Miscarriage

 

 

سقط جنین می‌دانی یعنی چه؟ اصلن تا به حال دیده‌یی؟ داشته‌یی؟ نه! این سوال احمقانه‌یی‌ست . تو یک مردی . رَحِمی نداری تا جنینی را در خود بپروراند . تو تنها هزاران هزار اسپرم داری که یک شب . مست از عشق‌بازی و یا وهم تنازع بقا آن‌ها را با فشار تمام در مهبل من خالی کنی تا شاید یکی از آن‌ها . تنها تخمک آزاد شده از یکی از دو تخم‌دان من را بارور کند و بشود نطفه‌یی که در رَحِم من پرورانده می‌شود و از خون من تغذیه می‌کند و بدن من حامی‌اش خواهد بود .

 

دیوانه نشده‌ام . این حرف‌ها هم از سر بی‌کاری نیست . دی‌شب . وقتی که زل زده بودم به سرخی قطره‌های خون روی پَد . یاد سقط جنین افتادم . من چاهار بار سقط داشته‌ام .

 

 تو فقط دوبارش را می‌دانی . هر چند . آن دوبار را هم زایده‌ی خیال من می‌دانی و باور نداریشان . بار آخر عید هزار و سی‌صد و هشتاد و پنج بود . من نزدیک به دو ماه عقب انداخته بودم و تست مثبت بود . باورش نداشتم . می‌ترسیدم که این یکی هم مثل آن سه‌تای دیگر نمانَد . چه تضمینی رویش داشتم مگر آخر؟! واکنش تو هم قابل پیش‌بینی نبود . این شد که آن بازی را راه انداختم و تو هم ذوق‌زده قبول کردی که دروغ سیزده به بچه‌ها بگوییم من حامله‌ام!

خانه‌ی علی‌ جمع بودیم آن‌شب همه . نمی‌دانم واکنش بچه‌ها را به یاد داری هنوز یا نه . چه سر و صدایی راه انداخته بودند بابت این قضیه . اولین نفر از نسل جدید بود آن نطفه‌ی نقطه‌یی خب . پیمان که تا لحظه‌ی آخر مرا با ناباوری نگاه می‌کرد و می‌خندید . ندا و ارغوان و سمیرا هم که ..... بحث‌های زنانه بود خب دیگر . تا این‌که شب از نیمه گذشت و تو بلند به همه اعلام کردی که دروغ سیزده بود و همه آپریل فول* شدند . در تمام مدت من سکوت کرده بودم و نگاه می‌کردم به تو و بقیه . کسی نمی‌دانست که جنینی واقعن دارد در وجود من رشد می‌کند آن زمان و در آن لحظه . خودم هم باورش نداشتم حتا!

آرش قهر کرده بود و رفته بود بیرون و تو نمی‌آمد . دپرس شده بود حسابی . می‌گفت از سر شب دارم فکر می‌کنم که تا چند وقت دیگر بچه‌یی خواهد بود که به من می‌گوید "عمو" و حالا شما این‌جا نشسته‌یید و می‌خندید که شوخی بود همه‌اش؟ گریه‌اش گرفته بود . بقیه هم کم تو پَر ِشان نخورده بود . تو می‌خندیدی از این شوخی و من در دلم غوغا به پا بود........

به یک هفته هم نکشید که پریود شدم . یکی از شدیدترین خون‌ریزی‌هایی که در طول این شانزده سال داشته‌ام . جنینی که به حساب سرانگشتی خودم می‌بایست اواخر هفته‌ی نهم باشد . همه شده بود لخته‌های درشت خونی که بی‌وقفه از بدن من خارج می‌شد و من از درد به خودم می‌پیچیدم و سکوت می‌کردم در برابر طعنه‌های تو که این همه زن پریود می‌شوند . بازی از خودت در نیاور.......

