پراکنده‌ها.....

 

 

١. مرثیه‌یی برای یک دیگ!

عصری که رسیدم خونه جنازه بودم . سردم بود و دلم یک لیوان چای داغ می‌خواست . از در نیومده تو پریدم تو آش‌پزخونه و زیر کتری رو اول از همه روشن کردم و بعد تازه کیفم رو گذاشتم پایین و کفشام رو در آوردم و رفتم تو اتاق .

نشسته بودم رو تختم و داشتم کتاب‌های کنار دستم رو بالا و پایین می‌کردم و به فکر بودم که این کتری‌یه چرا جوش نمی‌آد پس؟! که یک هو دیدم بوی سوختگی می‌آد . دقیقن این‌جوری متفکرسوال رفتم تو آش‌پزخونه و همین که پـای گاز رسیدم آه از نهادم براومد . از فرط عجله و حواس‌پرتی به‌جای شعله‌ی زیر کتری شعله‌ی زیر دیگ تفلن رو روشن کرده بودم که خالی از صبح مونده بود روی گاز و در نتیجه‌ی حرارت کف‌گیری که توش مونده بود ذوب شده بودش دیگه . یعنی صورت من در اون حالت دیدن داشت . هم عصبانی بودم هم خنده‌ام گرفته بود . دلم خیلی سوخت . این دیگ رو سال اولی که اومده بودم خریده بودمش . و با وجود استفاده‌ی هر روزه حتا یه خراش هم برنداشته بودش . حیف شد دیگ جون . دیگ خیلی خوبی بودی . چه غذاهایی که توی تو پختم . چه برنامه‌ها که هنوز داشتم برای غذاهایی که می‌خواستم در آینده توی تو بپزم . دیگ خیلی خوبی بودی دیگ جون . خیلی ازت راضی بودم . خدا بیامرزدت . روحت شاد!

 

 

 

٢. من و انگلیسی!

رمان خوندن به انگلیسی رو شاید از سیزده - چاهارده سالگی شروع کردم . اولش خوب از داستان‌های کوتاه که برای بچه‌ها نوشته می‌شد . شاه لیر شکسپیر(١) رو اول دبیرستان بودم که خوندم و بعدش هم مجموعه داستان‌های کوتاه از نویسنده‌های انگلیسی و آمریکایی مثل دی.اچ.لارنس(٢) و غیره . جالبیش هم این بود که همون کتاب‌ها رو اگر به فارسی دستم می‌دیدن باید حساب پس می‌دادم که درس نمی‌خونم چرا من آیا . و این‌که این‌ها برای من نون و آب نمی‌شن - ظاهرن از تو فارسیش نون و آب نمی‌شد در آورد ولی از انگلیسیش خوب می‌شد! کتاب‌های دیگه‌یی که ایران بودم به زبان اصلی خوندم و الان اسماشون یادم می‌آد پرنده خارزار(٣) . اسکارلت(۴) و سه تفنگ‌دار(۵) بودن . همه‌ی این‌ها رو گفتم که بگم که مامان من کتاب خوندن من به زبانی غیر از فارسی رو دیدن قبل این‌که من غرب‌زده! بشم به قولی و پام به این‌طرف آب برسه .

 

الان چند روزی هست که دارم ایلیادـ هومر(۶) رو می‌خونم . دو - سه شب پیش وسط مراسم کتاب‌خونی مامان زنگ زدن :

مامان - سلام . خوبی؟ چی‌کار می‌کنی؟

من - دارم ایلیاد هومر رو می‌خونم . باید روش یه مقاله بنویسم . تحلیل روابط بین خدایان و یونانی‌ها و اهالی تروا .

مامان - خب . حالا داری به انگلیسی می‌خونیش؟

من - خنثیافسوسگریه

 

 

و این مکالمه شِش سال است که به همین منوال مدام تکرار می‌شود . شما می‌تونین اسم هر کتابی رو که دلتون خواست جای ایلیاد بذارین خیال باطل

 

 

 

٣. از اثرات ایلیاد خوانی این است که هر شب خواب آشیل(٧) می‌بینی . آن‌هم از نوع برَد پیت(٨) اَش گاوچران

 

 

 

۴. دی‌شب . حال چندان خوشی نداشتم . با دوستی بیرون بودم . و گوشه‌ی یک خیابون دنج . رو به درخت‌ها . فریاد زدم و گریه کردم . وقتی که برگشتم تو ماشین دوستم پرسید که آیا همیشه برای تخلیه‌ی روانی می‌رم اون‌جا یا نه - چون از جلوترش بهش گفته بودم که کجا ماشین رو نگه داره - و در جواب من که گفتم نه . چه‌طور؟ خیلی آرووم اشاره کرد به تابلوی کوچیکی که روش نوشته شده بود "The Temple"(٩) و اون لحظه فک من بود که هم‌چنان به سمت زمین در حال کش اومدن بود . چون بارها از اون مسیر گذشته بودم و هرگز اون تابلو رو ندیده بودم......

