واسه خود خود تو!

 

داشتم شب دهم نگاه می‌کردم . آن‌لاین رو سایت جی.ال.ویز . یادته عاشق حسین یاری شده بودی به خاطر سبیل‌هاش؟ یادته غزلی رو که بر وزن ترانه‌ی تتیراژ پایانی‌‌ش نوشتی؟ "مستم از جام تهی حیرانی - باده نوشیده شده پنهانی"...........

 

ی ا د ت ه؟

 

 

پ.ن. بشنویم:  عشق هم در دل ما سر در گم......

 

پ.ن.٢. یعنی واقعن هشت سال گذشته؟ بگو نگذشته و ما هنوز هم همون دانش‌جوهای شر و شیطون دانش‌کده علوم اجتماعی دانش‌گاه تهران هستیم که رو پشتی اون نیم‌کت‌ زیر درخت توت حیاط پشتی می‌ایستادیم و توت می‌خوردیم .

پ.ن.٣. این‌ روزها هر وقت چای درست می‌کنم دلم جشن چایی می‌خواد.........

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳٠

طرحی از تن بر صلیب - 10

 

زن تمام راه که به سمت خانه می‌راند به روزی که پشت سر گذاشته فکر می‌کند . حوصله‌ی اراجیف رادیو را ندارد . می‌زند روی سی‌دی و ترک‌ها را بالا و پایین می‌کند تا مهرداد می‌خواند "فاصله افتاده بین من و تو / دستامون نمی‌رسن به هم‌دیگه / این رو بغض تو نگفت / این رو قلب من می‌گه / این همه سال دوری / دوری و بی‌خبری / من گرفتار قفس / تو پی دربه‌دری / من به یک آینه دل‌خوش / تو به سایه‌ها امیدوار / من به غربت تو مدیون / تو از این غریب طلب‌کار .... هنوزم تو این هوای ابری‌یه افسرده خاطر / که نه دل خوشه نه دل‌دار / نه غزل خوشه نه شاعر / من پی بخشودنم / تو به فکر داوری / من به انتها رسیدم / تو هنوز در سفری . تو هنوز در سفری . تو هنوز در سفری ...."
زن ته سیگارش را از پنجره پرت می‌کند بیرون . آرنجش را تکیه می‌دهد به لبه‌ی پنجره‌ی ماشین و پیشانی‌اش را می‌گذارد کف دستش . با خودش فکر می‌کند که رانندگی ماشید دنده اتومات خیلی به‌تر از استاندارد است برای این‌که فقط نیاز به یک دست داری برای رانندگی کردن . به مرد فکر می‌کند و به این که اگر واقعن آن‌چه که مادرش گفته باشد درست باشد چه؟ لب پایینش را گاز می‌گیرد . باورش نمی‌شود که مرد پنهان از او تغییر عقیده داده باشد . در عین حال لب‌خند محوی بر لبش می‌آید "اگه هم نگفته یعنی با من بودن رو ترجیح می‌ده"

 

 