 

 

سقط جنین درد دارد . درد روحی‌اش را نمی‌گویم . درد جسمانی دارد . زیاد هم درد دارد . آن همه خونی که از بدن خارج می‌شود . دردی که زیر دل می‌پیچد و تویی که رَحِم نداری انگار کن که یکی از داخل چنگ انداخته در مثانه‌ات و با خشونت تمام با ناخن‌هایش دارد دیواره‌ی آن را می‌تراشد و به بیرون می‌مکد و تنها چیزی که تو از این پروسه به چشم می‌بینی لخته‌های خونی‌ست که از بدنت خارج می‌شود و می‌افتد یا روی پَد و یا در کاسه‌ی توالت . و تو هی سرت گیج می‌خورد و بدنت تحلیل می‌رود و نه زانوهایت توان حمل تو را بر خود دارند و نه گردنت توان تحمل سنگینی سرت را بر خود و دلت که هی به هم می‌خورد و حالت تهوع ناتمامی که تمامی وجودت را فرا می‌گیرد و آن لحظات . همه‌ی زنانگی‌ات برایت خلاصه می‌شود در همین لخته‌های خون ریخته شده که زمانی در دلت در حال رشد بودند و تو واقعن نمی‌دانی چه حسی باید نسبت به این یاخته‌های مرده داشته باشی .

 

 

 

من چاهار بار سقط جنین داشته‌ام . سقط جنین درد دارد . می‌دانی؟

 

 

 

 * April Fool - روز اول آپریل برابر ِ با سیزده فروردین و سنت پسندیده!ی دروغ سیزده به‌در با عنوان دروغ اول آپریل این‌جا رواج داره . کسی که دروغ رو باور کنه بهش می‌گن آپریل فول . یعنی یه احمق آپریلی!

 

 

 

 پ.ن. خدمت آن دوستی که چندین کامنت خصوصی گذاشته بودند . بدون آدرس اما - من تابستان هزار و سی‌صد و هشتاد و شش پس از پنج سال زندگی مشترک از هم‌سرم جدا شدم . و بله . هر چاهار سقط در طی همین پنج سال رخ داد . طبق آن‌چه پزشکم گفته . دلیل نماندن نطفه‌ها شرایط استرس‌زای محیط پیرامون من بود که منتج به سردرد‌های شدید میگرنی می‌شد و داروهایی که برایش مصرف می‌کردم . دیگر آن‌که در تمام آن چند سال . ما واقعن پلن و برنامه‌یی برای بچه‌دار شدن نداشتیم با توجه به این‌که هر دو هم کم سن بودیم به نسبت - در زمان طلاق . من بیست و پنج ساله بودم و هم‌سرم بیست و هفت ساله . برای همین هم زیاد نگران این‌که شاید نازا باشم نبودم هرگز .

 

پ.ن.٢. با دوست دیگری از این سقط‌ها سخن می‌گفتم . پرسید ناراحت نیستی از نبودنشان . به پاسخی که آن روز به او دادم هنوز هم اعتقاد دارم : با توجه به شرایط من و پدرشان! بچه‌های عاقلی بودند که نماندند . خودشان فهمیدند که زندگی خوبی نخواهند داشت در آینده . منتها این به این معنا نیست که من برای از دست دادن هر کدامشان تا حد مرگ اشک نریختم و در خیال چندین بار در آغوشم نکشیدمشان و یا تا زمانی که در اعماق وجودم نهان بودند با آن‌ها هر لحظه سخن نمی‌گفتم........

 

   + ژاندارک - ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٦

اندر احوالات ما و رییس بزرگ!

 

و یا به عبارت درست‌تر این‌که وقتی که تو شب قبل دلت گرفته و در یک اقدام بعید شروع کرده‌یی به خواندن ترجمه‌ی انگلیسی قرآن* تا شاید ‌به‌تر بفهمی‌اش ولی هیچ معنی نداده گفته‌ها در نظرت که هیچ . هیچ‌گونه ارتباطی هم نتوانسته‌یی برقرار کنی . و رییس بزرگ صبح ام‌روز تو را صدا زده در اتاقش و از آن‌جا که زرتشتی می‌باشد اوستایش را داده به تو که از نیایش کتاب برای خودت کپی بگیری و قدری آرام شوی . و شگفت‌انگیزتر از همه این باشد که نگاهت کند و بگوید "این فارسی نوشته . می‌فهمیش وقت خوندن" و تو دلت بلرزد باز هم از عظمت خدا . که حتا اگر تو نتوانی . او باز یک راه دیگر پیش پایت می‌گذارد که ناامید از سابقه‌ی لطف ازل نشوی.........

