بوی خیس تن خاک....

 

 

یعنی هزار بار هم این ترانه رو برام بخونی . باز هم سیر نمی‌شم ازش . و از ترنم لالایی‌وار صدای تو که توی گوشم می‌پیچه و من رو می‌بره به دنیای هزار و یک شب.....

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳۱

Thou Shalt Kneel

 

 

من حدودن ده ساله بودم و مازیار چاهار ساله . یکی از بازی‌های مورد علاقه‌ی هر دو مون فانتزی دربار بود . من در نقش شه‌بانو و مازیار وزیر . حالا خاطره‌ی زیر رو از زبون مامان من بخونین .

 

طبق معمول این دوتا داشتن تو پذیرایی بازی می‌کردن که من دیدم صدای بگو مگوشون داره بلند می‌شه . گوشم رو تیز کردم که ببینم چی می‌گن . دیدم مهسا هی می‌گه "زانو بزن" و مازیار هم می‌گه "خوب دارم زانو می‌زنم دیگه" و مهسا می‌گه "نهههههه! بهت می‌گم زانو بزن!"
کنج‌کاو شدم که قضیه چیه . رفتم دم پذیرایی . دیدم مهسا روی کاناپه نشسته و یه تاج هم گذاشته سرش و یه ملافه هم به عنوان شنل دور خودش بسته و داره با حرص به مازیار می‌گه "بهت می‌گم زاااااانوووووو بزننننننن!"
بعد چشمم افتاد به مازیار که هی یه پاش رو می‌آره بالا و در حالی که سعی داره تعادل خودش رو روی اون یکی پا حفظ کنه می‌زنه به زانوش و می‌گه "خب دارم زانو می‌زنم دیگه" و بعد اون یکی زانوش رو می‌آره بالا می‌زنه به زانوش و مهسا هم‌چنان می‌گه "نههههههه! بهت می‌گم زاااااانووووووووو بزن!" و مازیار هم‌چنان یک پاش رو بلند می‌کنه و می‌زنه رو زانوش ......

 

 

پ.ن. آخرش خودم از جام بلند شدم و رفتم یادش دادم که زانو زدن یعنی چی!

پ.ن.٢. خودمونیم هیفده سال گذشته از اون زمان واقعن‌ هااااااا!

پ.ن.٣. مازیار رو تصور کنین در شمایل یک پسر بچه‌ی چاهار ساله که از شدت لاغری داره لق می‌زنه و موهای سیاه لَختش ریخته تو پیشونیش و صورتش فقط دوتا چشم درشت سیاه هست . این‌جوری صحنه دراماکمیک‌تر می‌شه!

پ.ن.۴. نمی‌دونم چه‌طور شد که مامان چند سال پیش خیلی اتفاقی یاد این خاطره افتاد . بماند که همه‌ی فامیل پدری واسه مازیار دست گرفتن . هنوز هم که هنوزه گاهی بچه‌ها سر به سرش می‌گذارن که "مازیار! زانو بزن!"

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۸

از مکالمات ما و حضرت اشرف

 

 

-: تو لوس‌تری یا من؟
-: خوب این‌که معلومه . من!
-: چرا اون وقت؟ناراحتنگراندل شکسته
-: چون من بچه آخرم!
-: لوسخنثیزبانقهر

 

 

 

توضیح این‌که ما بچه‌ی اول می‌باشیم!

 

 

 

   + ژاندارک - ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٦

....Boarderly Walls

 

 

 

اکنون دوباره در شب خاموش
قد می‌کشند هم‌چو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز
تا پاس‌دار مزرعه عشق من شوند
اکنون دوباره هم‌همه‌های پلید شهر
چون گله مشوش ماهی‌ها
از ظلمت کرانه من کوچ می‌کنند
اکنون دوباره پنجره‌ها خود را
در لذت تماس عطرهای پرکنده باز می‌یابند
اکنون درخت‌ها همه در باغ خفته پوست می‌اندازند
و خاک با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را به درون می‌کشد
اکنون نزدیک‌تر بیا
و گوش کن
به ضربه‌های مضطرب عشق
که پخش می‌شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله‌ی اندام‌های من
من حس می‌کنم
من می‌دانم
که لحظه‌ی نماز کدامین لحظه است
اکنون ستاره‌ها همه با هم
هم‌خوابه می‌شوند
من در پناه شب
از انتهای هر چه نسیم است می‌وزم
من در پناه شب
دیوانه وار فرو می‌ریزم
با گیسوان سنگینم در دست‌های تو
و هدیه می کنم به تو گل‌های استوایی این گرم‌سیر سبز جوان را

