حال روحیم دوباره به شدت به هم ریخته و بده . این چند روزه هی دارم با خودم تکرار می‌کنم کاش پدر زودتر از کلاردشت برگردن خونه . سفر دو روزه رو که نزدیک به یه هفته کش می‌دن می‌دونم که خودشون رو حبس کردن که فعلن تماسی نباشه و دارن فکر می‌کنن .


نگرانم . از این‌که این چند روز از تو هم خبری نیست نگرانم . جمله‌ی آخری که نوشته بودی برام مثل یه خنجر بود . تو که می‌دونستی من هیچ مشکلی باهاش نداشتم و ندارم هرگز . تو که می‌دونی من چه‌قدر می‌خوامش و نگرانم براش . حس کردم که من رو هم داری به چوب بقیه می‌رونی و خوب . این خیلی برام آزار دهنده هست .


می‌دونی . فقط دلم می‌خواد که تو و پدر بین همه‌ی حرف‌ها و گفت و گوهایی که با هم خواهید داشت . یک بار از من هم بپرسین که من چی دلم می‌خواد و چی دوست دارم و اون غرور اثیریتون رو بگذارین کنار . یادتون بمونه و فراموش نکنین اون که دارین براش جنگ می‌کنین منم و اون‌ چه دارین براش چونه می‌زنین نفس منه .


حالم خوش نیست . نگرانم . وسوسه‌ی رفتن شدید افتاده به سرم . کاش پدر برگردن از کلاردشت . یا بهم زنگ بزنی . دلم گرفته..........

 

 


 

   + ژاندارک - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