پراکنده‌ها.....

 

 

١. مرثیه‌یی برای یک دیگ!

عصری که رسیدم خونه جنازه بودم . سردم بود و دلم یک لیوان چای داغ می‌خواست . از در نیومده تو پریدم تو آش‌پزخونه و زیر کتری رو اول از همه روشن کردم و بعد تازه کیفم رو گذاشتم پایین و کفشام رو در آوردم و رفتم تو اتاق .

نشسته بودم رو تختم و داشتم کتاب‌های کنار دستم رو بالا و پایین می‌کردم و به فکر بودم که این کتری‌یه چرا جوش نمی‌آد پس؟! که یک هو دیدم بوی سوختگی می‌آد . دقیقن این‌جوری متفکرسوال رفتم تو آش‌پزخونه و همین که پـای گاز رسیدم آه از نهادم براومد . از فرط عجله و حواس‌پرتی به‌جای شعله‌ی زیر کتری شعله‌ی زیر دیگ تفلن رو روشن کرده بودم که خالی از صبح مونده بود روی گاز و در نتیجه‌ی حرارت کف‌گیری که توش مونده بود ذوب شده بودش دیگه . یعنی صورت من در اون حالت دیدن داشت . هم عصبانی بودم هم خنده‌ام گرفته بود . دلم خیلی سوخت . این دیگ رو سال اولی که اومده بودم خریده بودمش . و با وجود استفاده‌ی هر روزه حتا یه خراش هم برنداشته بودش . حیف شد دیگ جون . دیگ خیلی خوبی بودی . چه غذاهایی که توی تو پختم . چه برنامه‌ها که هنوز داشتم برای غذاهایی که می‌خواستم در آینده توی تو بپزم . دیگ خیلی خوبی بودی دیگ جون . خیلی ازت راضی بودم . خدا بیامرزدت . روحت شاد!

 

 

 

٢. من و انگلیسی!

رمان خوندن به انگلیسی رو شاید از سیزده - چاهارده سالگی شروع کردم . اولش خوب از داستان‌های کوتاه که برای بچه‌ها نوشته می‌شد . شاه لیر شکسپیر(١) رو اول دبیرستان بودم که خوندم و بعدش هم مجموعه داستان‌های کوتاه از نویسنده‌های انگلیسی و آمریکایی مثل دی.اچ.لارنس(٢) و غیره . جالبیش هم این بود که همون کتاب‌ها رو اگر به فارسی دستم می‌دیدن باید حساب پس می‌دادم که درس نمی‌خونم چرا من آیا . و این‌که این‌ها برای من نون و آب نمی‌شن - ظاهرن از تو فارسیش نون و آب نمی‌شد در آورد ولی از انگلیسیش خوب می‌شد! کتاب‌های دیگه‌یی که ایران بودم به زبان اصلی خوندم و الان اسماشون یادم می‌آد پرنده خارزار(٣) . اسکارلت(۴) و سه تفنگ‌دار(۵) بودن . همه‌ی این‌ها رو گفتم که بگم که مامان من کتاب خوندن من به زبانی غیر از فارسی رو دیدن قبل این‌که من غرب‌زده! بشم به قولی و پام به این‌طرف آب برسه .

 

الان چند روزی هست که دارم ایلیادـ هومر(۶) رو می‌خونم . دو - سه شب پیش وسط مراسم کتاب‌خونی مامان زنگ زدن :

مامان - سلام . خوبی؟ چی‌کار می‌کنی؟

من - دارم ایلیاد هومر رو می‌خونم . باید روش یه مقاله بنویسم . تحلیل روابط بین خدایان و یونانی‌ها و اهالی تروا .

