یک جوری . یک وقتی . یک جایی....

 

 

یک جوری . یک وقتی . یک جایی ..... قاطی کرده‌ام این روزها حسابی . دست خودم هم نیست که نمی‌توانم دل بکنم از این رمان‌های The Twilight Saga . فارسی‌اش را مجموعه‌ی شفق ترجمه کرده‌اند به گمانم . هفته‌ی پیش نشستم و دوهزار و چاهارصد و سی و پنج صفحه رمان را یک نفس خواندم . حالی هم می‌دهد اساسی که رمان را به زبان اصلی بخوانی و حرص نخوری از ترجمه‌های غلط و بدتر از آن غلط نوشتن و غلط تلفظ کردن اسم آدم‌ها و مکان‌ها ......

 

یک جوری . یک وقتی . یک جایی ..... من هنوز قاطی‌ام . انگار گیر کرده‌ام یک جایی میان ابرها و پایم هم زنجیر است در اعماق زمین . حس عجیبی‌ست . خوش می‌گذرانم با خودم و خل بازی‌هایم......

 

یک جورهایی هم عصبانی‌ام . یک عصبانیت خیلی خنده‌دار و بی‌معنی . یعنی این‌که من دلم می‌خواهد که انوش و فلور بچه‌دار شوند و بچه‌شان هم یک دختر باشد و من بچلانمش در بغلم و هی قربان صدقه‌اش بروم که "عمه فداش بشه" و بعد دلم می‌خواهد که شنتیا و رویا بچه‌دار بشوند و بچه‌شان پسر باشد و من بچلانمش در بغلم و هی قربان صدقه‌اش بروم که "عمه فداش بشه" درست همان‌طور که مادر انوش . عمه‌ی من و شنتیا . همیشه قربان صدقه‌ی ما می‌رود .

و باز من دلم می‌خواهد ندا ازدواج کند و بچه‌دار بشود و بچه‌اش پسر باشد و من بشوم محبوب‌ترین خاله‌ی تخس‌ترین پسربچه‌ی دنیا و هی بیاورمش خانه‌ی خودم و لوسش کنم و بگذارم هر غلطی که دلش می‌خواهد بکند . خانه‌ی خاله‌اش است خوب . به کسی چه اصلن!

 

و خوب عصبانیت خنده‌دار من به این دلیل است که انوش و آرش و ندا و شنتیا و حمید و شیوا به من می‌گویند که دلشان می‌خواهد من ازدواج کنم و بچه‌دار شوم و بچه‌ام پسر باشد و من ولش کنم میان یک دوجین دایی و خاله و خودم بروم پی عشق و حال با بابای بچه! و بعد که برگشتم با یک عدد پسر بچه‌ی لوسِ ننر روبه‌رو بشوم که دست‌پرورده‌ی همین خاله‌ها و دایی‌هاست و بعد یکی بزنم توی سر خودم که "این بچه چرا این‌قده لوسه آخه؟" و کفری بشوم تا دیگر هوس این‌که بچه‌های نداشته‌ی آن‌ها را لوس کنم و تحویلشان بدهم به سرم نزند! 

 

 

پ.ن. نترسید که این‌قدر پسر پسر کرده‌ام . فامیل ما کللن به‌طور ژنتیکی پسرزاست . تعداد پسرهای فامیل همیشه دو برابر دخترها بوده . حتا آن دسته از بچه‌های فامیل که فعلن ناپرهیزی کرده و بچه‌دار شده‌اند . بچه‌شان پسر است . فقط یک دانه عدد دختر داریم!

 

پ.ن.٢. حالا این‌ها چه ربطی به The Twilight Saga داشت . من خودم هم نمی‌دانم!

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