 

 

 

 

 

 

نیایش

 

 

 

 

خُشنوتَرَه اهورَهَه مزدا(١) - اَشَم وَهی یک

 

 

 

با دست نیاز به درگاه تو ، ای اهورای بی‌نیاز ، رو می‌آورم و از تو می‌خواهم که مرا و خانواده‌ی مرا و بستگان مرا و دوستان مرا در پناه خود بگیری و از هر گونه گزند و زیان بدخواهان و بدکُنِشان و درد و رنج ِ تنی و روانی دور نگه داری.

 

پروردگارا ما را در هر دو جهان سرافرازی و رَست‌گاری بخش و به همه ما تن‌درستی و نیک‌نامی و دیر زیوی(٢) و خواسته‌ی فراوان ده.

 

ای اورمَزد ِ بزرگ‌وار ، ای آن‌که در اندیشه‌ی ما نمی‌گنجی ، ای آفریننده‌ی زمین و آسمان و هرچه در آن‌هاست ؛ با دلی بی آلایش ، با اَشویی(٣) و پاکی ، و با همت و هیخت و هورُشت(۴) به تو نزدیک می‌شوم ، تو را نماز می‌گذارم و خود را وام‌دار بخشش‌های بی‌کران تو می‌دانم.

 

ای خدای هَروُسف ِ آگاهی(۵) که داننده‌ی همه‌ی دانش‌هایی و از راز دل بندگان خود آگاهی ؛ آرزوهای مرا برآور و مرا در زندگانی یاری کن . دستم بگیر و از تنگ‌نای گرفتاری و بدبختی و نادانی و بی‌خردی رهایی بخش. 

 

ای خدای هَروُسف ِ توانایی(۶) که بر هر کار دشوار توانایی و هر گره بسته را گشودن توانی ، به درد دل من و کسان من برس ؛ گره از کار ما بردار و دل ما را با فروغ جاودانی خود پاک و تاب‌ناک گردان ، که به یاری تو ، ای چاره ساز بی‌چارگان و دست‌گیر بی‌کسان ، در هر دو جهان سرافراز و رست‌گار شویم.

 

ایدون باد ، ایدون‌تَرَج باد. (٧)

 

 

 

اَشَم وَهی یک
کتاب اوستا . ویرایش موبد آذرگَشَسب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

١.برای خوش‌نودی اهورا مزدا

٢.عمر طولانی و پر برکت

٣.پاکی

۴.گفتار نیک . کردار نیک . پندار نیک

۵.در برگیرنده‌ و سرچشمه‌ی همه‌ی دانش‌ها

۶.در برگیرنده و سرچشمه‌ی همه نیروها

٧.این‌چنین باشد . این‌چنین‌تر باشد (برای تاکیید اومده)

 

 

 

 

 

 

* تنها قرآنی که دارم . با ترجمه‌ی انگلیسی . اهدایی مدرسه‌ی فرزانگان به دیپلمه‌های هزار و سی‌صد و هفتاد و نه‌یی برای هفت سالی که بد و خوب توی اون مدرسه سپری شد........

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۳

خدایا این صدا را می‌شناسی؟*

 

 

 

 

 

خسته‌ام.........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن. خدایا . عظمتت رو شکر . همه‌ی زندگیم رو که دارم می‌بازم . مصب و مرامت رو شکر و بزرگیت رو واسه مامان و پدر . واسه گذاشتن این دو تا عزیز و به‌ترین تو زندگیم . به حرمت اشک‌های پاکشون این‌ یه بار دست من رو بگیر و بگذار همه چیز درست بره جلو . می‌دونی که در برابرشون کلمه کم می‌آرم و نمی‌تونم حرف‌هام رو بهشون بزنم . شکسته‌وار به درگاهت آمدم . به تو اقتدا می‌کنم . به من نیرو و انگیزه و شهامت بده . درستش کن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* فروغ / عصیان / صدا

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢

قصه‌ی بی‌سر و سامانی من.........