مامان - خب . حالا داری به انگلیسی می‌خونیش؟

من - خنثیافسوسگریه

 

 

و این مکالمه شِش سال است که به همین منوال مدام تکرار می‌شود . شما می‌تونین اسم هر کتابی رو که دلتون خواست جای ایلیاد بذارین خیال باطل

 

 

 

٣. از اثرات ایلیاد خوانی این است که هر شب خواب آشیل(٧) می‌بینی . آن‌هم از نوع برَد پیت(٨) اَش گاوچران

 

 

 

۴. دی‌شب . حال چندان خوشی نداشتم . با دوستی بیرون بودم . و گوشه‌ی یک خیابون دنج . رو به درخت‌ها . فریاد زدم و گریه کردم . وقتی که برگشتم تو ماشین دوستم پرسید که آیا همیشه برای تخلیه‌ی روانی می‌رم اون‌جا یا نه - چون از جلوترش بهش گفته بودم که کجا ماشین رو نگه داره - و در جواب من که گفتم نه . چه‌طور؟ خیلی آرووم اشاره کرد به تابلوی کوچیکی که روش نوشته شده بود "The Temple"(٩) و اون لحظه فک من بود که هم‌چنان به سمت زمین در حال کش اومدن بود . چون بارها از اون مسیر گذشته بودم و هرگز اون تابلو رو ندیده بودم......

 

 

 

١. King Lear by Shekspeare

٢. D.H. Lawrence

٣. Thorn Birds by Colleen McCollough

۴. Scarlette : The Sequel to Margaret Mitchell's "Gone With The Wind" by Alexandra Ripley - ادامه‌ی برباد رفته اثر ماگارت میچل

۵. The Three Musketeers by Alexandre Dumas, pere

۶. The Iliad by Homer

٧. Achilles - قهرمان افسانه‌یی یونان که در جنگ تروا کشته شد

٨. Brad Pitt - ایفاگر نقش آشیل در فیلم تروا ساخته شده در سال ٢٠٠۴

٩. معبد . اصولن به مکان‌های مذهبی بودایی و هندو گفته می‌شه .

 

 

 

پ.ن. ایلیاد تمامن جزییات جنگ ترواست . و هیچ پیچیدگی ادبی خاصی هم نداره . نثرش به شدت ساده و روون هست . یک جاهایی هم از بس که هی تکرار می‌کنه جزییات رو حوصله‌ی آدم رو سر می‌بره . نقل قول‌ها درش بدون هیچ کم و کاستی انجام می‌شه . به عنوان مثال . دلایل آشیل برای شرکت نکردن در جنگ طی سه صفحه به فرستادگان آگاممنون توضیح داده می‌شه . بعد که اون‌ها بر می‌گردن پیش آگاممنون . نستور همون دلایل رو تمام و کمال بدون حذف و اضافه‌ی یک واو برای آگاممنون بازگو می‌کنه . ولی در کل باید شدیدن پیش شاه‌نامه لُنگ بندازن .

 

پ.ن.٢. ما دیدیم یک نفر دیگر هم که اسم نمی‌بریم از ما پرسیدند که آیا ما داریم به انگلیسی ایلیاد را می‌خوانیم به انضمام این آیکون ( تعجب ) که اصلن همین آیکون ما را غلغلک داد که این پی‌نوشت را بینگاریم . این یک نفر که خیلی هم جیگر می‌باشند برای ما و برخی دیگر از اهالی بلباگستان اگر خودشان دلشان هوس کرد . خودشان را لو بدهند . ما پَته ایشان را روی آب نریختیدیم . (آیکون ببین من چه‌قدر راز دارم اصلن لو نمی‌دم - آره جون عمه‌ام!)  

 

 

 

 پ.ن.٣. نوشتن این پست ٣-۴ روز طول کشید اوه . خسته نباشم واقعن نیشخند . ولی جددن سرم خیلی خیلی شلوغه این چند وقت . این معده درد عصبی لعنتی هم دوباره برگشته و دست از سرم بر نمی‌داره . ام‌روز به مامان گفتم که برام رانیتیدین بفرستن . فکر کن یعنی که چه‌قدر اوضاعم افتضاح شده دیگه . دکتر بهم گفته که به هیچ وجهی هیچ فشار عصبی نباید بهم وارد بشه . اصلن و ابدن . چه‌قدر هم که شرایط من مطلوب نظر دکتر هست . مامان طفلکی دیگه هر چیزی رو با هزار ترس و لرز بهم می‌گه . مازیار هم که ظاهرن مامور شده هفته‌یی یکی - دوبار بهم زنگ بزنه و من رو بخندونه . به قول خودش مقامش ارتقا پیدا کرده به دلقک بارگاه . خلاصه که فعلن همه سعی می‌کنیم که من عصبی نشم . خیلی خوش و خجسته‌ییم یعنی الان . فقط مامانه کی بترکه دیگه اون وقت خدا به داد من و مازیار باید برسه . چون من هی باز می‌ریزم تو خودم و جوابش رو نمی‌دم و باز روز از نو و روزی از نو . و این چرخه تا ابدالدهر همین جور تکرار خواهد شد .

