خداحافظ گیسوان طلایی

 

 

موهایم سال‌ها بلند بود . از آخرین بار که موهایم را کوتاه کوتاه کردم ده سالی می‌گذرد . و یادم هست شبش آمدم خانه و سرم را گذاشتم روی بالش و زدم زیر گریه و سر مامان غر زدم که همه‌اش تقصیر اوست . چون هفته‌ی پیشش موهایش را کرنلی زده بود و من را شدید به هوس انداخته بود که موهای تقریبن تا سر کمرم را کوتاه کنم . آن شب انگار بهانه‌ی کنکور و درس خواندن یادم رفته بود و بسان ابر بهار اشک می‌ریختم و به جان مامان غر می‌زدم که تقصیر اوست که موهای من کوتاه شده .

 

زمانی که با شازده قراضه ازدواج می‌کردم گفت برای من مهم نیست تو چاق باشی یا لاغر و یا اصلن هر بلایی که دلت خواست سر خودت بیاوری . فقط قول بده موهایت را کوتاه نکنی . من هم که خودم موهای بلندم را بیش‌تر دوست داشتم تا موهای کوتاه . گفتم ای به چشم . ولی فکر نمی‌کردم که موضوع برایش چندان جدی باشد . تا این‌که دو سال بعد از ازدواج که آرایش‌گر احمق وقت های‌لایت موهایم را سوزاند و من مجبور شدم پانزده سانت موهای نازنین را بچینم و قد موهایم به زحمت برسد تا سر شانه‌هایم و شازده قراضه از عصبانیت و غصه که به من قول داده بودی و چرا موهایت را زدی سه روز تمام با من قهر کند و حرف نزند . دیدم که نه . موضوع جدی‌تر از این حرف‌هاست و دوباره گذاشتم که موهایم بلند بلند بلند شود .

 

این سال‌ها هر بلایی که خواسته‌ام سر موهایم آورده‌ام . هر گونه رنگ و های‌لایت و لولایتی که به ذهنتان برسد . از زمینه‌ی شرابی با لولایت مشکی گرفته تا زمینه‌ی بنفش بادمجانی با های‌لایت‌های صورتی -همان که موهایم سوخت- و قهوه‌یی شکلاتی سوخته‌ی ساده تا قهوه‌یی روشن با های‌لایت‌های عسلی و زمینه‌ی زغال‌سنگی با میکس تکسچر یشمی و این آخری هم بلوند بلوند بلوند با تکه‌های پانکی بلوبلک لابه‌لایش .

 

خسته شده بودم ولی . تغییر رنگ‌ها راضیم نمی‌کرد دیگر . و این برای منی که هر بار که افسردگی خونم می‌زند بالا باید بروم و یک تغییر دراستیک(١) به موهایم بدهم تا حالم خوب شود یعنی فاجعه . حتا وقتی که پس از شش ماه التماس آرایش‌گرم بالاخره تسلیم شد و موهایم را بلیچ کرد باز هم راضی نشدم و دلم تغییر شدیدتری می‌خواست . ولی این بار از ترس حضرت اشرف که حتا حاضر نبود بشنود که من دلم می‌خواهد موهایم را کوتاه کنم و عصبانی می‌شد و از آن جا که من تجربه‌ی شازده قراضه را داشتم و حدس واکنش حضرت اشرف دور از ذهن نبود . حوصله‌ی ریسکش را نداشتم .

 

از یک ماه پیش سر مساله‌یی جناب حضرت اشرف شروع کرد روی اعصاب نداشته‌ی من پاتیناژ بازی کردن تا سر حد مرگ یعنی .  بعد حدود سه هفته‌ی پیش که اوج عصبانیت من بود یک غروب یک‌شنبه با بچه‌ها دور هم نشسته بودیم و هوا هم گرم . دیدم که دیگر نمی‌شود . نمی‌توانم . رفتم دست‌شویی و یکی از بچه‌ها را صدا کردم و قیچی را دادم دستش و گفتم صاف همه را بزن تا سر چانه‌ام . بول کات(٢) . طفلک هاج و واج به من نگاه کرد و من چنان قاطعانه دوباره تاکید کردم بزن که دیگر سوالی نپرسید و موها را زد تا زیر چانه‌ام . بول کات . 