زن در پیچ و خم پارکینگ می‌پیچد تا به محل پارک خودش برسد . فکر می‌کند به شرایط زندگی خودش و مرد . زندگی آن‌ها از نظر مالی و شغلی ایده‌آل خیلی از کسانی‌ست که می‌شناسند . ماشین را پارک می‌کند و به سمت آسان‌سور می‌رود . فکر می‌کند به این‌که ظرف شش سال خودش را از کجا به کجا رسانده . وارد آسان‌سور می‌شود و طبقه‌ی هجدهم را می‌زند . فکر می‌کند پنج سال پیش از نظر همه موجودیت او تمام شده بود و چه فشاری هم روی دوش او بود به راستی . و بعد فکر می‌کند که با مرد تقریبن در اوج همین دست و پا زدن‌هایش آشنا شده بود و می‌دانست که اگر مرد نبود شاید او هرگز این توانایی روحی را در خود نمی‌دید که برای زندگی‌اش بجنگد . اگر حمایت‌های همه جانبه‌ی مرد و حرف‌هایش و زمزمه‌های هر شبه‌اش نبود شاید او ..... در آسان‌سور باز می‌شود و زن به سمت آپارتمانش می‌رود و بی‌صدا وارد می‌شود . نگاهی به اطراف می‌اندازد و آرام از پله‌ها بالا می‌رود . صدا می‌زند "پ؟" مرد خانه نیست . زن برمی‌گردد پایین و به آش‌پزخانه می‌رود . گرسنه‌اش هست و نیست . طبق عادت می‌رود سر یخ‌چال و آن را وارسی می‌کند . با این‌که یخ‌چال خانه‌اش همیشه پر است - مثل یخ‌چال‌ کارتون‌های تام و جری به قول خودش - هیچ چیز چنگی به دلش نمی‌زند . چراغ نشیمن را روشن می‌کند و می‌رود به سمت میز ناهارخوری و نگاهی می‌اندازد به نامه‌ها که مرد به خانه آورده . تلفن را برمی‌دارد تا شماره‌ی مرد را بگیرد که کلید در در می‌چرخد و مرد وارد می‌شود "سلام . کی اومدی؟"
زن سرش را بالا می‌گیرد "سلام . کجا بودی؟"
مرد دسته کلیدش را رها می‌کند روی میز "رفته بودم سیگار بخرم"
زن از بالای عینکش مرد را نگاه می‌کند "پیاده؟"
مرد لب‌خند می‌زند "خب هوا ملس بود خیلی آخه"
زن سرش را تکان می‌دهد "نگران شدم . یه زنگ می‌زدی خب . ماشین توی پارکینگ بود اومدم دیدم خودت نیستی"
مرد شانه‌هایش را بالا می‌اندازد "زنگ زدم بهت رفت روی انسرینگ"
زن اخم می‌کند و نگاهی به موبایلش می‌اندازد "اهه . ببخشید . راست می‌گی . گوشیم سایلنت بود"
مرد دست می‌اندازد به کمر زن و او را به سمت خودش می‌کشد "شام خوردی؟"
زن سر تکان می‌دهد "نه . گرسنه‌‌م نیست زیاد . یعنی دلم می‌خواد یه چیزی بخورم ها . ولی در عین حال دلم غذا نمی‌خواد"
مرد می‌خندد . هنوز بعد چند سال نتوانسته عادت غذایی زن را درک کند . با این حال می‌پرسد "دلت می‌خواد برات سورپرایز یه چیزی بیارم بخوری؟"
زن ابروهایش را بالا می‌اندازد و به مرد نگاه می‌کند "بستگی داره . چی مثلن؟"
مرد دست زن را می‌گیرد و هدایتش می‌کند به طرف بالکن "تو کاریت نباشه . می‌دونم دوست داری خیلی . فقط این جا بشین و از هوا لذت ببر . درینک چی می‌خوای برات بیارم؟"
زن مکث می‌کند . با این‌که چندان هم هوس مشروب نکرده ولی از فکر آب‌جو و سیگار نمی‌تواند بگذرد "یه دونه هاینکن"
مرد سر تکان می‌دهد و می‌رود و چند دقیقه‌ی بعد با زیرسیگاری و پاکت سیگار خودش و دو بطر آب‌جو تگری برمی‌گردد "سیگار تو ور پیدا نکردم"
زن از جایش بلند می‌شود "تو جیب کتمه . من برم لباسم رو عوض کنم و بیام . خسته شدم بس که شق و رق نشستم . پاهام داره می‌افته دیگه"
مرد راهش را سد می‌کند "یه بوس بده اول بعد"
زن بوسه‌یی بی‌هوا بر لب مرد می‌گذارد "برو کنار باید برم دست‌شویی . داره می‌ریزه"
مرد خودش را می‌کشد کنار و زن که از جلویش می‌گذرد آرام به کفل زن می‌زند.

 

 

   + ژاندارک - ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۸

مخاطب خاص دارد!