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٧

غم‌گین چو پاییزم. . . . . .

 

 

کنعان . صحنه‌یی که مینا(ترانه علیدوستی) با بینی خونی بر می‌گرده به خونه و اول چند لحظه مستاصل می‌مونه و بعد با گریه می‌ره به اتاق خواب و توی بغل مرتضا(محمدرضا فروتن) زار می‌زنه و مرتضا با این‌که خوب می‌دونه چه اتفاقی افتاده برای آرووم کردنش می‌گه "چی شده؟ چی شده؟ ها؟ گریه نکن . خیله خب گریه نکن"
انگار تموم آرامش دنیا اون لحظه تو صدای مرتضا جمع شده . و با این‌که به اصرار مینا در شُرُف ِ جدایی هستن . باز هم وقتی که مینا از شدت استیصال به مرتضا روی می‌آره . مرتضا همه‌ی وجودش رو به اون می‌بخشه و چیزی رو ازش دریغ نمی‌کنه .

 

 

 

 

شیش سال از آخرین باری که در آغوش یک مرد این‌طور زار زدم و اون درست همین جمله‌ها رو با همین لحن زیر گوشم زمزمه کرد و من رو محکم توی بغلش گرفت می‌گذره . تازه چند ماهی بود اومده بودم که یک شب خواب دیدم که پدربزرگم فوت شدن . یادمه وسط خواب و بیداری مونده بودم* -انگاری بختک روم باشه- و ضجه می‌زدم . و اشکان من رو بغل کرد و اون‌قدر بیدار نشست و برام آرووم حرف زد تا من آرووم خوابم برد .

 

 

هفت سال می‌گذره از زمانی که با مستی و عشق رو باهم یکی کردیم تو کی‌یف . پنج سال می‌گذره از زمانی که از روی نهایت عشق - و نه از روی عادت - لب‌هام رو یله رها کردم روی لب‌های یک مرد . چاهار سال می‌گذره از آخرین بار که یکی من رو نصفه شب از روی شیطنت بیدار کرد و اندامم رو نوشید . چاهار سال می‌گذره از آخرین باری که با عشق ایستادم و با همه‌ی خستگی غذایی رو درست کردم که می‌دونستم دوست داره . شیش سال می‌گذره از آخرین باری که خودم رو وحشی و رها حس کردم در آغوشش بدون هیچ قید و بندی و فکر آزار دهنده‌یی در پس زمینه‌ی ذهنم.......

 

 

 

 

به عقب نگاه می‌کنم . چی کم گذاشته بودم من واسه اون زندگی . چرا سهم من باید این باشه؟ چرا پس‌لرزه‌هاش باید هنوز هم تن من رو بلرزونه؟ مگه نمی‌گن که خدا اون بالا جای حق نشسته؟ اون زندگی که اون جور همه طرفه براش مایه گذاشته بودم باید اون ترتیب از آب در بیاد . این دو سال هم که کم نکشیدم . نهایت سعیم رو کردم که نشکنم . اشکام داره گوله گوله می‌آد پایین و من تو آفیسم . کجاست اون خدا که می‌گن همه؟ یادمه یک بار برای محسن -تو اون اوج دیوونه‌بازی‌های نیهیلیست‌وارانه‌اش!- نوشتم"وقتی که هر روز می‌گذره و اوضاع به جای به‌تر شدن بدتر و سخت‌تر می شه ... پس یعنی من هنوز جا داری ... پس با پررویی باید ادامه داد ... اگه یه جا وایسی دیگه تمومه"  ...... من دیگه جا ندارم . خدایا . می‌شنوی؟ دیگه جا . نَ . دا . رَم . نمی‌کشم دیگه . بس نیست یعنی این همه؟

 

 

 

 

