همینجوریهای ظهر شنبهی من
از صبح که بیدار شدهام انگاری یک چیزی افتاده باشد توی دلم . یک چیزی که نمیدانی چیست و دلت میخواهی فقط یک گوشه مبل بنشینی و زانوهایت را در بغل بگیری و زل بزنی به دیوار روبهرویت و به آهنگهایی که مدیاپلیر سلکشن پخش میکند گوش بدهی . بعد دلت بخواهد یکی بیاید و بازی کند با موهایت که شانهشان نکردهیی و فرخورده و تابدار شدهاند و تو چشمانت را ببندی و نفس عمیقی بکشی و کمی خِر خِر کنی و او سرش را بیاورد جلو و زیر گلویت را ببوسد و آرام در گوشت زمزمه کند "بچهگربهی من" و تو خودت را بچپانی در بغلش و خودت را برایش لوس کنی .
از صبح که بیدار شدهام انگاری یک چیزی افتاده باشد توی دلم . دلم سیگار بهمن مینیاتوری میخواهد ............
نظرات ()

