Thou Shalt Kneel
من حدودن ده ساله بودم و مازیار چاهار ساله . یکی از بازیهای مورد علاقهی هر دو مون فانتزی دربار بود . من در نقش شهبانو و مازیار وزیر . حالا خاطرهی زیر رو از زبون مامان من بخونین .
طبق معمول این دوتا داشتن تو پذیرایی بازی میکردن که من دیدم صدای بگو مگوشون داره بلند میشه . گوشم رو تیز کردم که ببینم چی میگن . دیدم مهسا هی میگه "زانو بزن" و مازیار هم میگه "خوب دارم زانو میزنم دیگه" و مهسا میگه "نهههههه! بهت میگم زانو بزن!"
کنجکاو شدم که قضیه چیه . رفتم دم پذیرایی . دیدم مهسا روی کاناپه نشسته و یه تاج هم گذاشته سرش و یه ملافه هم به عنوان شنل دور خودش بسته و داره با حرص به مازیار میگه "بهت میگم زاااااانوووووو بزننننننن!"
بعد چشمم افتاد به مازیار که هی یه پاش رو میآره بالا و در حالی که سعی داره تعادل خودش رو روی اون یکی پا حفظ کنه میزنه به زانوش و میگه "خب دارم زانو میزنم دیگه" و بعد اون یکی زانوش رو میآره بالا میزنه به زانوش و مهسا همچنان میگه "نههههههه! بهت میگم زاااااانووووووووو بزن!" و مازیار همچنان یک پاش رو بلند میکنه و میزنه رو زانوش ......
پ.ن. آخرش خودم از جام بلند شدم و رفتم یادش دادم که زانو زدن یعنی چی!
پ.ن.٢. خودمونیم هیفده سال گذشته از اون زمان واقعن هااااااا!
پ.ن.٣. مازیار رو تصور کنین در شمایل یک پسر بچهی چاهار ساله که از شدت لاغری داره لق میزنه و موهای سیاه لَختش ریخته تو پیشونیش و صورتش فقط دوتا چشم درشت سیاه هست . اینجوری صحنه دراماکمیکتر میشه!
پ.ن.۴. نمیدونم چهطور شد که مامان چند سال پیش خیلی اتفاقی یاد این خاطره افتاد . بماند که همهی فامیل پدری واسه مازیار دست گرفتن . هنوز هم که هنوزه گاهی بچهها سر به سرش میگذارن که "مازیار! زانو بزن!"
نظرات ()