AS GOD IS MY WITNESS, BUTTER WON'T MELT IN MY MOUTH, I WILL NEVER REST AGAIN UNTILL I GET BACK WHAT I HAVE LOST. EVEN IF I HAVE TO REACH DOWN TO THE BOTTOM OF THE HELL AND TURN INHUMAN . AS GOD IS MY WITNESS

 

 

 

 

* این که می‌گم خواب و بیداری . واسه این‌که فهمیده بودم که دارم کابوس می‌بینم . ولی از اون مهم‌تر این بود که من ید طولایی دارم در خواب درست دیدن . یعنی یک وقت‌هایی دهن خودم از تعجب باز می‌مونه که هیچ . اطرافیان هم هر کدوم یه سه - چاهارتایی شاخ‌های رنگ و وارنگ از سرشون می‌زنه بیرون . شاید یک وقتی در موردشون بنویسم .

 

 

پ.ن. دو ترانه -

               چشم تو با هق‌هق من . با شکستن آشنا نیست
               این شکستن بی‌صدا بود . هر صدایی که . صدا نیست

 

 

              سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زمین نیست
              بی تو باید دوباره برگشت به شب بی‌پناهی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۱

!Somebody Help Please

 

 

از اون‌جا که مشکل کم و بیش حل شد این مطلب هم حذف شد!گاوچران

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٤

از مرز انزوا.......

 

 

 

 

چشمان ِ سیاه ِ تو فریبت می‌دهند ای جوینده‌ی ِ بی‌گناه! ــ تو مرا
هیچ‌گاه در ظلمات ِ پیرامون ِ من بازنتوانی‌یافت; چرا که در نگاهِ
تو آتش ِ اشتیاقی نیست.

 

 

 

 

مرا روشن‌تر می‌خواهی
از اشتیاق ِ به من در برابر ِ من پُرشعله‌تر بسوز
ورنه مرا در این ظلمات بازنتوانی‌یافت
ورنه هزاران چشم ِ تو فریبت خواهد داد، جوینده‌ی ِ بی‌گناه!
بایست و چراغ ِ اشتیاقت را شعله‌ورتر کن.
 

 

 

 


 

 

 

 

از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم;
از اندیشه‌های ِ ناشناخته و
اشعاری که بدان‌ها نیندیشیده‌ام.
عقده‌ی ِ اشک ِ من درد ِ پُری، درد ِ سرشارییست. و باقی ِ ناگفته‌ها
سکوت نیست، ناله‌یی‌ست.
 

 

 

 

اکنون زمان ِ گریستن است، اگر تنها بتوان گریست، یا به رازداری ِ
دامان ِ تو اعتمادی اگر بتوان داشت، یا دست ِ کم به درها ــ که در
آنان احتمال ِ گشودنی هست به روی ِ نابه‌کاران.
 

 

 

 

با این‌همه به زندان ِ من بیا که تنها دریچه‌اش به حیاط ِ دیوانه‌خانه
می‌گشاید.

اما چه‌گونه، به‌راستی چه‌گونه

 

در قعر ِ شبی این‌چنین بی‌ستاره،

 

زندان ِ مرا ــ بی‌سرود و صدا مانده ــ
بازتوانی‌شناخت؟
 

 

 

 


 

 

 

 

ما در ظلمتیم
بدان خاطر که کسی به عشق ِ ما نسوخت،
 

 

 

 

ما تنهاییم
چرا که هرگز کسی ما را به جانب ِ خود نخواند،
 

 

 

 

ما خاموشیم
زیرا که دیگر هیچ‌گاه به سوی ِ شما بازنخواهیم آمد،
و گردن‌افراخته
بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم، بی ‌آن‌که بی‌اعتمادی را
دوست داشته باشیم.
 

 

 

 


 

 

 

 

کنار ِ حوض ِ شکسته درختی بی‌بهار از نیروی ِ عصاره‌ی ِ مدفون ِ
خویش می‌پوسد.
و ناپاکی آرام‌آرام رخساره‌ها را از تابش بازمی‌دارد.
 

 

 

 

عشق‌های ِ معصوم، بی‌کار و بی‌انگیزه‌اند.
دوست‌داشتن
از سفرهای ِ دراز تهی‌دست بازمی‌گردد.
 

