Count Down1
همهی فامیل پدری الان شیراز جمعن . پای تلفن به حمید میگم باید کللللی افتخار کنی که اجازه دادم روز نامزدیت شیش آذر باشه . میخنده و میگه بعله خبرش بهم رسید که چه قشقرقی راه انداختی وقتی اول اشتباهی بهت گفته بودن پنج آذر . بعد یواشکی یه ذره بغض میکنه و میگه تولدت مبارک . جات خیلی خالیه . سعی میکنم بغضم رو خفه کنم . بهش میگم گوشی رو بده به مازیار . ولی ندا گوشی رو میگیره و بعد کللی قربون صدقهی من رفتن میگه مینا و رویا و شبنم و ستاره الان تو یه جبهه هستن . مارال و فلور و نادیا تو یه جبهه . میگم چرا؟ میگه دعوای عروسهای فامیله دیگه . اینا هی دارن به اونها فخر میفروشن که شماها مهسا رو ندیدین . دوتایی غش میکنیم از خنده . بعد فاطیجون گوشی رو میگیره و میگه یادت باشه . خواهر بزرگ دامادیهاااا . خانوم همیشه غایب . بغض میکنه و میگه تولدت مبارک . جات خیلی خالیه . میگم گوشی رو بدین به مازیار . عمه زری گوشی رو میگیره . عمه سوری گوشی رو میگیره . عمه نازی گوشی رو میگیره . عموجون گوشی رو میگیره . شوهر عمهها و بچهها دونه دونه گوشی رو میگیرن . و من هی میگم گوشی رو بدین به مازیار . گوشی رو بدین به مازیار . گوشی رو بدین به مازیار . گوشی رو بدین به مازیار .
مازیار که گوشی رو میگیره دیگه نفس واسه من نمونده . خودش میدونه ولی . میزنه به خط مسخره بازی . میخندم . آخرش میگه ولی جات خیلی خالیه . تلفن رو که قطع میکنم اشک امونم نمیده . سرم رو فرو میکنم تو بالش و خودم رو خفه میکنم............
نظرات ()

