Freezing To Death

 

 

سردمه . این سرمای لعنتی تا مغز استخوونم نفوذ کرده و نمی‌دونم کی می‌خواد بره بیرون . دلم آفتاب داغ می‌خواد . پارسال و ام‌سال تابستون درست و حسابی نداشتیم این‌جا . دلم داغی آفتاب تابستون دوهزار و هفت رو می‌خواد بل‌که یخ استخوون‌هام کمی‌ باز بشه . الان هم با این‌که هوا خوبه . ولی من دارم می‌لرزم . سه تا بلوز کت و کلفت روی هم‌دیگه پوشیدم و هم‌چنان سردمه . دلیل اصلیش هم می‌دونم چیه . آهن خونم پایینه . فشار خونم هم که طبق همون لیست ارثیه‌های مادری همیشه پایینه . حال و حوصله‌ی درست کردن هیچ‌گونه نوشیدنی داغ و گرم‌کن داخلی رو هم ندارم . دارم قندیل می‌بندم از داخل اون‌هم . خلاصه اگه دیدین من یه چند روزی سر و کله‌م پیدا نیست . بدونین سرمای دورنم به بیرون سرایت کرده و من کللن منجمد شدم .

 

 

 

پ.ن. آفتاب تنبل پاییزی یه قلب زرده

 

 

 

پ.ن.٢. من کی گفتم دلم سرده یا روحم یخ زده؟ من فقط و دقیقن و کاملن از نظر فیزیکی و بدنی سردمه . نسخه روحی روانی نپیچین واسم که یکی جیز می‌کنه شما رو .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۱