 

 

 

زیر ِ سرتاق‌های ِ ویران‌سرای ِ مشترک، زنان ِ نفرت‌انگیز، در حجاب ِ
سیاهِ بی‌پرده‌گی ِ خویش به غم‌نامه‌ی ِ مرگ ِ پیام‌آوران ِ خدایی
جلاد و جبرکار گوش می‌دهند و بر ناکامی ِ گنداب ِ
طعمه‌جوی ِ خویش اشک می‌ریزند.
 

 

 

 

خدای ِ مهربان ِ بی‌برده‌ی ِ من جبرکار و خوف‌انگیز نیست،
من و او به مرزهای ِ انزوایی بی‌امید رانده شده‌ییم.
ای هم‌سرنوشت ِ زمینی ِ شیطان ِ آسمان! تنهایی ِ تو و ابدیت ِ
بی‌گناهی، بر خاک ِ خدا، گیاه ِ نورُسته‌یی نیست.
 

 

 

 


 

 

 

 

هرگز چشمی آرزومند به سرگشتگی‌تان نخواهد گریست،
در این آسمان ِ محصور ستاره‌یی جلوه نخواهد کرد و خدایان ِ بی‌گانه
شما را هرگز به پناه ِ خود پذیره نخواهند آمد.
چرا که قلب‌ها دیگر جز فریبی آشکاره نیست; و در پناه‌گاه ِ آخرین،
اژدها بیضه نهاده است.
 

 

 

 

چون قایق ِ بی‌سرنشین، در شب ِ ابری، دریاهای ِ تاریک را به جانب ِ
غرقاب ِ آخرین طی کنیم.
امید ِ درودی نیست...
امید ِ نوازشی نیست...

 

 

 

 

احمد شاملو

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن. سرما خوردم . دماغم دو روزه به گوجه‌فرنگی می‌گه زکی . سرم سنگینه و کمی گیج می‌ره . اکانت‌هایی که تو سپتامبر گذاشتم هنوز بسته نشده در نتیجه پوینت آخر ماه رو برام نشون نمی‌ده و این حسابی زده تو ذوقم . کلی بدبختی و گرفتاری دیگه هم دارم که در حق همگی لطف می‌کنم و درباره‌شون این‌جا غر نمی‌زنم . واقعن هم نوشتم و پاکشون کردم . فقط حرصم از این می‌گیره که تو هیچ‌چیزی نمی‌دونی و من رو هی متهم می‌کنی .

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۳

محض رفع کُتی!

 

فعلن این‌ سه صفحه‌ی اضافه شده به وب‌لاگ رو داشته باشین تا بعد

 

 

BSB

 

Brother Four

 

Nancy Sinatra

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٠

سه ترانه

 

هیچ‌چی . همین‌ جوری واسه این‌که بگم حالم بعد مدت‌ها خیلی خوبه . همین .

 

 

 

 

داغ یک عشق قدیم رو اومدی تازه کردی
شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود
به عشق تو زنده بودم من رو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم دوستم داشتی
من رو کشتی دوباره زنده کردی
تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم
من به غیر از خوبی تو مگه حرفی می‌زنم
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم من رو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم دوستم داشتی
من رو کشتی دوباره زنده کردی
رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من
کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من
من فراموش کرده بودم همه روزای خوب رو
اومدی آفتابی کردی تن سرد غروب رو
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم من رو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم دوستم داشتی
من رو کشتی دوباره زنده کردی

 

 

 

 

خالی از بغض همیشه
پرم از ستاره ام‌شب
اگه خوابم اگه بیدار
با منی دوباره ام‌شب
شب برگشتن آینه
شب نو کردن تن‌پوش
شب بوسیدن ماه و
شب وا کردن آغوش
واسه گم کردن اندوه
ام‌شب اون شب دوباره‌ست
شب پیدا شدن تو
شب دیدار ستاره‌ست
تو رو پیدا کردم ام‌شب
بعد شب‌های مصیبت
بعد دل بریدن از من
بعد دل بستن به غربت
تو رو پیدا کردم ام‌شب
وقت گم شدن تو رویا
وقت پوشیدن مه‌تاب
وقت عریان تماشا

 

 

 

 

 