 

 

لاف عشق
                و 
                    گله از یار؟!
                                     زهی لاف دروغ!
عشق‌بازان چنین
                         مستحق
                            مستحق
                               مستحق
                                  مستحق
                                                 هجرانند
.......................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۳

طرحی از تن بر صلیب - 9

 

زن هنوز کامل از حمام در نیامده که موبایلش زنگ می‌خورد . با عجله حوله‌اش را می‌پوشد و می‌دود به سمت پاتختی "?Hello"
صدای پسر که در گوشی می‌پیچد زن با کلافگی می‌نشیند روی تخت "سلام . خوبی؟"
پسر لحظه‌یی مکث می‌کند "بد موقع زنگ زدم؟ انگار از شنیدن صدام خوش‌حال نشدی چندان"
زن نفس عمیقی می‌کشد "تازه از حموم اومدم . بعد هم . جناب‌عالی دلتون می‌خواد واستون فرش قرمز پهن کنم؟ بعد چندین سال یه دفعه سر و کله‌ت پیدا شده و تازه دو روز هم پشت هم بهم زنگ می‌زنی . من نباید بدونم چی شده که یاد من افتادی؟"
پسر می‌خندد "فکر می‌کنی یعنی من هیچ‌وقت تونستم تو رو فراموشت کنم؟ اگر تو من رو یادت رفته باشه , منم تو رو یادم می‌ره"
زن آه بلندی می‌کشد "خب که چی؟ اگه خیلی من رو می‌خواستی و برات مهم بودم همون نه سال پیش می‌اومدی جلو"
صدای پسر می‌لرزد "باز هم شروع کردی به نبش قبر کردن؟ من که چند بار برات توضیح دادم که چی شد اون موقع . تو خودت یهو غیبت زد"
زن سیگارش را روشن می‌کند "من غیبم زد؟ من که خودم بهت زنگ زدم و همه چیز رو بهت گفتم . گفتم که جریان چیه و هنوز هیچ چیزی قطعی نیست . منتظر فقط یه اشاره از تو بودم ولی تو هیچ‌چی نگفتی . خب من هم تا یه حدی می‌تونستم غرور خودم رو ندیده بگیرم . وقتی دیدم تو سکوت کردی . گفتم حتمن نمی‌خوای . خب رابطه‌ی ما از اولش هم بر مبنای «در لحظه» بنا شده بود . غیر از این بود؟ قرار نبود که هیچ آینده‌یی رو جلوی خودمون ترسیم کنیم . قرار بود که از هر لحظه با هم بودن لذت ببریم . واسه همین هم وقتی تو چیزی نگفتی . خب منم رفتم"
پسر با عصبانیت جمله‌ی آخر زن را تکرار می‌کند "خب منم رفتم . آره . رفتی . چه راحت هم رفتی . فکر هم نکردی که به من چی‌ گذشت . چشمت رو راحت روی همه چیز بستی و رفتی . اصلن هم برات مهم نبود که من چه داغون شدم این وسط"
زن به مسخره می‌گوید "آره؟! داغون شدی؟ چرا پس همون موقع جلوم رو نگرفتی که نرم؟"
پسر آه می‌کشد "لام . سعی کن بفهمی . من می‌اومدم پیش بابات می‌گفتم من کیم؟ چند منم؟ می‌گفتم دخترش رو به کی بده؟ من یه دانش‌جوی یه لا قبا بیش‌تر نبودم اون موقع"
زن هیستریک می‌خندد "آره؟ واقعن؟ جدن؟ مگه نون چی داشتش وقتی که اومدش جلو؟ اونم فقط یه دانش‌جوی یه لا قبا بود . غیر از این بود؟"
پسر بغض می‌کند "عزیز من . وقتی می‌گم سعی کن بفهمی واسه همینه . برگ برنده‌ی اون این بود که داشت از ایران می‌رفت و تو رو هم خیلی راحت می‌تونست با خودش ببره . حالا من به این کاری ندارم که در نهایت چه آدم مزخرفی از آب دراومد . ولی همین که تو الان در به‌ترین جای دنیا زندگی می‌کنی رو مدیون اونی . اگر باهاش نرفته بودی اینگلیس معلوم نبود که اصلن بتونی سر از کانادا دربیاری یا نه"
زن داد می‌زند "یعنی تو فکر می‌کنی بابای من این‌قدر احمق بود؟ اون تا آخرین لحظه تصمیم رو به عهده‌ی خودم گذاشت . حتا چندین بار وسط مراسم هم مامان‌اینا می‌خواستن همه چیز رو به‌هم بزنن . من ایستادم جلوشون و گفتم نه . من این آدم رو می‌خوام . فقط هم از .... نمی‌دونم .... موندنم اون‌جا توی اون شرایط دیگه معنی نداشت . می‌موندم باید باز هم تو رو می‌دیدم که اون زمان فکر می‌کردم دیگه من رو اصلن نمی‌خوای . فقط می‌دونم که اون زمان باید می‌رفتم . همین"