بامن بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره‌یی که هزاران هزار سال
از انجماد خاک و مقیاس‌های پوچ زمین دور است
و هیچ کس در آن‌جا از روشنی نمی‌ترسد
من در جزیره‌های شناور به روی آب نفس می‌کشم
من
در جست و جوی قطعه‌یی از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه‌های پست تهی باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن
به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
به لحظه‌یی که از تو آفریده شدم
با من رجوع کن
من ناتمام مانده‌ام از تو
اکنون کبوتران
در قله‌های پستان‌هایم
پرواز می‌کنند
اکنون میان پیله لب‌هایم
پروانه‌های بوسه در اندیشه‌ی گریز فرو رفته‌اند
اکنون
محراب جسم من
آماده‌ی عبادت عشق است
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
زیرا که دوستت می‌دارم
زیرا که دوستت می‌دارم حرفی‌ست
که از جهان بی‌هودگی‌ها
و کهنه‌ها و مکررها می‌آید
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره‌های کوچک باران
از قلب‌های رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید که عشق من
گهواره تولد عیسای دیگری باشد

 

 

دیوارهای مرز / تولدی دیگر / فروغ

 

 

 

   + ژاندارک - ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٤

شهر گم شده.....

 

 

پُرم . پُر‌‌‌‌‌‌ ِ پُر . پُرم از ترانه‌ها و شعرهای نانوشته . حوصله اما ندارم . دلم اما جای دیگر . پیش کس دیگری‌ست که این‌جا نیست . شش سال تمام سعی کردم به خودم بباورانم که این‌جا از این پس تمام سرای من است . خانه‌ی من . و حال . که یک ماهی از سال هفتم می‌گذرد . می‌دانم که هرگز این‌طور نبوده . که تورونتو خانه‌ی من نیست . تورونتویی که با تمام وجودم دوستش دارم . تنها شهری که به واقع شاهد همه‌ی سرگردانی‌ها و سرگشتگی‌های من بوده . خانه‌ی من نیست . این را روز شنبه‌یی که گذشت . وقتی که زیر آفتاب داغ روی نیم‌کت پارک نشسته بودم و زیر چشمی بچه‌ها* را در محوطه‌ی شنی می‌پاییدم که مبادا بلایی سر خودشان بیاورند و برای خودم جدول عنوان حل می‌کردم فهمیدم . تورونتو خانه‌ی من نیست . من نفسم در تورونتو می‌گیرد . تورونتو برای من زیباترین زندان جهان است و من در آزادترین شهر دنیا زندانی‌ام .

 

مساله‌ی من این است که تهران هم با همه‌ی شلوغی و شب‌زنده‌داری‌هایش دیگر شهر من نیست . و نه حتا شهر بهار نارنج هم . سهراب را خوب درک می‌کنم این روزها که  می‌گفت "شهر من گم شده است ...." شهر من هم گم شده . پیدایش می‌کنم ولی . تنها می‌دانم که جایی‌ست کنار یک گستره‌ی آبی وسیع با هوایی گرم .

 

پ.ن. مخصوص عمو جان! - این همه زر زدم که بگویم دلم برای دریا تنگ شده و دریاچه‌ی اونتاریو پاسخ دل‌تنگی‌های دریایی مرا نمی‌دهد . همین!

 

* بچه‌های صاحب‌خانه‌ام را برده بودم پارک . دو تا دختر شش و هفت ساله که از در که وارد می‌شوم شروع می‌کنند از سر و کول من بالا رفتن . بهانه‌های خوبی‌‌ند تا به خیلی از چیزها فکر نکنم این روزها.

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦

سنت پسندیده!

 

 

این آخرین پست این وب‌لاگ می‌باشد!

 

 

پ.ن. و عجب سنت پسندیده‌یی‌ست این دورغ سیزدهنیشخند

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۳

.....You Said Love NEVER Fails

 

 

من می‌گم : دلم رو نشکن
تو می‌گی : ....

 

تو هیچ‌چی نمی‌گی.

 

You said Love is patient, it is rude, but it never fails. I haven't told you that my heart was not made out of solid rock, instead I expected you to know it is very fragile. Tell me what am I supposed to do when out of all those things you have  said about love, I am only getting the rudeness of it? Tell me what am I supposed to do, when all the time it is like I'm calling through an empty space with
.....no one answering me back? Tell me, just tell me, what am I suppose to do

 

 

تو می‌خوای تا می‌تونی دل من رو خون بکنی

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٠

Shakespeare In Love

 

 

من می‌خوام قصه‌‌ی عشق رو بنویسی واسه من....

 

 

 

   + ژاندارک - ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦

با بهاری که می‌رسد از راه.....*

 

 

بوی بهار نارنج ِ لای کارت تبریک‌های عید
مرا به قدر کافی مست می‌کند
تو هر چه‌قدر که می‌خواهی
از غم دوری
ودکا بنوش....

 

 

 

پ.ن. سال نوی همه‌ی شما مبارک . ببخشید برای این تبریک دسته جمعی . امیدوارم تعطیلات به همه‌تون خوش بگذره هر جا که هستین . مخصوصن اون‌هایی که می‌رن یا رفتن شمال برای عید و با بوی بهار نارنج هی مست می‌شن و عشق می‌کنن .

 

 

پ.ن.٢. عیدی من به شما - ترانه‌ی مست و خراب با صدای ویگن عزیز

 

* فروغ / کتاب عصیان / شعر جنون

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