ای حریر بی‌تحمل
ای شکستنی‌تر از گل
ای خود قصه رفتن
تو باید بسازی با من
تو باید مثل بیابون
شعر انتظار بدونی
ابر تو هرچی که باشه
بازم عاشقش بمونی بمونی
تو باید مثل یه بیشه
پای این ساقه بشینی
زیر دستای زمستون
گریه کردن رو ببینی
برای دربه‌دری‌هام
تو می تونی خونه باشی
برای چراغ خونه
نور عاشقونه باشی
ای حریر بی‌تحمل
ای شکستنی‌تر از گل
ای خود قصه رفتن
تو باید بسازی با من
من می خواستم توی دستات
برسم به اوج خواستن
ای تنت خاک شکفتن
نگیر این بهار رو از من
اگر مثل حرف گنگم
بگو ناگفته نمونم
اگه روشنم مثل آب
ول نکن بذار بخونم بخونم
من یه قصر قصه ساختم
توی ابرای خیالم
جای ریختن تو کمک کن
تار نشه شوق زلالم
بذار پیش تو از اون قصر
شعر نقره‌یی بخونم
ذوق کنم از ته قلبم
خودم رو کسی بدونم
ای حریر بی‌تحمل
ای شکستنی‌تر از گل
ای خود قصه رفتن
تو باید بسازی با من
ای حریر بی‌تحمل
ای شکستنی‌تر از گل
ای خود قصه رفتن
چی می‌شه بسازی با من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٦

آرشیو موزیک گردی‌ـ نیمه شبانه

 

 

هنوزم عاشقم اما
به پای تو نمی‌افتم

 

 

دارم بی‌وقفه به این آهنگ گوش می‌دم و تمام تصاویر ییلاق شاهان دشت‌ـ تابستون هزار و سی‌صد و هفتاد و چاهار و کلاردشت‌ـ سال‌های هزار و سی‌صد و هفتاد و پنج تا هفتاد و هفت پیش چشمم رژه می‌رن و تموم اون قایم موشک بازی‌ها و قرارهای یواشکی .

 

 

 

پ.ن. اون زمان عاشق گروه بلک‌کتز بودم چون اسم خواننده‌ی اصلی پیروز بود . دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجملابرو

 

پ.ن.٢. هنوز هم‌چنان عاشق ماشین مینی ماینر سبز یشمی هستمگاوچران

 

   + ژاندارک - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٥

تکرار تاریخ!

 

بعد از بیست و چاهار سال . برای اولین بار . دستم رو سوزوندم . اونم تو آفیس! در اثر یک بی‌احتیاطی . لیوان چای از دستم سر خورد و آب جوش ریخت روی دستم و از قسمت انتهایی شست تا سطح فوقانی مچ دست راستم الان شیش تا تاول خیلی خوش‌گل زده .

 

 

 

بیست و چاهار سال پیش . در سه سالگی . در اثر حس فضولی ذاتی مفرط . دستم رو با شیر داغی که هنوز روی گاز داشت قل‌قل می‌زد سوزونده بودم که اثرش هنوز روی پشت دست چپم باقیه .

 

 

 

پ.ن. سریع به هم‌کارم زنگ زدم و گفتم دستم رو سوزوندم . نپرس چه جوری و چی شد . فقط سر راه که داری می‌آی برای من خمیر دندون بگیر و بیار . نتیجه این‌که الان با یک عدد دست سبز مریخی تو آفیس واسه خودم جولون می‌دم نیشخند

 

پ.ن.٢. آقا من هر چی سعی کردم که انگ سی‌آسی نخورم نشد! یکی دیگه از هم‌کارها اومده بهم می‌گه تو هم در مخالفت با سخن‌رانی دستت رو سبز کردی؟
من: هان؟ سوال جانم؟!یولهیپنوتیزم آهااااااانننننننننننننننن!! قهقهه

 

 

 

 

فرداش نوشت - ام‌روز صبح به همون هم‌کار دی‌روزی زنگ زدم تا چیزی ازش بپرسم . تا صدام رو شنید . گفت : چیه؟ لابد ام‌روز اون یکی دستت رو سوزوندی!نیشخندشیطان

من : ابروکلافهچشم

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