 

 

 

"این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد؟"*

 

تنها چیزی‌ست که این روزها در ذهنم فریاد می‌زند.

 

از همان روز دست و دلم نمی‌رود به نوشتن . کاش نخواسته بودی که آن دم آخر طلسم ِ نفرین ِ ابدی ِ خود خواسته‌ام را به دست خودم بشکانم . حالا دیگر واقعن حتا "هیچ" هم برایم نمانده‌است . من . خالی ِ خالی ِ خالی‌ام .

 

 

 

پ.ن. حرف عاشقونه‌ی خوبی ندارم.......

 

 

 

*فروغ.

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٠

چند ترانه....

 

 

این ویدیو کلیپ فوق‌العاده هست . اجرای زنده از ابی . سلی و مارتیک . حاصل یوتیوب گردی‌های من گاوچران

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٥

آن‌چه که دوست می‌دارم!

 

 

کودک فهیم عزیزمان ما را دعوت کردیده‌اند که در بازی آن ١٠ تا چیز که می‌میریم برایشان شرکت کنیم . فقط این را بگوییم که قلم ما خودش یک‌هو شروع کرد به سبک کودک فهیم نوشتن نیشخند به ما مربوطی نداشته بیده بید!

 

١. ما کللن جماعت دندان‌پزشک را خیلی دوست می‌داریم و می‌میریم برایشان . این اصلن هم ربطی به این ندارد که آن نیمه‌یی از فامیل ما که مهندس نیستند آن هم از نوع عمرانش*  دندان‌پزشک هستند** هیچ نیمی از دوستانمان دندان‌پزشک هستند . ما فقط آن‌جایمان از این مساله خیلی می‌سوزد که از این همه جماعت دندان‌پزشک که در سراسر دنیا پراکنده‌اند . هیچ‌ کدامشان نزدیک ما نیستند و ما خیلی به آن‌جایمان فشار می‌آید که باید هی برای دندان‌پزشکی رفتن پول بدهیم . ما این پول دادن را اصلن دوست نداریم .

 

٢. ما هنوز که هنوز است جانمان در می‌رود برای دانش‌کده‌مان . ما به‌ترین دوستان زندگیمان را در آن‌جا پیدا کردیم . ما به‌ترین روزهای زندگیمان روزهای دانش‌کده است . ما یکی از آرزوهایمان این است که روزی دوباره با بچه‌ها در حیاط پشتی جمع شویم . شدن را می‌دانیم که می‌شویم . فقط روزش را نمی‌دانیم!

 

٣. ما عاشق دل‌خسته‌ی انواع و اقسام لوازم آرایشی می‌باشیم . ما به‌قدری کششمان به معشوقمان زیاد است که اگر وارد فروش‌گاه شویم راحت می‌توانیم همه‌ی موجودی حساب بانکی و کردیت‌کارت‌هایمان را لوازم آرایش بخریم تا قران آخر . برای همین ما وقتی از جلوی غرفه‌های آرایش فروش‌گاه‌ها می‌گذریم چشمانمان را می‌بندیم و حواس دلمان را پرت می‌کنیم که یک وقت خدای ناکرده مجبور نشویم برویم شب را تو کوچه بخوابیم . ما ولی با همه‌ی عشق زیادمان . زیاد آرایش نمی‌کنیم و اصولن از آرایش غلیظ خوشمان نمی‌آید . ولی با همه‌ی این تفاصیل ارث خاله‌کوچیکه‌جانمان است و باید لوازم آرایش درست و حسابی بخریم . وگرنه از گلومان پایین نمی‌رود

 

۴. ما عاشق و شیفته‌ی در مرکز توجه بودن هستیم . مخصوصن سر کارمان . و این شیفتگی به حدی‌ست که ما آن‌قدر خودمان را به در و دیوار و آب و آتش زدیم که رییس بزرگ ما را مدتی‌ست داشته‌اند که نقش می‌تی‌کومون را بازی کنیم برایشان . و بدین ترتیب ما شدیم دست‌یار مخصوص رییس بزرگ نیشخند و الان خیلی‌ها به ما حسد می‌خورند چون ما در جریان ریز همه‌ی امور قرار داریم . البته ما از جاسوسی و خبرچینی بدمان می‌آید و بی‌زاریم به شدت .