بعد . من خودم قیچی به دست شدم و افتادم به جان موهایم . سرم را دولا کردم و همه را لیر(٣) زدم . پشتش کوتاه کوتاه کوتاه . کرنلی دوباره . یکی یکی بچه‌ها آمدند و دیدند و چشم‌هایشان گرد شد و یکی دوتا خل و دیوانه و حیف این موها هم نثارم کردند و دوباره برگشتند به حیاط . تا این که من کارم تمام شد و کوتاهی موها به میزان دل‌خواهم رسید و رفتم دوش گرفتم که از دست خرده موها خلاص شوم و بعد برگشتم پیش بچه‌ها . این که دهان همه‌شان باز مانده بود که من چه‌طور خودم موهایم را زدم و انصافن هم خیلی خوب در آمده بماند . چنان حس خوبی داشتم که نگو . سبک شده بودم انگاری . انگار که موها بارهای اضافی روی شانه‌هایم بودند که سال‌ها از سر اجبار با خودم همه جا کشیده بودمشان . هر چه بود . حس رهایی خوبی بود .

 

به مامان که گفتم برق سه فازش پرید و عملن فحش خورم را ملس کرد . مخصوصن که آخرین خاطره‌یی که از من و کوتاه کردن موهایم داشت برمی‌گشت به همان سالی که کلی به جانش غر زده بودم . باورش نمی‌شد که حالا خودم به دست خودم چنین بلایی سر موهای نازنینم آورده باشم و تازه کلی هم به شاه‌کارم ببالم .

 

در تمام مدت این سه هفته من حرفی با حضرت اشرف نمی‌زدم تا دی‌شب . بعد برای این که به تلافی لجش را در بیاورم گفتم که گیسوان زرینم را که او عاشقشان بود بر باد داده ام . کمی با ترس و لرز و در انتظار داد و دعوا . بعد دیدم که بر خلاف انتظارم عصبانی نشد و داد نزد و دعوا که نکرد که هیچ . کلی هم بهم خندید و گفت خب می‌گذاشتی خودم می‌آدم برایت می‌تراشیدمشان عزیزم . که من هم با غیظ گفتم که موهایم را کوتاه کرده‌ام . سرم را ماشین نکرده‌ام که می‌گذاشتم تو بیایی و بتراشی‌اش برایم . و قهقهه‌ی خنده‌ی ایشان به هوا رفت .

 

حالا من مانده‌ام در حکمت این‌ که کللن عصبانیت ایشان وقتی که قبلن حرف کوتاه شدن موهای من می‌شد چه بوده اصلن . و البته تئوری هم که پیش خودم دارم این است که دی‌شب خودشان فهمیدند که من تا چه اندازه از دستشان عصبانی هستم هنوز -تا آن حد که حتا خودم را لوس هم نمی‌کردم و تا حدی جدی بودم که حضرت اشرف کمی تا قسمتی از خشانتم فکر کنم ترس هم برش داشته بود که چرا من این جوری ام همه‌اش ام‌شب- و به همین دلیل هم واکنش دراماتیکی از خودشان نشان ندادند و آن روی سگشان بالا نیامد برخلاف انتظار من و همه چیز به خیر و خوبی و خوشی تمام شد .

 

مساله فقط این است که من به حد زیادی دارم همه‌اش لذت می‌برم از این موهای کوتاه و فکر نمی‌کنم دوباره به این زودی‌ها بگذارم موهایم بلند شود و این یکی رقم فکر نکنم که چندان به مذاق حضرت اشرف خوش بیاید . که آن هم مشکل من نیست . مشکل خود ایشان است . ما که داریم با موهای کوتاه خودمان عشق و حال می‌کنیم اساسی و همین هم است که هست اصلن .

 

 

پ.ن. این سال‌ها همیشه موهایم را تریم (۴) می‌کرده‌ام البته . این‌جوری هم نبوده که اصلن قیچی به موهایم نخورده باشد . ولی خودم چنان موهای بلندم را دوست داشتم که حتا بعد از جدایی هم حاضر نشدم برای دهن کجی به شازده قراضه کوتاهشان کنم .

