شهر گم شده.....

 

 

پُرم . پُر‌‌‌‌‌‌ ِ پُر . پُرم از ترانه‌ها و شعرهای نانوشته . حوصله اما ندارم . دلم اما جای دیگر . پیش کس دیگری‌ست که این‌جا نیست . شش سال تمام سعی کردم به خودم بباورانم که این‌جا از این پس تمام سرای من است . خانه‌ی من . و حال . که یک ماهی از سال هفتم می‌گذرد . می‌دانم که هرگز این‌طور نبوده . که تورونتو خانه‌ی من نیست . تورونتویی که با تمام وجودم دوستش دارم . تنها شهری که به واقع شاهد همه‌ی سرگردانی‌ها و سرگشتگی‌های من بوده . خانه‌ی من نیست . این را روز شنبه‌یی که گذشت . وقتی که زیر آفتاب داغ روی نیم‌کت پارک نشسته بودم و زیر چشمی بچه‌ها* را در محوطه‌ی شنی می‌پاییدم که مبادا بلایی سر خودشان بیاورند و برای خودم جدول عنوان حل می‌کردم فهمیدم . تورونتو خانه‌ی من نیست . من نفسم در تورونتو می‌گیرد . تورونتو برای من زیباترین زندان جهان است و من در آزادترین شهر دنیا زندانی‌ام .

 

مساله‌ی من این است که تهران هم با همه‌ی شلوغی و شب‌زنده‌داری‌هایش دیگر شهر من نیست . و نه حتا شهر بهار نارنج هم . سهراب را خوب درک می‌کنم این روزها که  می‌گفت "شهر من گم شده است ...." شهر من هم گم شده . پیدایش می‌کنم ولی . تنها می‌دانم که جایی‌ست کنار یک گستره‌ی آبی وسیع با هوایی گرم .

 

پ.ن. مخصوص عمو جان! - این همه زر زدم که بگویم دلم برای دریا تنگ شده و دریاچه‌ی اونتاریو پاسخ دل‌تنگی‌های دریایی مرا نمی‌دهد . همین!

 

* بچه‌های صاحب‌خانه‌ام را برده بودم پارک . دو تا دختر شش و هفت ساله که از در که وارد می‌شوم شروع می‌کنند از سر و کول من بالا رفتن . بهانه‌های خوبی‌‌ند تا به خیلی از چیزها فکر نکنم این روزها.

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