 

۵. ما کنج‌کاوی را خیلی دوست می‌داریم . البته فقط زمانی که خودمان آن را در کار دیگران می‌نماییم . اگر دیگران آن را در کار ما بنمایند یا می‌تِرِکانیمشان یا کاری می‌کنیم که خودشان خودشان را ترکیده شده بشوند!

 

۶. ما عاشق کتاب و خواندن و نوشتن و شعر و شاعری هستیم . ما را از بچگی با کتاب‌هایمان می‌شناختند و معروف بودیم به خانوم مطالعه . ما در تمامی نواحی سوق‌الجیشی و غیر سوق‌الجیشی آتارپمانمان! کتاب و دفتر ریخته و ولو شده و ما در هر نقطه می‌توانیم بخوانیم و بنویسیم . ما فقط دلمان به شدت برای کتاب کلیات سعدی‌مان تنگ شده که وقت آمدنمان چون اضافه بار زیاد داشتیم مامانمان آن را و چند کتاب دیگر را خارج کردند تا شیرینی‌های سفارش مادر شوهر سابق را وارد کنند . ما از این بابت همیشه از دستشان ناراحن می‌باشیم و یک جاهاییمان بد جور می‌سوزد . البته ما همیشه کللن به دلایلی از دست مامانمان عصبانی و در حال انفجار می‌باشیم (سلام کودک فهیم جان . خوبی خواهر؟)

 

٧. ما عاشق موسیقی می‌باشیم . چه دیگران بخوانند و بزنند و ما گوش کنیم . چه ما بخوانیم و بزنیم و دیگران گوش کنند . ما همیشه از این که پدرمان نگذاشتند ما گیتار یاد بگیریم ازشان دل‌خور می‌باشیم . ما هم‌چنین دلمان برای سنتورمان که به عوض گیتار به یادگرفتنش گماشته شدیم تنگ می‌باشد و در این سال‌ها بس زمانی که پشیمان شده‌ییم که چرا سازمان را نیاوردیم با خود این سر دنیا . حالا گیریم که از زمان پیش‌دانش‌گاهیمان دستی بهشان نزدیم حتا . برای رفع دل‌تنگی‌هایمان که خوب بود که!

 

٨. رگ و ریشه و هر چیز ما را که بزنند ما همان فمنیستی که بودیم باقی خواهیم ماند . ما البته در عین احقاق حقوق بازمانده‌ی زنان ، مرد ستیز نیستیم ولی . ما زبانمان بسیار دراز است و کم نمی‌آوریم . ما این زبان‌درازیمان را هم بسیار دوست می‌داریم .

 

٩. ما دیوانه‌ی سیگار و قلیان هستیم . هرچند بنا به قول‌هایی که به جمع کثیری داده‌ییم به طرفشان هم نمی‌رویم . ولی چه کنیم که خواهر زاده‌ی خلف دایی جانمان هستیم و اصلن خون ، می‌کِشَد . ما عاشق بوی دود سیگار و قلیان هستیم هم‌چنان . خلافمان در همین حد خلاصه می‌شود البته و نه یک قدم آن‌ورتر!

 

١٠. ما به اینترنت اعتیاد داریم . چند ماه پیش هیاتی از سران بلندرتبه و کوتاه‌رتبه‌ی آفیس بر آن شدند که ما را ترکمان بدهند از اعتیاد دوست‌داشتنی‌مان و لپ‌تاپ ما را بردند در قرنطینه . و ما هم ترک کردیم . منتها از آن‌جا که ما گاهی بی‌ظرفیت می‌شویم به دل‌به‌خواهی خودمان . دوباره خودمان را معتاد کردیم . و البته این جماعت سران هم به این نتیجه رسیده بودند پیشاپیشش که ما اعتیاد دوست‌داشتنی خودمان را داشته باشیمش خیلی به‌تر از این است که نداشته باشیمش . این است که دیگر الان چیزی بهمان نمی‌گویند! البته ما هم سعی می‌کنیم زیاده‌روی نکنیم مثل سابق!

