هجرانی

 

 

مرا به من بگذار
به خویشتن بگذار
من و تلاطم دریا
تو و صلابت سنگ
من و شکوه تو
ای پرشکوه خشم آهنگ
من و سکوت و صبوری؟
من و تحمل دوری؟
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق؟
من از هجوم هجاهای عشق می‌ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده‌ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ برگ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رَست
دوباره آورم ایمان
که عشق بی‌هوده‌ست

مرا به خود بگذار
مرا به خاک سپار
کسی؟
نه هیچ کسی را دگر نمی‌خواهم
خوشا صفای صبوحی
صدای نوشانوش
ز جمله می خواران
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلی برای کبوتر
گلی برای بهاران
گلی برای کسی که مرا به خود می‌خواند ز پشت نی‌زاران

 

 

 

حمید مصدق
از جدایی‌ها . دفتر نخست . شعر دهم

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