هی من می‌گم ام‌سال . سال بیست و هفت هست . شماها به من بخندین و باورتون نشه . ایناهاش . این هم شاهدی دیگه بر مدعای من .

 

رضا هم بیست و هفت آذر . بیست و هفت ساله شد .

 

تولدت مبارک رضای عزیز.......

 

 

   + ژاندارک - ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦

 

 

 

حال روحیم دوباره به شدت به هم ریخته و بده . این چند روزه هی دارم با خودم تکرار می‌کنم کاش پدر زودتر از کلاردشت برگردن خونه . سفر دو روزه رو که نزدیک به یه هفته کش می‌دن می‌دونم که خودشون رو حبس کردن که فعلن تماسی نباشه و دارن فکر می‌کنن .


نگرانم . از این‌که این چند روز از تو هم خبری نیست نگرانم . جمله‌ی آخری که نوشته بودی برام مثل یه خنجر بود . تو که می‌دونستی من هیچ مشکلی باهاش نداشتم و ندارم هرگز . تو که می‌دونی من چه‌قدر می‌خوامش و نگرانم براش . حس کردم که من رو هم داری به چوب بقیه می‌رونی و خوب . این خیلی برام آزار دهنده هست .


می‌دونی . فقط دلم می‌خواد که تو و پدر بین همه‌ی حرف‌ها و گفت و گوهایی که با هم خواهید داشت . یک بار از من هم بپرسین که من چی دلم می‌خواد و چی دوست دارم و اون غرور اثیریتون رو بگذارین کنار . یادتون بمونه و فراموش نکنین اون که دارین براش جنگ می‌کنین منم و اون‌ چه دارین براش چونه می‌زنین نفس منه .


حالم خوش نیست . نگرانم . وسوسه‌ی رفتن شدید افتاده به سرم . کاش پدر برگردن از کلاردشت . یا بهم زنگ بزنی . دلم گرفته..........

 

 


 

   + ژاندارک - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱

برای پونزده آذر . امیر و تولد بیست و پنج سالگی‌ش

 

 

 

اجازه می‌دهی این‌بار هم کلک بخورم
که زخم کهنه شوم باز هم محک بخورم


دوباره بیست و سه سال از خودم عقب بروم
و توی مشت تو آلوچه و پفک بخورم


تو سنگ گنده بیندازی و فرار کنی
و من بایستم و جای تو کتک بخورم*


ببین ببین به خدا حاضرم به خاطر تو
دوباره از همه حتا خود تو چک بخورم**


بیا تو بچه شو و تب کن و بذار که من
به جای نان و پلو درد مشترک بخورم


تو سنگ گنده بینداز و در برو تا من
به جای شیشه‌ی هم‌سایه‌تان ترک بخورم


ببین چه‌قدر صمیمانه دوستت دارم
نذار تو لجن عشق تو کپک بخورم


هنوز بیست و سه سال از خودم عقب‌ترم و
هنوز پاک و زلالم اگر محک بخورم


اجازه می‌دهی هر دو دوباره بچه شویم
اجازه می‌دهی این‌بار هم کلک بخورم

 

 

 

* و ** - همیشه چه یه جا خراب‌کاری می‌شد چه ما باهم دعوا می‌کردیم . کتکش رو امیر می‌خورد . بس که هایپر بود و یه‌جا بند نمی‌شد . بنده در نقش مغز متفکر همیشه قِصِر در می‌رفتم . چون کللن سر و صدا نداشتم و اگر صدایی از من بلند می‌شد یعنی یا امیر یا مازیار داشتن یه کرمی می‌ریختن که طبق دستور و خرده فرمایش‌های من نبوده .

 

 

پ.ن. امیر تنها پسر خاله‌ی منه . از بیست سالگیش تا حالا . یعنی پنج ساله . داره با ام‌اس دست و پنجه نرم می‌کنه . سلامتیش که دیگه هرگز صد در صد بر نمی‌گرده . ولی به حرمت روز تولدش آرزو می‌کنم خدا یه عقل درست و حسابی بهش بده . آمیییییین .

 

 

پ.ن. شعر اگر اشتباه نکنم مال زری جون خودمه . آره زری؟

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٥

بیست و هفت سالگی......