 

١. Drastic - یعنی شدید و قوی .
٢. Bowl Cut - اصطلاحن یعنی یک کاسه بگذاری روی سر و موها را از روی گردی کاسه ببری . به ساده‌ترین نوع اصلاح مو گفته می‌شود .
٣. Layer - خانم‌ها همه می‌دانند یعنی چه . آقایان هم از خانم‌ها بپرسند که لیر چیست!
۴. Trim - پیرایش و اصلاح .

 

 

 

   + ژاندارک - ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳٠

......How You Fooled me? I'm Still Amazed

 

 

در راستای این پست . من موندم که تو چه رویی داری واقعن یعنی!

 

برو با خیال راحت
این‌جا قلبی نشکسته
دیگه برنگرد که این‌جا
کسی منتظر نَشِسته
منتظر نَشِسته.......

 

!I Don't Want You Back

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٧

ترانه بازی توفانی!

 

 

اختیار من دست یک رویا

 

 

تو برام زمزمه کن که شب بره صبح بیاد

 

 

پشت دیوار سکوت عشق هم پیر می‌شه

 

 

دل من به پای تو یه عمری منتظر نشست

 

 

پاییز تهروون رو بی تو لحظه لحظه می‌گذرونم

 

 

وقتی رفتی من شکستم رو شکسته‌هام نشستم

 

 

من امیدم تو سرابی یه غروب بی‌حجابی

 

 

رویای با تو بودن بذار که جون بگیره

 

 

کاش‌کی تلفن بزنه زنگ تو شب‌های بی‌قراری

 

 

خودتو باختی دیوونه‌ام کردی به تو ای دل من چی بگم

 

 

کار دل من می‌کشه با تو به جنون

 

 

گرمای سینه‌ی تو حریم پیکرم شد

 

 

دوست دارم‌ها فقط یه حرفه

 

 

عکس کهنه عکس پاره عکسی که رنگی نداره

 

 

اومدی تنها اما از کنارم تنها نرو

 

 

چشمات می‌دونن آفتاب مه‌تاب چه رنگه

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٩

.....A Way Back To

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ژاندارک - ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٧

وقتی نیستی.....

 

 

یادته برام می‌خوندی .. حالا منم به همون خستگی‌ام .. بی‌صدای بی‌صدای بی‌صدا.....

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٥

یک عدد آهنگ ِ قدیمی ِ جفنگ ِ خاطره‌انگیز!

 

 

اگه باز نیای به سقف آسمون سنگ می‌زنم
اگه باز نیای تموم آینه‌ها رو می‌شکنم
تو باید بیای دیگه باید نباید نداره
وقتی قول دادی به من ممکن و شاید نداره
نمی‌آی
نمی‌آی
نمی‌آی
نمی‌آی
دیدن یار......

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٦

صبح شنبه و ایضن یک‌شنبه و دوشنبه تا اییییییین حدددددددددد!

 

 

این‌جا ظهر شنبه هست . جمع اراذل و اوباش ما هم از دی‌شب خونه‌ی یکی از بچه‌ها پِلاسیم . بیدار که می‌شم با سیگار و قهوه می‌شینم پای کامپیوتر و صبح شنبه‌ی محسن رو می‌خونم . نگاهم می‌چرخه به دور و برم و بچه‌ها که هر کدوم یه گوشه واسه خودشون ولو شدن و یا خواب خوابن یا خواب و بیدار و دارن کش و قوس می‌آن .

شنبه و یک‌شنبه واسه اکثر ما یعنی ولو شدن و تنبلی محض . یعنی هیچ‌کاری نکردن یا هر کار دل‌بخواهی کردن . یعنی شب تا صبح نخوابیدن و کل روز رو خوابیدن . یعنی از اون ور هم که بیدار می‌شی می‌تونی با آرامش و سرعت دل‌خواه خودت به کارهات برسی . خونه رو تمیز کنی . بری خرید و از این جور چیزها . صبح شنبه و یک‌شنبه دوست داشتنی می‌شن این‌جا خیلی . خیلی . خیلی .

