به زیر چانه‌ام
و خیره‌ام به چشم‌های دور تو
و آتشم نمی‌زند
حرارت حضور تو

 

تو گفته‌یی قشنگ وعده می‌دهم
تو را سکوت می‌کنم
تو گفته‌یی روزهاست خسته‌یی
و من هبوط می‌کنم

 

تو را ادامه می‌دهم درون خود
صدای تو به انزجار می‌کشد
و دست تو دل مرا
به خون و خاک می‌کشد
                            به اضطرار می‌درد
                                                 به انکسار می‌کشد

   + ژاندارک - ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