پسر آه تلخی می‌کشد "بازیه تلخیه"
زن پک محکمی به سیگارش می‌زند "خب . ولی من یه بار دیگه اومدم سراغت . شیش سال پیش که از نون جدا شدم دوباره بهت زنگ زدم . و اون موقع دلم می‌خواست تو رو دارت بزنم . پوچ‌گرایی‌ت رو به هیچ وجهی نمی‌تونستم تحمل کنم . یه آدم دیگه شده بودی که من نمی‌شناختمت اصلن....."
پسر می‌پرد میان کلامش "باورم نمی‌شد که تو همون آدم سابق باشی . می‌خواستم ازم بکنی و بری . اون موقع توی شرایط خیلی بدی بودم از نظر روحی . تو هم تازه از توی یک رابطه‌ی هم پاشیده اومده بودی بیرون . فقط می‌دونم اون زمان نمی‌تونستم اون تکیه‌گاهی باشم برات که تو می‌خوای . اون موقع من خودم یه آدم محکم می‌خواستم که سرم رو بذارم روی شونه‌هاش . و تو نمی‌تونستی این فشار اضافه رو تحمل کنی"
زن پوزخند می‌زند "‌واقعیت اینه که . الف . تو هیچ‌وقت نپرسیدی ارم که ببینی می‌تونم تحمل کنم یا نه"
پسر می‌خندد "ولی حدسم درباره‌ی عوض شدنت اشتباه نبود . یک سال بعدش من بهت زنگ زدم . و تو چنان آدم سنگ و سختی شده بودی که من دیگه مطمین شدم که نمی‌شناسمت . با اون شرط و شروط‌های عجیب غریبی که واسه باهم بودنمون گذاشتی . و گنده‌ترین سنگی که انداختی جلوی پام : این‌که تو هرگز برنمی‌گردی ایران زندگی کنی و هیچ اقدامی هم برای خارج شدن من نمی‌کنی و این‌که اگه من می‌خوام با تو باشم خودم باید بیام . با این که می‌دونستی که من به خاطر شرایط خانواده‌ام اون زمان نمی‌تونستم هیچ تکونی بخورم . حال و روز مامان و بابام رو می‌دونستی . می‌دونستی که به خاطر مریضی ه حال روحی مامان و بابا اصلن خوب نبود و بعد از فوتش هم که همه‌ی فشارها و مسوولیت خانواده افتاده بود روی دوش من . باید هم به شین می‌رسیدم هم به واو هم به ب . فکر می‌کنی خیلی راحت بود؟ و تو اون سر دنیا نشسته بودی و برای خودت فتواییه صادر می‌کردی . انگاری که من برده و بنده‌ی توام"
جمله‌ی آخر را پسر با عصبانیت می‌گوید و زن این را به وضوح در صدای پسر حس می‌کند "ببین الف . آره اونا همه رو من گفتم برای این‌که می‌خواستم ببینم چه‌قدر واقعن من رو می‌خوای و از تو هیچ جوابی نگرفتم به جز یه خط شعر که ای‌میل کرده بودی برام . و اون موقع شاید شعر آخرین چیزی بود که من از تو می‌خواستم . ولی تو باز هم سکوت کردی و ناپدید شدی . حالا هنوز هم نمی‌دونم بعد این همه مدت زنگ زدی که چی؟ بدجوری من رو به‌هم ریختی از دی‌روز . آخرش هم نفهمیدم چی شد که یاد ما کردی؟"
پسر می‌خندد "شعری که برات نوشتم یادته چی بود؟"
زن مکث می‌کند . خوب شعر را به خاطر دارد "من به هنگام شکوفایی گل‌ها در دشت / باز بر خواهم گشت / تو مپندار که خاموشی من / هست برهان فراموشی من . خب؟"
پسر آرام می‌گوید "خب نداره که . زنگ زدنم یعنی همین شعره . یعنی می‌خوام دوباره شروع کنیم . دارم کارهام رو درست می‌کنم و تا یه پنج - شیش ماه دیگه اون ور هستم . همون جور که خودت خواسته بودی"
اشک‌های زن روی گونه‌اش می‌غلتند و در دلش می‌خواند "دیر آمدی و دامنم از کف رفت"
می‌گوید "الف . من داره دیرم می‌شه . بهت زنگ می‌زنم"
پسر سردی صدای زن را حس می‌کند و گیج می‌پرسد "لام . خوش‌حال نشدی انگاری از خبر من . همه چیز اوکی هست؟"
زن بی‌حوصله جواب می‌دهد "آره . فقط الان یهو چشمم افتاد به ساعت . یه ربع به دهه و من ساعت یازده باید جایی باشم . زنگ می‌زنم بهت حالا . فعلن خدافظ"
پسر با ناامیدی تمام می‌گوید "خدافظ" انگار می‌داند که زن به این زودی‌ها به او زنگ نخواهد زد و شاید اصلن هرگز زنگ نزند .

