?Coincidence

 

 

به نظرتون این‌که من خواب امید رو ببینم که بعد هشت - نه سال به هم رسیدیم بدون مخالفت مامان‌این‌ها!!!!! یا این‌که خیلی بی‌مقدمه آقای هم‌کار چاهار سال پیش زنگ می‌زنه -اون‌هم چند بار!- و می‌خواد با من دیت بذاره معنیش چی می‌تونه باشه؟!

 

پاپیولر شده‌‌ام آیا و خودم خبر نداشتم؟!!!!!!!

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳۱

Confrontation

 

 

شما هی بیایین و بگین و بنویسین که سعدی و حافظ و مولانا و شاملو و اخوان ثالث و شکسپیر و لرد بایرون و گوته و ژاک پره‌ور و ویرجینیا وولف و تنسی ویلیامز و جورج برنارد شاو و غیره و ذالک . باز هم هیچ کدامشون به گرد فروغ نمی‌رسن وقتی که می‌گه

 

"آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می‌بخشد
 جز درک حس زنده بودن از تو چه می‌خواهد؟"*

 

 

 

خداست واقعن این زن .

 

 

*پنجره / ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٩

Numbness 2

 

 

سرطان ریه......

 

 

دی‌شب پشت تلفن با اون حالش که به زور صداش در می‌اومد می‌گه بهم قول بده ازدواج می‌کنی حتمن . به حرفش خندیدم . ولی خنده‌ام تلخ‌تر از همه‌ی گریه‌هام بود .

 

از دی‌شب که فهمیدم تا حالا دلم می‌خواد زار بزنم . ولی نمی‌شه . نمی‌تونم . این قرص‌های لعنتی هر گونه احساس وابسته به گریه رو توی من کشتن و الان من موندم و دلی که داره پاره می‌شه و چشم‌هایی که خشک خشک هستن و مغزی که هیچ چیز ناخوش‌آیندی رو حس نمی‌کنه . اگه قرص‌ها رو نخورم حال خودم به قدری بد می‌شه که اختیار از دستم خارج می‌شه . و الان به شدت دلم می‌خواد که بتونم بلند فریاد بزنم و خدا رو بازخواست کنم که چرا . واقعن آخه چرا . چرا اون؟ ولی هیچ حسی نیست . آرووم نشستم و زل زدم به شیشه‌ی مانیتور لپ‌تاپ و تایپ می‌کنم و حتا یک قطره اشک هم تو چشمام نیست . حتا بغض هم نگرفته راه گلوم رو و این بیش‌تر من رو دیوونه می‌کنه . دلم می‌خواد داد بزنم :
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...................

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٧

بر باد رفته.......

 

 

یک زمانی اسکارلت اوهارا بودم . الان اشلی ویلکز بعد از جنگم . گم‌شده در وزن زمان مرده......

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٠

......Numbness

 

 

خالی‌ام . مثل یک سیاه‌چاله‌ی بزرگ و عمیق . خالی ِ خالی ِ خالی .

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۳

یک جوری . یک وقتی . یک جایی....

 

 

یک جوری . یک وقتی . یک جایی ..... قاطی کرده‌ام این روزها حسابی . دست خودم هم نیست که نمی‌توانم دل بکنم از این رمان‌های The Twilight Saga . فارسی‌اش را مجموعه‌ی شفق ترجمه کرده‌اند به گمانم . هفته‌ی پیش نشستم و دوهزار و چاهارصد و سی و پنج صفحه رمان را یک نفس خواندم . حالی هم می‌دهد اساسی که رمان را به زبان اصلی بخوانی و حرص نخوری از ترجمه‌های غلط و بدتر از آن غلط نوشتن و غلط تلفظ کردن اسم آدم‌ها و مکان‌ها ......

 

یک جوری . یک وقتی . یک جایی ..... من هنوز قاطی‌ام . انگار گیر کرده‌ام یک جایی میان ابرها و پایم هم زنجیر است در اعماق زمین . حس عجیبی‌ست . خوش می‌گذرانم با خودم و خل بازی‌هایم......

 

یک جورهایی هم عصبانی‌ام . یک عصبانیت خیلی خنده‌دار و بی‌معنی . یعنی این‌که من دلم می‌خواهد که انوش و فلور بچه‌دار شوند و بچه‌شان هم یک دختر باشد و من بچلانمش در بغلم و هی قربان صدقه‌اش بروم که "عمه فداش بشه" و بعد دلم می‌خواهد که شنتیا و رویا بچه‌دار بشوند و بچه‌شان پسر باشد و من بچلانمش در بغلم و هی قربان صدقه‌اش بروم که "عمه فداش بشه" درست همان‌طور که مادر انوش . عمه‌ی من و شنتیا . همیشه قربان صدقه‌ی ما می‌رود .

و باز من دلم می‌خواهد ندا ازدواج کند و بچه‌دار بشود و بچه‌اش پسر باشد و من بشوم محبوب‌ترین خاله‌ی تخس‌ترین پسربچه‌ی دنیا و هی بیاورمش خانه‌ی خودم و لوسش کنم و بگذارم هر غلطی که دلش می‌خواهد بکند . خانه‌ی خاله‌اش است خوب . به کسی چه اصلن!

 

و خوب عصبانیت خنده‌دار من به این دلیل است که انوش و آرش و ندا و شنتیا و حمید و شیوا به من می‌گویند که دلشان می‌خواهد من ازدواج کنم و بچه‌دار شوم و بچه‌ام پسر باشد و من ولش کنم میان یک دوجین دایی و خاله و خودم بروم پی عشق و حال با بابای بچه! و بعد که برگشتم با یک عدد پسر بچه‌ی لوسِ ننر روبه‌رو بشوم که دست‌پرورده‌ی همین خاله‌ها و دایی‌هاست و بعد یکی بزنم توی سر خودم که "این بچه چرا این‌قده لوسه آخه؟" و کفری بشوم تا دیگر هوس این‌که بچه‌های نداشته‌ی آن‌ها را لوس کنم و تحویلشان بدهم به سرم نزند! 

 

 

پ.ن. نترسید که این‌قدر پسر پسر کرده‌ام . فامیل ما کللن به‌طور ژنتیکی پسرزاست . تعداد پسرهای فامیل همیشه دو برابر دخترها بوده . حتا آن دسته از بچه‌های فامیل که فعلن ناپرهیزی کرده و بچه‌دار شده‌اند . بچه‌شان پسر است . فقط یک دانه عدد دختر داریم!

 

پ.ن.٢. حالا این‌ها چه ربطی به The Twilight Saga داشت . من خودم هم نمی‌دانم!

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