 

 

 

١. King Lear by Shekspeare

٢. D.H. Lawrence

٣. Thorn Birds by Colleen McCollough

۴. Scarlette : The Sequel to Margaret Mitchell's "Gone With The Wind" by Alexandra Ripley - ادامه‌ی برباد رفته اثر ماگارت میچل

۵. The Three Musketeers by Alexandre Dumas, pere

۶. The Iliad by Homer

٧. Achilles - قهرمان افسانه‌یی یونان که در جنگ تروا کشته شد

٨. Brad Pitt - ایفاگر نقش آشیل در فیلم تروا ساخته شده در سال ٢٠٠۴

٩. معبد . اصولن به مکان‌های مذهبی بودایی و هندو گفته می‌شه .

 

 

 

پ.ن. ایلیاد تمامن جزییات جنگ ترواست . و هیچ پیچیدگی ادبی خاصی هم نداره . نثرش به شدت ساده و روون هست . یک جاهایی هم از بس که هی تکرار می‌کنه جزییات رو حوصله‌ی آدم رو سر می‌بره . نقل قول‌ها درش بدون هیچ کم و کاستی انجام می‌شه . به عنوان مثال . دلایل آشیل برای شرکت نکردن در جنگ طی سه صفحه به فرستادگان آگاممنون توضیح داده می‌شه . بعد که اون‌ها بر می‌گردن پیش آگاممنون . نستور همون دلایل رو تمام و کمال بدون حذف و اضافه‌ی یک واو برای آگاممنون بازگو می‌کنه . ولی در کل باید شدیدن پیش شاه‌نامه لُنگ بندازن .

 

پ.ن.٢. ما دیدیم یک نفر دیگر هم که اسم نمی‌بریم از ما پرسیدند که آیا ما داریم به انگلیسی ایلیاد را می‌خوانیم به انضمام این آیکون ( تعجب ) که اصلن همین آیکون ما را غلغلک داد که این پی‌نوشت را بینگاریم . این یک نفر که خیلی هم جیگر می‌باشند برای ما و برخی دیگر از اهالی بلباگستان اگر خودشان دلشان هوس کرد . خودشان را لو بدهند . ما پَته ایشان را روی آب نریختیدیم . (آیکون ببین من چه‌قدر راز دارم اصلن لو نمی‌دم - آره جون عمه‌ام!)  

 

 

 

 پ.ن.٣. نوشتن این پست ٣-۴ روز طول کشید اوه . خسته نباشم واقعن نیشخند . ولی جددن سرم خیلی خیلی شلوغه این چند وقت . این معده درد عصبی لعنتی هم دوباره برگشته و دست از سرم بر نمی‌داره . ام‌روز به مامان گفتم که برام رانیتیدین بفرستن . فکر کن یعنی که چه‌قدر اوضاعم افتضاح شده دیگه . دکتر بهم گفته که به هیچ وجهی هیچ فشار عصبی نباید بهم وارد بشه . اصلن و ابدن . چه‌قدر هم که شرایط من مطلوب نظر دکتر هست . مامان طفلکی دیگه هر چیزی رو با هزار ترس و لرز بهم می‌گه . مازیار هم که ظاهرن مامور شده هفته‌یی یکی - دوبار بهم زنگ بزنه و من رو بخندونه . به قول خودش مقامش ارتقا پیدا کرده به دلقک بارگاه . خلاصه که فعلن همه سعی می‌کنیم که من عصبی نشم . خیلی خوش و خجسته‌ییم یعنی الان . فقط مامانه کی بترکه دیگه اون وقت خدا به داد من و مازیار باید برسه . چون من هی باز می‌ریزم تو خودم و جوابش رو نمی‌دم و باز روز از نو و روزی از نو . و این چرخه تا ابدالدهر همین جور تکرار خواهد شد .

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٧