 

 

   + ژاندارک - ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٠

طرحی از تن بر صلیب - 8

 چشم‌های زن تازه گرم شده که تلفن زنگ می‌خورد . زن دست می‌برد و گوشی را می‌آورد نزدیک صورتش و از لای پلک‌هایش نگاهی می‌اندازد به شماره‌ی روی دیس‌پلی "آآآآآآآآآآآآآآآآآآه . از ایرانه" و دلش می‌خواهد جواب ندهد "سلام مامان . خوبی؟"
مادرش از آن سو می‌خندد "سلام . تو خوبی؟ پ خوبه؟"
زن چشم‌هایش را روی هم فشار می‌دهد "خوبیم . پ رفت سر کار , منم داشتم کارهام رو می‌کردم که یه یک ساعت دیگه برم . بابا و سین و ژ چه‌طورن؟"
"اونا هم خوبن" و مکث می‌کند "لام . می‌خوام باهات حرف بزنم . ازت یه خواهشی دارم . فقط نگو نه . گوش بده تا آخر حرفم بعد"
زن می‌نشیند روی تخت و دست می‌برد و عینکش را از روی پاتختی برمی‌دارد "بگو . چیزی شده؟ کسی طوریش شده؟ راستش رو بگو!"
زن حس می‌کند که مادرش از آن سوی خط برای انتخاب کلمات با خودش کلنجار می‌رود "نه . کسی طوریش نشده . همه خوبن . می‌خوام راجع به خودت و پ باهات حرف بزنم"
زن آهی از روی کلافگی می‌کشد "باز چی شده مامان؟"
مادرش با لحنی که انگار می‌خواهد بچه گول بزند می‌گوید "خب آخرش چی می‌شه آخه کار شما دو تا؟ برنامه‌تون چیه آخه؟ تا کی می‌خواین همین‌جور ادامه بدین؟ الان شما نزدیک چاهار ساله که با همین . یک سال و نیم بیش‌تره که دارین با هم زندگی می‌کنین . خب آخرش چیه آخه؟ هر چیزی یه رسم و رسومی داره خب...."
زن کلام مادرش را می‌برد "مامان . ده‌هزار بار بهتون گفتم که این فکر رو از سرتون بیرون کنین . نه من دلم می‌خواد ازدواج کنم به پ . ما داریم از زندگیمون لذت می‌بریم . شما به جای این‌که خوش‌حال باشین هی چوب تو سوراخ بکنین حالا"
مادرش بغض می‌کند "لام . به خدا من و پدرت خیلی برات خوش‌حالیم . ولی آخه . خب همین جوری که نمی‌شه . بخوایم از پ حرف بزنیم , بگیم ایشون چه نسبتی با ما دارن؟ به چه عنوانی معرفیش کنیم؟"
زن می‌خندد "خب بگین داماد خانواده‌اس"
مادرش عصبانی می‌شود "فکر کردی مردم خرن؟ خب نمی‌گن یعنی شما یه عکس از عروسی دخترتون ندارین؟ به همین راحتی....."
