غم‌گین چو پاییزم. . . . . .

 

 

کنعان . صحنه‌یی که مینا(ترانه علیدوستی) با بینی خونی بر می‌گرده به خونه و اول چند لحظه مستاصل می‌مونه و بعد با گریه می‌ره به اتاق خواب و توی بغل مرتضا(محمدرضا فروتن) زار می‌زنه و مرتضا با این‌که خوب می‌دونه چه اتفاقی افتاده برای آرووم کردنش می‌گه "چی شده؟ چی شده؟ ها؟ گریه نکن . خیله خب گریه نکن"
انگار تموم آرامش دنیا اون لحظه تو صدای مرتضا جمع شده . و با این‌که به اصرار مینا در شُرُف ِ جدایی هستن . باز هم وقتی که مینا از شدت استیصال به مرتضا روی می‌آره . مرتضا همه‌ی وجودش رو به اون می‌بخشه و چیزی رو ازش دریغ نمی‌کنه .

 

 

 

 

شیش سال از آخرین باری که در آغوش یک مرد این‌طور زار زدم و اون درست همین جمله‌ها رو با همین لحن زیر گوشم زمزمه کرد و من رو محکم توی بغلش گرفت می‌گذره . تازه چند ماهی بود اومده بودم که یک شب خواب دیدم که پدربزرگم فوت شدن . یادمه وسط خواب و بیداری مونده بودم* -انگاری بختک روم باشه- و ضجه می‌زدم . و اشکان من رو بغل کرد و اون‌قدر بیدار نشست و برام آرووم حرف زد تا من آرووم خوابم برد .

 

 

هفت سال می‌گذره از زمانی که با مستی و عشق رو باهم یکی کردیم تو کی‌یف . پنج سال می‌گذره از زمانی که از روی نهایت عشق - و نه از روی عادت - لب‌هام رو یله رها کردم روی لب‌های یک مرد . چاهار سال می‌گذره از آخرین بار که یکی من رو نصفه شب از روی شیطنت بیدار کرد و اندامم رو نوشید . چاهار سال می‌گذره از آخرین باری که با عشق ایستادم و با همه‌ی خستگی غذایی رو درست کردم که می‌دونستم دوست داره . شیش سال می‌گذره از آخرین باری که خودم رو وحشی و رها حس کردم در آغوشش بدون هیچ قید و بندی و فکر آزار دهنده‌یی در پس زمینه‌ی ذهنم.......

 

 

 

 

به عقب نگاه می‌کنم . چی کم گذاشته بودم من واسه اون زندگی . چرا سهم من باید این باشه؟ چرا پس‌لرزه‌هاش باید هنوز هم تن من رو بلرزونه؟ مگه نمی‌گن که خدا اون بالا جای حق نشسته؟ اون زندگی که اون جور همه طرفه براش مایه گذاشته بودم باید اون ترتیب از آب در بیاد . این دو سال هم که کم نکشیدم . نهایت سعیم رو کردم که نشکنم . اشکام داره گوله گوله می‌آد پایین و من تو آفیسم . کجاست اون خدا که می‌گن همه؟ یادمه یک بار برای محسن -تو اون اوج دیوونه‌بازی‌های نیهیلیست‌وارانه‌اش!- نوشتم"وقتی که هر روز می‌گذره و اوضاع به جای به‌تر شدن بدتر و سخت‌تر می شه ... پس یعنی من هنوز جا داری ... پس با پررویی باید ادامه داد ... اگه یه جا وایسی دیگه تمومه"  ...... من دیگه جا ندارم . خدایا . می‌شنوی؟ دیگه جا . نَ . دا . رَم . نمی‌کشم دیگه . بس نیست یعنی این همه؟

 

 

 

 

AS GOD IS MY WITNESS, BUTTER WON'T MELT IN MY MOUTH, I WILL NEVER REST AGAIN UNTILL I GET BACK WHAT I HAVE LOST. EVEN IF I HAVE TO REACH DOWN TO THE BOTTOM OF THE HELL AND TURN INHUMAN . AS GOD IS MY WITNESS

 

 

 

 

* این که می‌گم خواب و بیداری . واسه این‌که فهمیده بودم که دارم کابوس می‌بینم . ولی از اون مهم‌تر این بود که من ید طولایی دارم در خواب درست دیدن . یعنی یک وقت‌هایی دهن خودم از تعجب باز می‌مونه که هیچ . اطرافیان هم هر کدوم یه سه - چاهارتایی شاخ‌های رنگ و وارنگ از سرشون می‌زنه بیرون . شاید یک وقتی در موردشون بنویسم .

 

 

پ.ن. دو ترانه -

               چشم تو با هق‌هق من . با شکستن آشنا نیست
               این شکستن بی‌صدا بود . هر صدایی که . صدا نیست

 

 

              سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زمین نیست
              بی تو باید دوباره برگشت به شب بی‌پناهی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۱