 

 

آخرین شب بیست و شش سالگی . نشستم شرک دیدم . همین .

 

یه ترانه - بگو به گریه‌ی من دیگه کسی نخنده

 

 

پ.ن. هر کسی نمی‌دونه "سندروم ماهی خمیده" چیه . تنبیه‌ش اینه که یه بار دیگه بشینه سریال باغ مظفر رو ببینه . نمی‌گم کدوم قسمت که حسابی همه‌تون قوزفیش بشین .

 

پ.ن.٢. داماد پست پایینی -حمید- پسرعموی منه و شیش سال از من بزرگ‌تره . چون خیلی باهم نزدیک هستیم بنده نقش خواهر شوهر بزرگ رو بازی می‌کنم و خواهر خود داماد -که چاهار سال از من کوچیک‌تره- می‌شه خواهر شوهر کوچیکه . عروس هم یه دخمل شیرازی‌یه بسی ماه می‌باشه .

 

 

هیچ‌چی دیگه . تولدم مبارک . بیست و هفت ساله شدم . همین!

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٦

Count Down1

 

 

همه‌ی فامیل پدری الان شیراز جمعن . پای تلفن به حمید می‌گم باید کللللی افتخار کنی که اجازه دادم روز نام‌زدیت شیش آذر باشه . می‌خنده و می‌گه بعله خبرش بهم رسید که چه قشقرقی راه انداختی وقتی اول اشتباهی بهت گفته بودن پنج آذر . بعد یواشکی یه ذره بغض می‌کنه و می‌گه تولدت مبارک . جات خیلی خالیه . سعی می‌کنم بغضم رو خفه کنم . بهش می‌گم گوشی رو بده به مازیار . ولی ندا گوشی رو می‌گیره و بعد کللی قربون صدقه‌ی من رفتن می‌گه مینا و رویا و شبنم و ستاره الان تو یه جبهه هستن . مارال و فلور و نادیا تو یه جبهه . می‌گم چرا؟ می‌گه دعوای عروس‌های فامیله دیگه . اینا هی دارن به اون‌ها فخر می‌فروشن که شماها مهسا رو ندیدین . دوتایی غش می‌کنیم از خنده . بعد فاطی‌جون گوشی رو می‌گیره و می‌گه یادت باشه . خواهر بزرگ دامادی‌هاااا . خانوم همیشه غایب . بغض می‌کنه و می‌گه تولدت مبارک . جات خیلی خالیه . می‌گم گوشی رو بدین به مازیار . عمه زری گوشی رو می‌گیره . عمه سوری گوشی رو می‌گیره . عمه نازی گوشی رو می‌گیره . عموجون گوشی رو می‌گیره . شوهر عمه‌ها و بچه‌ها دونه دونه گوشی رو می‌گیرن . و من هی می‌گم گوشی رو بدین به مازیار . گوشی رو بدین به مازیار . گوشی رو بدین به مازیار . گوشی رو بدین به مازیار .

مازیار که گوشی رو می‌گیره دیگه نفس واسه من نمونده . خودش می‌دونه ولی . می‌زنه به خط مسخره بازی . می‌خندم . آخرش می‌گه ولی جات خیلی خالیه . تلفن رو که قطع می‌کنم اشک امونم نمی‌ده . سرم رو فرو می‌کنم تو بالش و خودم رو خفه می‌کنم............

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٥

Count Down 2

 

 

 

بسته‌ی ارسالی مامان‌ و خاله‌ها و مامان بزرگ برای تولدم ام‌روز رسید . نو نوار شدم کللی و کمی از افسردگی در اومدم . کادو گرفتن اصولن مزه می‌ده همیشه خب . لذت‌ناک‌ترین بخش این بسته‌ی دریافتی هم در این بود که برای اولین‌بار بعد شیش سال همه‌ی لباس‌ها هم اندازه‌م بودن و هم مطابق سلیقه‌م . حسابی کیفور شدم وقتی که پوشیدمشون تا ببینم به تنم چه‌طورن .

 

خلاصه که محذوذ شدم ام‌روز فطیییییررررررررررررررنیشخندعینک

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٤

!Start The Count Down

 

 

چند روزی‌ست که نافرم دچار سندروم ماهی خمیده شده‌ام ......

 

 

 

   + ژاندارک - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