زن حرف مادرش را قطع می‌کند "چه می‌دونم مامان جان! بگین هم‌خونه‌ان . اصلن بگین با دوست پسرش هم‌خونه شده . دروغ که نیست . خب حقیقت هم همینه دیگه"
می‌داند که با این حرف مادرش را از کوره به در برده "آره؟! که همین یه ذره آب‌رومون رو هم تو ببری؟ نمی‌گی پدرت توی فامیل دیگه چه‌طور سر بلند کنه؟ تو که دیگه بچه نیستی که . نزدیک سی سالته الان . چرا به آینده فکر نمی‌کنی؟ اصلن بچه‌دار بشین تکلیف اون بچه چی می‌شه؟"
و حالا زن هم عصبانی شده "آخه مادر من . چرا نشستی اون‌جا خودت رو اذیت می‌کنی؟ نه من دلم بچه می‌خواد نه پ . اصلن هم من نمی‌فهمم چه اصراریه که شما پ رو به عنوان دامادتون به همه معرفیش کنین؟ مگه از نون چه خیری دیدین که حالا از پ بخواین ببینین؟ خیلی دلتون داماد می‌خواد ژ رو شوهرش بدین . دست از سر کچل من و پ وردارین فقط تو رو خدا"
لحن مادرش ناگهان آرام می‌شود "مادر پ زنگ زد کلی با هم حرف زدیم . اون‌ طفلی‌ها هم همین حس رو دارن . ماها همه می‌دونیم که هم تو هم پ بد ضربه خوردین از ازدواج . ولی...."
زن با عصبانیت می‌گوید "ولی نداره مامان جان . لطفن بیش‌تر از این کش نده این قضیه رو . نه من دلم می‌خواد چنین چیزی رو نه پ"
مادرش آرام می‌گوید "مادر پ باهاش حرف زده . پ حرفی نداره ولی چون می‌دونه تو مخالفی قدم جلو نمی‌ذاره . می‌ترسه تو رو از دست بده"
زن پکی به سیگارش می‌زند و سریع در ذهنش به کنکاش می‌پردازد که آیا واقعن این اواخر مرد چنین حسی داشته یا نه . می‌گوید "مامان . بچه گول نزنین لطفن . پ بازی نمی‌کنه . اگر چیزی از من بخواد مستقیم می‌آد و حرفش رو بهم می‌زنه . هر دومون معتقدیم که جنگ اول به از صلح آخره . حالا هم . باشه . باهاش حرف می‌زنم ببینم حرف حسابش چیه اگه این‌طوره که شما می‌گین . ولی باید دیگه برم . دیرم می‌شه...."
مادرش می‌خندد "قربونت برم . مرسی . مراقب خودت باش و به پ سلام برسون و ببوسش"
زن آرام می‌گوید "باشه . مرسی . شما هم . خدافظ"
و گوشی را قطع می‌کند . سیگارش که تمام می‌شود قدری مکث می‌کند و نگاهی به ساعت می‌اندازد : هشت و سی و هفت دقیقه . بلند می‌شود و حوله‌اش را برمی‌دارد و به حمام می‌رود .