 

عوضش . از دوشنبه تا خود جمعه رو باید بدویی . کار شوخی بردار نیست . مرخصی ساعتی و اضافی نداری . کلللللل سال بسته به سابقه‌ی کاریت می‌تونی یک تا دو هفته sick days داشته باشی . تعطیلات سالیانه هم بسته به سابقه‌ی کارته . سال اول که کللن مرخصی نداری . مگر بدون حقوق . و از سال دوم تا هفتم سالی دو هفته . از سال هشتم به بعد هم دیگه بسته به پست و مقامت داره تو شرکت . ولی از اون‌جا که اکثرن کسی مدت به این طولانی تو شرکتی نمی‌مونه . اصولن همه دو هفته مرخصی تعطیلات سالیانه دارن .

این‌جوری هم نیست که تا تققی به توققی بخوره تعطیلی اعلام کنن . تو برف و بورانش هم باید بری سر کار . شوخی بردار نیستش چیزی . صبح دوشنبه اصولن عذاب‌آوره . خیلی وقت‌ها باید بری و خراب‌کاری‌های روز شنبه و یک‌شنبه رو جمع و جور کنی . صبح دوشنبه یعنی یک هفته‌ی دیگه از صبح تا خود شب باید بدویی و جنازه برگردی خونه . یعنی تایم ناهارت و smoking break مشخص و از روی برنامه هست و اصولن نمی‌تونی یک دقیقه هم این ور و اون ورش کنی . حتا تاخیر هم نمی‌تونی براش داشته باشی . هیچ‌چی‌یه هیچ‌چی‌یه هیچ‌چی .

صبح دوشنبه یعنی کل هفته همه دارن می‌دون . یعنی فوق فوق فوقش بتونی یکی دوتا از دوست‌هات رو بعد از کار برای یک ساعت ببینی و اون‌هم شاید فقط یک روز در هفته اتفاق بیفته که نود درصد اوقات هم کنسل می‌شه . صبح دوشنبه یعنی این‌جا مهمونی وسط هفته نداریم . که تازه اونم ساعت یازده شب تصمیم بگیریم جمع بشیم خونه‌ی یکی! صبح دوشنبه یعنی پنج روز تمام روی نظم و انظباط و برنامه زندگی کردن . که بیدار بشی . بری سرکار و برگردی خونه و این وسط قبل یا بعد از کارت یه سری هم به gim بزنی واسه دل‌خوش‌کنکی خودت .

صبح دوشنبه . یعنی زندگی جدی بدون هیچ‌گونه طعم شوخی . صبح دوشنبه . یعنی شنبه و یک‌شنبه تا چشم به هم بزنی تموم شدن و رفتن و دوباره روز از نو روزی از نو .  

 

صبح دوشنبه یعنی . دلم می‌خواد به همه‌ی اونایی که در مورد صبح شنبه غر می‌زنن بگم هیسسسسسسسسسسسسسسس . ساکت . شما کللللللی تعطیلی وسط هفته همین‌جور از زمین و هوا و آسمون بهتون نازل می‌شه و هیچ هم نمی‌دونین که صبح دوشنبه یعنی چی .

صبح دوشنبه یعنی . هفته‌ها انگار شنبه و یک‌شنبه ندارن . همه‌شون دوشنبه به دوشنبه‌ان .

صبح دوشنبه یعنی . صبح شنبه و یک‌شنبه رو عشقههههههههههههههههه .

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢

ای همه آرامشم از تو......

 

 

تمام ناتمام من
       با 
          تو
                  تمام می‌شود.....

 

 

پ.ن. من از تو راه برگشتی ندارم . وقتی ازم دوری از سایه می‌ترسم.....

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢

غربت یه تعبیره.....

 

 

حالم نه که بد باشه . ولی خوب هم نیست . یه جورایی هم numb هستم و هم نیستم . باز هم سیگار پشت سیگار . باز هم داریوش . باز هم دارم خودم رو خفه می‌کنم . دلم گرفته . بغضم باز هم نمی‌شکنه . باز هم . باز هم . باز......

 

 

پ.ن. کاش این‌جا بودی . فقط بودی . فقط بودی . همین .......

 

 

 

   + ژاندارک - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳۱