ماجرای نخاله‌ بودن ما و year of twenty seven

 

 

اول این‌که ما گم نشده هستیم . فقط سرمان قدری زیادی شلوغ است این روزها . همین .

 

دوم این که ما چند روز پیش به این کشف نایل آمدیم که ام‌سال برای ما year of twenty seven می‌باشد :
تولد بابایمان بیست و هفت آبان می‌باشد
بابایمان بیست و هفت سال از ما بزرگ‌ترند
تولد ما به تاریخ میلادی بیست و هفت نوامبر می‌باشد
ما بیست و هفت نوامبر ام‌سال . بیست و هفت ساله می‌شویم .

 

کللن الان داریم ذوق می‌کنیم از این همه بیست و هفتی که ام‌سال دور و برمان ریخت و پاش کرده‌اند خداجانمان .

 

 

جریان نخاله بودن ما هم از این قرار است که . تاریخ تولد مازیار بیست و سه شهریور است . مامان بیست و پنج مهر . پدر بیست و هفت آبان . بعد ما شش آذر دنیا را به قدوم مبارکمان مزین کردیم عینکگاوچران

 

 

فعلن همین‌ها دیگر . ما برویم به هزار کرور خروار کاری که بر سرمان ریخته شده برسیم .

 

 

 

 

پی غرنامه نوشت . سردمان است طبق معمول . و خوابمان هم می‌آید طبق نه معمول!

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٧

کسانی مثل من.....

 

 

پیش‌نوشت - این پست در جواب به کامنت‌های جناب وجدانی در این پست فرزام هست .

 

 

متاسفم . فکر می‌کنم که شما عجولانه قضاوت می‌کنید . من رو چه‌قدر می‌شناسین؟ اصلن وب‌لاگ من رو تا به حال خوندین؟
"کسانی مثل شما"؟!
کسانی مثل من حرف دلشون رو نمی‌زنن . درد دلشون رو نمی‌تونن بگن . نهایت نهایتش شاید یه چیکه ازش رو توی وب‌لاگشون بنویسن و اگر سری به آرشیو خصوصیشون بزنین می‌بینین که پر از نوشته‌های پابلیش نشده هست .
کسانی مثل من شاید عادت دارن که خودشون رو همیشه شاد نشون بدن تا دردشون کم‌تر بشه . این دلیل بر این نیست که دل‌تنگ نباشن .
شما در مورد فرزام می‌دونین که یک تبعیدی خود خواسته هست . پس در مورد من هم این رو بدونین . که من در کانادا که مهد آرزوهای خیلی‌هاست زندانی هستم . خیر . پناهنده نیستم . مهاجر قانونی هستم . من از هم‌سرم جدا شدم و هنوز نتونستم طلاق ایرانیم رو ازش بگیرم . همه‌ی خانواده‌ی من ایران هستن و من این‌جا تنهای تنهام و کسی رو ندارم به‌جز انگشت‌شماری دوست خوب . بزرگ‌ترین کابوس من اینه که اتفاقی اون‌جا برای یکی از اعضای خانواده رخ بده و من نمی‌تونم برم ایران . چون ممنوع‌الخروج می‌شم . ام‌سال که برای تبریک عید با پدربزرگم حرف می‌زدم بهم گفتن "نمی‌دونم دیگه کی می‌بینمت" می‌خوام بپرسم می‌دونین آیا که چه‌قدر شنیدن این حرف برای من دردناک بود؟
خیلی نمونه‌های دیگه هم دارم که براتون بگم . وقتی که محمدرضا جلایی‌پور رو گرفتن . اشک من بند نمی‌اومد . خب درد هم داره که هم‌ورودی و هم‌دانش‌کده‌ییت رو گرفته باشن . کسی که رتبه‌ی یک کنکور انسانی سال هزار و سی‌صد و هشتاد رو آورده . نوشته‌های هم‌سرش فاطمه‌ شمس رو که می‌خونم زار می‌زنم . می‌دونین چرا؟ چون پدر من یک زندانی سیاسی سال‌های شصت بود . به جرم کمونیست بودن . دردش این‌جاست که همه از فرزندان شهدای جنگ و اعدامی‌های سیاسی سال‌های شصت می‌گن ولی کسی هرگز درد بچه‌های زندانیان سیاسی اون‌ سال‌ها رو نشنید و نفهمید . خانواده‌ی ما تا پونزده سال بعد از آزادی پدرم از داشتن هرگونه حقوق اجتماعی محروم بود . یعنی حتا اجازه‌ی گرفتن یک دفترچه‌ی بیمه‌ ساده رو هم نداشتیم .
کسانی مثل من خیلی با بقیه فرق دارن آقا یا خانوم وجدانی . کسانی مثل من بچه‌هایی هستن که ترس حرف زدن از خانواده در محیط بیرون براشون درونی شده . کسانی مثل من یاد گرفتن که همیشه یه نقاب بگذارن روی صورتشون و زیر سایه‌ی ترسی مبهم زندگی کنن .
کسانی مثل من این‌سر دنیا هم که باشن مجبورن دهنشون رو سفت ببندن و صداشون در نیاد چون همه‌ی خانواده‌شون توی ایران هستن با یک پرونده‌ی سیاسی درخشان .
جناب وجدانی عزیز . هنوز هم می‌خواین بگین "کسانی مثل شما" و امثال من رو محکوم کنید و بکوبید؟

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٢

وقتی یکی کک به تنبان ما می‌اندازد!

 

 

از دو - سه روز پیش که باهاش حرف زدم و گفت که داره رزومه‌ش رو آپ‌دیت می‌کنه . ککش رو تو تنبون من هم انداخت . بالاخره ام‌شب نشستم سرش و تا الان که به وسط‌هاش رسیدم هی دارم به خودم فحش می‌دم . با این‌که در کل عادتمه که هر چاهار - پنج ماه یک بار این کار رو بکنم ولی هر بار تا تموم بشه جونم به لبم می‌رسه که همانا یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا برای من رزومه نویسی می‌باشد .

 

 

 

پ.ن. چون روزمه‌ی خودمه طول می‌کشه‌ها . اگه قرار بود واسه یکی دیگه بنویسم سه سوته تمومش می‌کردم . ولی به خودم که می‌رسه . خودم از دست خودم دق می‌کنم تا تموم بشه . تازه بعدش عادتمه یه کپی‌ش رو بفرستم واسه اعلاحضرت و کلی مدال تشویقی و کارت صد آفرین ازشون بگیرم .

 

 

پ.ن.٢. خودمان انگشت کردیم در چش و چار خودمان . کارت صد آفرین که نگرفتیم هیچ . یکی دو تا از مدال‌هایمان هم کنده شد که چرا رزومه‌مان شلوغ شده و این‌که فرمت قبلی به‌تر بود . ما را بگو که تا ساعت چاهار صبح به پای این رزومه‌ی کوفتی نشسته بودیم . اصلن ما می‌رویم کمی بمیریم . از خواب منظورمان است البته .

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۱

Freezing To Death

 

 

سردمه . این سرمای لعنتی تا مغز استخوونم نفوذ کرده و نمی‌دونم کی می‌خواد بره بیرون . دلم آفتاب داغ می‌خواد . پارسال و ام‌سال تابستون درست و حسابی نداشتیم این‌جا . دلم داغی آفتاب تابستون دوهزار و هفت رو می‌خواد بل‌که یخ استخوون‌هام کمی‌ باز بشه . الان هم با این‌که هوا خوبه . ولی من دارم می‌لرزم . سه تا بلوز کت و کلفت روی هم‌دیگه پوشیدم و هم‌چنان سردمه . دلیل اصلیش هم می‌دونم چیه . آهن خونم پایینه . فشار خونم هم که طبق همون لیست ارثیه‌های مادری همیشه پایینه . حال و حوصله‌ی درست کردن هیچ‌گونه نوشیدنی داغ و گرم‌کن داخلی رو هم ندارم . دارم قندیل می‌بندم از داخل اون‌هم . خلاصه اگه دیدین من یه چند روزی سر و کله‌م پیدا نیست . بدونین سرمای دورنم به بیرون سرایت کرده و من کللن منجمد شدم .

 

 

 

پ.ن. آفتاب تنبل پاییزی یه قلب زرده

 

 

 

پ.ن.٢. من کی گفتم دلم سرده یا روحم یخ زده؟ من فقط و دقیقن و کاملن از نظر فیزیکی و بدنی سردمه . نسخه روحی روانی نپیچین واسم که یکی جیز می‌کنه شما رو .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۱

!!!!

 

 

خب . یعنی این‌که الان ساعت ده دقیقه به هشت صبحه و من دلم هوس نون بربری تازه‌ی داغ با کره و مربای آلبالو کرده خیلی عجیبه؟

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۱

خاطره‌های پراکنده

 

 

 

١. طبق معمول همه‌ی پنج‌شنبه و جمعه‌ها همه جمعیم ویلای مامان‌بزرگم‌ . آخر شب نشستیم و از هر دری سخنی داریم خاطره تعریف می‌کنیم . از امیر می‌پرسم "یادت می‌آد اون کشیده‌یی رو که اون شب خونه‌ی خاله کوچیکه زدم تو گوشت؟"
یک نگاه عاقل اندر سفیه! بهم می‌اندازه و می‌گه "من اون‌قدر از دست تو کتک خوردم که الان هر چی فکر کنم یادم نمی‌آد این باری که می‌گی کدوم بار بود!"
قهقهه خنده‌ی همه و جلز و ولز خاله بزرگه که چرا بچه‌ش!! کتک خورده! که با شوخی و مسخره‌بازی‌های دایی جمع می‌شه وَ اِلا بعید نیست که من به تاوانش همون‌جا یه دو - سه تا سیخ به بدنم فرو بشه توسط خاله بزرگه

 

 

 

٢. دوم دبیرستان بودم . اوایل تابستون بود و کک افتاده بود توی تنبون من و دوست‌هام که خودمون!! توی خونه عملیات وکسینگ! رو انجام بدیم . از اون‌جا که لوازم مورد نیاز تو خونه موجود بود . یه روز ساعت دو بعد از ظهر که مامان و پدر خواب بودن من به سرم زد که ترتیب کار رو بدم . در اتاق رو قفل کردم و مشغول بودم که یک‌هو مامان در می‌زنن و می‌گن زود باش در رو باز کن .
کاشف به عمل اومد که مازیار حس فضولیش گل کرده بود که من چی‌کار دارم می‌کنم تو اتاق . از چارچوب در رفته بود بالا و از کتیبه‌ی بالای در خوب دید زده بود تو اتاق رو . بعد با نگرانی رفته بود مامان رو بیدار کرده بود که "بیا . مهسا دیوونه شده . رفته تو اتاق در رو قفل کرده . یه تیکه پارچه سفید انداخته رو پاش هی داره خودش رو می‌زنه"
دیگه دوتایی غش کرده بودیم از خنده . مامان فهمیده بودن که من دارم چی‌کار می‌کنم . اومدن بود بگن اول سر فضول خان رو گرم کنم اول به چیزی بعد برم هر غلطی که می‌خوام واسه خودم بکنم .

 

 

 

٣. خاندان پدری هر سال تابستون برای یک هفته دور هم جمع می‌شن . شیش - هفت تا خانواده بچه‌ها هم همه هم‌سن و سال و یک دست و شر و شیطون . شوهر عمه‌ی بزرگ من دبیر ریاضی بودن و در کل اون زمون هم چون همه‌مون هم‌چنان بچه محصل بودیم و گذرمون سالیانه یه چندباری بهشون می‌افتاد -همون پوست و دباغ‌خونه- به شدت ازشون حساب می‌بردیم هرچند ایشون به شدت مهربون بودن و هستن ولی خب اون زمان ابهتی داشتن برای خودشون .
یک شب ما سر باباها رو دور دیده بودیم و نشسته بودیم رو تراس ویلا به مسخره بازی و جک و جفنگ گفتن و کار یواش یواش کشید به جک‌های بالای بیست‌ و یک سال (یعنی هیجده رو هم رد کرده بودش دیگه) . حمید و شنتیا هم که خدای جک ما مونده بودیم که این‌ها این همه جک رو از کجاشون در می‌آرن آخه . شنتیا که در حالت عادی خیلی ساکته افتاده بود روی دور و هی گفت و ادا در آورد و گفت تا این‌که یک دفعه یکی گفت "بالاخره فردا صبح می‌شه و ما چشممون تو چشم هم می‌افته دیگه"
نگو جناب آقای شوهر عمه تمام مدتی که ما فکر می‌کردیم ایشون به هم‌راه سایر باباها رفتن قدم بزنن تو اتاق خوابیده بودن و همه چیز رو شنیده بودن .
جفت برادرهای خلاق و خلاف چنان هول کرده بودن که از تراس پریدن پایین و از رو نرده‌های ویلا جست زدن تو ساحل و تا وقتی که مطمین نشدن که جناب آقای شوهر عمه واقعن نخوابیدن برنگشتن تو . بماند که ایشون هم چیزی به روی هیچ‌کدوم از ما نیاوردن هرگز .

 

 

 

۴. ترم اول دانش‌گاه تازه تموم شده و منم هم بعد دو ماه و نیم برمی‌گردم خونه . لباس‌هام رو درنیاورده می‌پرم تو دست‌شویی . بعد که یه نفس راحت می‌کشم و کلی دعا می‌کنم به روح و روان مخترع محترم . می‌خوام بیام بیرون . ولی کلید تو قفل نمی‌چرخه و گیر کرده . می‌کوبم به در . مامان‌ می‌فهمن چی شده و هول می‌کنن . مازیار خنده‌ش گرفته حسابی "توی دست‌شویی زندونی شدی مهسا" 
پدر می‌آن "تو که می‌دونستی کلید هرز شده . چرا در رو قفل کردی"
من عصبانی "هم‌چین می‌گین انگاری من روزی صد بار این‌جا می‌رم دست‌شویی . یادم نبود خب . تازه اون موقع یه گیر کوچولو داشت . چه می‌دونستم درستش نکردین هنوز"
اون بیرون باهم شور می‌کنن که چی‌کار کنن و در رو چه‌طور بازش کنن . با توجه به این‌که کلید یدک هم نداره در دست‌شویی! مازیار می‌ره جعبه ابزار پدر رو از پایین بیاره و مامان غر می‌زنن به جون پدر که چرا تا حالا درست نکردن قفل در رو . من هم اون تو گیر افتادم و زل زدم به در و دیوار . یک‌هو چشمم می‌افته به لولای در و چشمام برق می‌زنن . سریع کلید رو از توی قفل می‌کشم بیرون و می‌افتم به جون لولاها . صدای مازیار می‌آد که با پدر بحث می‌کنن . من داد می‌زنم "نمی‌خواد . بازش کردم خودم . فقط در رو از من بگیرین" 
پدر و مازیار می‌پرن طرفم . پدر خنده‌شون گرفته حسابی "تو واقعن چه‌طور به ذهنت اومد هم‌چین کاری بکنی؟" از لحنشون مشخصه که حسابی احساس غرور می‌کنن واسه راه حلی ابتکاریم و این‌که خودم رو از زندونی شدن تو دست‌شویی نجات دادم .
مامان می‌گن "من بودم محال بود چنین چیزی به ذهنم برسه"
مازیار هم‌چنان بهتش زده "من هم عمرن"
به جفتشون دهن‌کجی می‌کنم "خب شما دو تا اصولن با هر چی ابزار آلات و کار فنی‌ هست بی‌گانه‌یین کللن" 
پدر همون‌طور که در رو می‌بندن سر جاش و قفل رو باز می‌کنن . زیر زیرکی ما رو نگاه می‌کنن و با خودشون می‌خندن .
به برکت خبرگزاری مازیار تا عصری کل فامیل می‌دونن که من از راه نرسیده تو دست‌شویی زندونی شده بودم . تا روز آخری که برمی‌گردم تهران سوژه‌ام براشون حسابی .

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩

غر می‌زنم . پس هستم!

 

 

درد دارم . خسته‌ام . کاش بودی و من رو می‌خندوندی . دلم شونه‌هات رو می‌خواد . دلم اصلن بحث جدی نمی‌خواد . دلم هوای تخت خودم تو اتاق خودم تو خونه‌ی مامان‌این‌ها رو داره . و پتو و بالش خودم . دلم می‌خواد بغلم کنی . دلم . دلم . دلم خیلی چیز‌ها می‌خواد . درد دارم . تا نصفه شب هم سر کارم . دلم خواب می‌خواد . خوش‌ به‌حال هر کی که الان خوابه . درد دارم . درد دارم . درد دارم . درد دارم . د . ر . د .

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٥

بچه‌های مادر آزار!

 

 

یا چه‌گونه مادر خود را سر کار بگذارید!

 

مواد مورد نیاز:

 

١. یک عدد برادر که شیطان را درس می‌دهد

 

٢. یک عدد خواهر پایه‌ی کار خلاف (در این‌جا یعنی شما که این سر دنیا نشسته‌یید خوش و خرم)

 

٣. یک عدد مامان که جبر زندگانی* او را بسی زیاد اوپن مایندتر از قبل‌ترها کرده و کللن از این‌که بچه‌هایش -خدای ناکرده- راه راست را بیابند ناامید شده

 

 

دستور کار:

 

شما از این سر دنیا زنگ می‌زنید منزل پدری و برادرتان تلفن را جواب می‌دهد -

 

برادرتان : الو؟

شما : سلام . خوبی؟ چه خبرا؟

برادرتان : به . تویی . سلام . خوبی؟

شما :‌ آره . تو چه‌طوری؟ همه خوبن؟

برادرتان : آره . شب مهمون داریم مامان کلی تدارک دیده

شما : می‌دونم . عمو س. قراره بیاد

برادرتان : نه . تو نمی‌شناسیشون . خاله‌م این‌ها و عمو م. این‌ها

شما :‌ مسخره . من خاله‌ی خودم رو نمی‌شناسم یا عمو م. و م. جون رو؟ اون زمون که من از سر و کول این‌ها بالا می‌رفتم تو روحت هم هنوز موجود نبود

برادرتان با صدای آهسته : هیس . می‌خوام مامان نفهمه تویی . می‌خوام بهش بگم یکی دیگه هست

شما :‌ کی مثلن؟

برادرتان خطاب به مادرتان :‌ مامان . بیا تلفن

مادرتان :‌ کیه؟

برادرتان خیلی جدی و در حالی که نفس شما در سینه حبس شده : شیما . دوست دخترم زنگ زده می‌خواد حالت رو بپرسه

مادرتان در حالی که هول شده :‌ الو؟

شما در حالی که سعی می‌کنید خنده‌تان ره کنترل کنید با صدای بسی نازک و عوض شده : الو . سلام خوب هستین؟ من شیما هستم

مادرتان در حالی که هم‌چنان صدایش می‌لرزد :‌ بله . مرسی . شما خوب هستین؟

شما : ممنون

و در این‌جا به صورت بسیار فوق برنامه شما از خنده می‌ترکید : مامان . منم

مادرتان می‌خندد : اِ . تویی؟

و خطاب به برادرتان که نیشش رفته پی بناگوشش :‌ گم‌شو . مسخره

و دوباره با خنده خطاب به شما که هم‌چنان قهقهه می‌زنید : جفتتون خیلی مسخره‌یین 

شما در حالی که سعی می‌کنید خنده‌تان را کنترل کنید :‌ نقشه‌ی اون بود . ولی من خنده‌ام گرفت وسطش وقتی صدای تو رو شنیدم که اون جور می‌لرزید . چرا اون‌قدر هول شده بودی؟

مادرتان : جفتتون آدم نمی‌شین . این‌جور آدم مادرش رو می‌گذاره سر کار؟

شما و برادرتان :‌ نیشخند

 

 

 

پ.ن. بقیه‌ش مکالمه‌ی عادی بین شما و مادرتان است که چیز خاصی هم ندارد

 

پ.ن.٢. خانواده‌ی عمو م. و م. جون و هم‌چنین عمو س. دوستان پدر و مادرتان که سابقه‌ی دوستی‌شان بیش از سی سال است . خاله‌تان هم که خاله‌تان است دیگر . پرسیدن و توضیح ندارد که!

 

 

*جبر زندگانی یعنی این‌که تئوری‌های بالقوه‌ی شما را برادرتان به مرحله‌ی بالفعل برساند. این یعنی شما هارت و پورت زیاد می‌کنید ولی کللن بچه‌ی مثبتی هستید . منتها اگر کسی ذره‌بین بگذارد و دقیق نگاه کند . در همان یک نگاه اول متوجه می‌شود که همه‌ی آتش‌ها از گور خود شما بلند می‌شوند همیشه . ولی خوب نه شما و نه برادرتان هرگز چنین موجود خطرناکی را دم دست مادرتان نمی‌گذارید گاوچران

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٤

ارثیه مادری!

 

 

می‌گی "حالا که می‌خوای این همه پول خرج کنی و چاهار سال عمرت و بگذاری پاش . یه رشته‌یی بخون که بشه درست و حسابی از توش پول در آورد . رشته‌‌هایی که پول‌ساز نیستن به درد پول‌دارها می‌خورن که بشینن و باهاش بحث فلسفی راه بندازن"
می‌گم "آره خب . حق با توئه . درست می‌گی . حرف حساب جواب نداره"

 

حالا هم می‌گم درست می‌گی . فقط بگو با این رگ آریستوکرات روسی‌ام* چه کنم؟

 

 

 

* خاندان مادری مادربزرگ من (مامان مامانم) از اشراف روس بودن که مهاجرت کرده بودن به گیلان و خوب توی فامیل ما رسمه که ارث مادر به دختر می‌رسهزبان

 

 

پ.ن. این تنها چیزی نیست که من از مادربزرگم به ارث بردم . کلللللللی ارث مادی و معنوی دیگه هم دارم . تازه به عنوان نوه‌ی اول یک "حق وتو"ی جانانه هم در همه‌ی موارد دارم عینک

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢

ترانه بازی....

 

 

لینک پونزده تا ترانه که حال و هوای این روزهای من هستن‌ رو به‌ صفحه‌های اون بغل اضافه کردم . اگر دلتون خواست . گوش بدین.....

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