خاطره‌های پراکنده

 

 

 

١. طبق معمول همه‌ی پنج‌شنبه و جمعه‌ها همه جمعیم ویلای مامان‌بزرگم‌ . آخر شب نشستیم و از هر دری سخنی داریم خاطره تعریف می‌کنیم . از امیر می‌پرسم "یادت می‌آد اون کشیده‌یی رو که اون شب خونه‌ی خاله کوچیکه زدم تو گوشت؟"
یک نگاه عاقل اندر سفیه! بهم می‌اندازه و می‌گه "من اون‌قدر از دست تو کتک خوردم که الان هر چی فکر کنم یادم نمی‌آد این باری که می‌گی کدوم بار بود!"
قهقهه خنده‌ی همه و جلز و ولز خاله بزرگه که چرا بچه‌ش!! کتک خورده! که با شوخی و مسخره‌بازی‌های دایی جمع می‌شه وَ اِلا بعید نیست که من به تاوانش همون‌جا یه دو - سه تا سیخ به بدنم فرو بشه توسط خاله بزرگه

 

 

 

٢. دوم دبیرستان بودم . اوایل تابستون بود و کک افتاده بود توی تنبون من و دوست‌هام که خودمون!! توی خونه عملیات وکسینگ! رو انجام بدیم . از اون‌جا که لوازم مورد نیاز تو خونه موجود بود . یه روز ساعت دو بعد از ظهر که مامان و پدر خواب بودن من به سرم زد که ترتیب کار رو بدم . در اتاق رو قفل کردم و مشغول بودم که یک‌هو مامان در می‌زنن و می‌گن زود باش در رو باز کن .
کاشف به عمل اومد که مازیار حس فضولیش گل کرده بود که من چی‌کار دارم می‌کنم تو اتاق . از چارچوب در رفته بود بالا و از کتیبه‌ی بالای در خوب دید زده بود تو اتاق رو . بعد با نگرانی رفته بود مامان رو بیدار کرده بود که "بیا . مهسا دیوونه شده . رفته تو اتاق در رو قفل کرده . یه تیکه پارچه سفید انداخته رو پاش هی داره خودش رو می‌زنه"
دیگه دوتایی غش کرده بودیم از خنده . مامان فهمیده بودن که من دارم چی‌کار می‌کنم . اومدن بود بگن اول سر فضول خان رو گرم کنم اول به چیزی بعد برم هر غلطی که می‌خوام واسه خودم بکنم .

 

 

 

٣. خاندان پدری هر سال تابستون برای یک هفته دور هم جمع می‌شن . شیش - هفت تا خانواده بچه‌ها هم همه هم‌سن و سال و یک دست و شر و شیطون . شوهر عمه‌ی بزرگ من دبیر ریاضی بودن و در کل اون زمون هم چون همه‌مون هم‌چنان بچه محصل بودیم و گذرمون سالیانه یه چندباری بهشون می‌افتاد -همون پوست و دباغ‌خونه- به شدت ازشون حساب می‌بردیم هرچند ایشون به شدت مهربون بودن و هستن ولی خب اون زمان ابهتی داشتن برای خودشون .
یک شب ما سر باباها رو دور دیده بودیم و نشسته بودیم رو تراس ویلا به مسخره بازی و جک و جفنگ گفتن و کار یواش یواش کشید به جک‌های بالای بیست‌ و یک سال (یعنی هیجده رو هم رد کرده بودش دیگه) . حمید و شنتیا هم که خدای جک ما مونده بودیم که این‌ها این همه جک رو از کجاشون در می‌آرن آخه . شنتیا که در حالت عادی خیلی ساکته افتاده بود روی دور و هی گفت و ادا در آورد و گفت تا این‌که یک دفعه یکی گفت "بالاخره فردا صبح می‌شه و ما چشممون تو چشم هم می‌افته دیگه"
نگو جناب آقای شوهر عمه تمام مدتی که ما فکر می‌کردیم ایشون به هم‌راه سایر باباها رفتن قدم بزنن تو اتاق خوابیده بودن و همه چیز رو شنیده بودن .
جفت برادرهای خلاق و خلاف چنان هول کرده بودن که از تراس پریدن پایین و از رو نرده‌های ویلا جست زدن تو ساحل و تا وقتی که مطمین نشدن که جناب آقای شوهر عمه واقعن نخوابیدن برنگشتن تو . بماند که ایشون هم چیزی به روی هیچ‌کدوم از ما نیاوردن هرگز .

 

 

 

۴. ترم اول دانش‌گاه تازه تموم شده و منم هم بعد دو ماه و نیم برمی‌گردم خونه . لباس‌هام رو درنیاورده می‌پرم تو دست‌شویی . بعد که یه نفس راحت می‌کشم و کلی دعا می‌کنم به روح و روان مخترع محترم . می‌خوام بیام بیرون . ولی کلید تو قفل نمی‌چرخه و گیر کرده . می‌کوبم به در . مامان‌ می‌فهمن چی شده و هول می‌کنن . مازیار خنده‌ش گرفته حسابی "توی دست‌شویی زندونی شدی مهسا" 
پدر می‌آن "تو که می‌دونستی کلید هرز شده . چرا در رو قفل کردی"
من عصبانی "هم‌چین می‌گین انگاری من روزی صد بار این‌جا می‌رم دست‌شویی . یادم نبود خب . تازه اون موقع یه گیر کوچولو داشت . چه می‌دونستم درستش نکردین هنوز"
اون بیرون باهم شور می‌کنن که چی‌کار کنن و در رو چه‌طور بازش کنن . با توجه به این‌که کلید یدک هم نداره در دست‌شویی! مازیار می‌ره جعبه ابزار پدر رو از پایین بیاره و مامان غر می‌زنن به جون پدر که چرا تا حالا درست نکردن قفل در رو . من هم اون تو گیر افتادم و زل زدم به در و دیوار . یک‌هو چشمم می‌افته به لولای در و چشمام برق می‌زنن . سریع کلید رو از توی قفل می‌کشم بیرون و می‌افتم به جون لولاها . صدای مازیار می‌آد که با پدر بحث می‌کنن . من داد می‌زنم "نمی‌خواد . بازش کردم خودم . فقط در رو از من بگیرین" 
پدر و مازیار می‌پرن طرفم . پدر خنده‌شون گرفته حسابی "تو واقعن چه‌طور به ذهنت اومد هم‌چین کاری بکنی؟" از لحنشون مشخصه که حسابی احساس غرور می‌کنن واسه راه حلی ابتکاریم و این‌که خودم رو از زندونی شدن تو دست‌شویی نجات دادم .
مامان می‌گن "من بودم محال بود چنین چیزی به ذهنم برسه"
مازیار هم‌چنان بهتش زده "من هم عمرن"
به جفتشون دهن‌کجی می‌کنم "خب شما دو تا اصولن با هر چی ابزار آلات و کار فنی‌ هست بی‌گانه‌یین کللن" 
پدر همون‌طور که در رو می‌بندن سر جاش و قفل رو باز می‌کنن . زیر زیرکی ما رو نگاه می‌کنن و با خودشون می‌خندن .
به برکت خبرگزاری مازیار تا عصری کل فامیل می‌دونن که من از راه نرسیده تو دست‌شویی زندونی شده بودم . تا روز آخری که برمی‌گردم تهران سوژه‌ام براشون حسابی .

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