سادگی - ابی

 

 

بشنویم....

 

هميشه سبز می‌خشکد
هميشه ساده می‌بازد
هميشه لشکر اندوه
به قلب ساده می‌تازد
من آن سبزم که رستن را
تو آخر بردی از يادم
چه ساده هستی خود را
به باد سادگی دادم

به پاس سادگی در عشق
درون خود شکستم زود
دريغا سهم من از عشق
قفس با حجم کوچک بود

درونم ملتهب از عشق
برونم چهره‌یی دم‌سرد
ولی از عشق باختن را
غرور من مرمت کرد
به غير از دوستت دارم
به لب حرفی نشد جاری
ولی غافل که تو خنجر
درون آستين داری

طلوع اولين ديدار
غروب شام آخر بود
سرانجام تو و عشقت
حديث پشت و خنجر بود