 

 

 

--------------------

 

 

 

ما عمه زری . عمو جان کرگدن . بی تا . فرزام . رعنا . نهال و وحید را دعوت می‌کنیم که بازی کنند با ما!

 

 

 

--------------------

 

* خوب تقصیر ما چیست که پنج‌تا از پسر عمه‌هایمان و شوهر چند تا از دختر عمو و  عمه‌هایمان و به‌هم‌چنین چندین تا از نوه‌ عمه‌هایمان مهندس عمرانند؟ تازه برادر خودمان هم عمران می‌خوانند و به بتن ریزی علاقه‌ی عجیبی دارند (این را چون تازه در موردشان کشف کرده‌ییم باید حتمن می‌نوشتیم) .

 

** دندان‌پزشک‌های فامیل را برایتان ردیف می‌کنیم : شوهر ِ خاله کوچیکه‌ی گرامی . برادر شوهر خاله کوچیکه‌ی گرامی . پسر عموی عزیزمان . شوهر دختر عموی عزیزمان . پسر دختر عموی عزیزمان . دو تن از نوه عمه‌هایمان و دو تن از نوه عمه‌های مامانمان! به این‌ها اضافه کنید چاهار نفر از دوستان دوران دبیرستان را که یکی‌شان دوست جان‌جانی ما و هم‌زادمان است چون جفتمان در یک روز دنیا را به قدوممان مزین کردیم . به همه‌ی این بالایی‌ها حالا اضافه کنید این کودک فهیم دوست‌داشتنیمان را!

 

 

 

پ.ن. حالا یک چیزی بگوییم و یک اعترافی برای شما بکنیم که شما برای ما بُل بگیرید و بخندید حسابی. ما آن زمان‌های دختریمان بس که دور و اطرافمان فقط همین دو شغل در بالا ذکر شده را به وفور دیده بودیم -شغل‌های دیگر چندان در نظرمان جذاب نبودند خب- پیش خودمان عهد کرده بودیم که شوهر آینده‌مان باید حتمن مهندس عمران باشد . شوهر دکتر دوست نداشتیم خب! البت که برای شغل آینده‌ی خودمان نه این را می‌خواستیم و نه آن را . از آن‌جا که ما همیشه تابو شکن بودیم . اولین کسی بودیم که در فامیل به آن بزرگی عصیان کردیم و پس از اخذ دیپلم تجربی نشستیم برای کنکور انسانی خواندیم و مامان ما موفق نشد با همه‌ی عشقی که می‌دانست ما به دندان‌پزشک جماعت داریم ما را هم یکی از افراد این گروه بزرگ بکند!

 

   + ژاندارک - ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٩

اطلاعیه - طرحی از تن بر صلیب!

 

می‌دونم که خیلی‌ها منتظر قسمت بعدی داستان هستن . خیلی‌ها هم نه! در کل ولی از اون‌جا که کلی کامنت غیر علنی! و آشکارا! تاکید بر این نکته داشتن که سریع‌تر آخر این داستان‌گونه رو بدونن که چی می‌شه . تصمیم بر اون شده که ادامه‌ی داستان رو در یکی از صفحات وب‌لاگ پیوند کنم به طور کامل . این روزها فقط فشار کارم به شدت بالا هست و سرم شلوغه . در عین حال دارم ویرایش‌های نهایی رو روی داستان انجام می‌دم و به محض تکمیل پابلیشش می‌کنم . از همه‌تون که صبر و حوصله به خرج دادین تا این‌جا برای خوندنش و هم‌راه بودین با من پیشاپیش ممنونم .

 

 

 

پ.ن. من همین دور و برهام . غیب نشدم . می‌بینمتون!

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۸