 

 

 

   + ژاندارک - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٦

طرحی از تن بر صلیب - 7

 

زن میز صبحانه را که می‌چیند مرد سوت زنان از پله‌ها پایین می‌آید و می‌رود به سمت آش‌پزخانه و زن را از پشت بغل می‌کند و می‌بوسد . زن سرش را برمی‌گرداند و گونه‌ی مرد را می‌بوسد و به ساعت اشاره می‌کند "هفت و ده دیقه‌اس ها . دیرت نشه عزیزم"
مرد می‌نشیند روی کنسول "من خیلی بدم"
زن با تعجب نگاهش می‌کند "یعنی چی اون‌وقت؟"
مرد دست زن را می‌گیرد و می‌نشاند روی زانویش "خب تو می‌تونستی چند ساعت دیگه بخوابی ولی من از خودخواهی بیدارت کردم"
زن می‌خندد و چنگ می‌اندازد به موهای مرد "غصه نخور . بیدار شدم مطمین بشم تو از خونه می‌ری بیرون که من دوباره تخت بگیرم بخوابم بی سر خر" و برای مرد شکلک در می‌آورد .
مرد زن را از روی زانویش می‌سراند پایین "پاشو چاییم رو بده که داره دیرم می‌شه"

 

 

مرد که از در می‌رود بیرون زن نگاهی به دور و برش می‌اندازد و می‌رود به سمت اتاق خواب . ساعت نزدیک هفت و نیم صبح است و زن دلش می‌خواهد دست کم دو ساعت دیگر بخوابد . دامن روب‌دوشامبرش را جمع می‌کند و از پله‌ها بالا می‌رود و خودش را ولو می‌کند روی تخت . دست می‌برد و پاکت سیگار و زیر سیگاری را برمی‌دارد . سیگارش را که روشن می‌کند نگاه می‌کند به ته سیگارهای توی زیر سیگاری . زیر سیگاری را دی‌شب خالی کرده بود . چاهار تا ته سیگار : یکی با روژلب و سه تا.... دی‌شب پیش از خواب با مرد که حرف می‌زندند هر کدام یک سیگار کشیدند "پس دو تای آخری رو صبح که بیدار شده کشیده . ذهنش باید خیلی درگیر باشه پس" پک می‌زند و دود سیگار را با ولع تمام می‌دهد پایین . همه می‌دانند که سیگار کشیدن زن از روی هوا و هوس و ژست گرفتن نیست . که هر پک را چنان عاشقانه به سیگارش می‌زند انگار کن که آخرین سیگار را می‌کشد . زن طبق عادت سیگار را تا ته می‌کشد و ته سیگار را فشار می‌دهد در زیر سیگاری - نصفه گذاشتن سیگار انگار در قاموس او نوعی توهین به مقدسات است : "اگر فکر می‌کنی که باید و مجبوری که نصفه خاموشش کنی . پس اصلن روشنش نکن و نکشش" زن دراز می‌کشد روی تخت و بازویش را می‌گذارد روی سرش و به روزی فکر می‌کند که در پیش دارد .

 

 

 

 

   + ژاندارک - ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۳

برای دل تو و دست‌های من.....

 

خواستن تو برای من فراتر از جون و تن‌ ِ

اگر تو مهلتم بدی - مهلت مرگ رو نمی‌خوام

 

 

 

 

   + ژاندارک - ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٩

طرحی از تن بر صلیب - 6

زن چشمانش را باز می‌کند و می‌بندد و سرش را روی بازوی مرد جا‌به‌جا می‌کند . مرد دست می‌برد و زیر گلوی زن را نوازش می‌کند . زن سرش را می‌چرخاند و در خواب و بیداری لب‌خند می‌زند "سلام . صبح به خیر"
مرد دستش را می‌برد در موهای زن "بیدار نمی‌شین خانومه؟"
زن چشمان نیمه بازش را می‌دوزد به مرد "دی‌شب خوب خوابیدی عزیزم؟"
مرد لب‌خند می‌زند "آره عزیزم"
مرد سرش را پایین می‌آورد و زن سرش را خم می‌کند به طرف بالا و لبانشان روی هم می‌آید . مرد زبانش را می‌کشد روی لب‌های زن و لب‌های زن را محکم می‌مکد درون دهانش . زن لب‌هایش را حلقه می‌کند به دور زبان مرد و آن را به درون می‌کشد . مرد زبانش را رها می‌کند در دهان زن و او را محکم در آغوش می‌فشارد . زن چشم‌هایش را باز می‌کند و نگاه می‌اندازد به صورت مرد و بعد در حالی که چشمانش از شیطنت می‌خندند گاز محکمی از زبان مرد می‌گیرد . مرد ناخودآگاه فریاد کوتاهی از درد می‌زند و سرش را می‌کشد عقب و با اخم نگاه می‌کند به زن . زن نمی‌تواند جلوی خنده‌اش را بگیرد . دست می‌اندازد دور گردن مرد و بناگوشش را می‌بوسد و زبانش را می‌کشد به زیر گوش مرد و نرمه‌ی گوش مرد را می‌گیرد لای لب‌هاش و می‌بوسدش . مرد دست می‌برد به چانه‌ی زن و صورت زن را برمی‌گرداند به سمت خودش "بدجنسی‌ها!"
زن بلند می‌خندد "قربونت برم . می‌خواستم فقط یه گاز کوچولو بگیرم ولی بس که زبونت خوش‌مزه‌س دلم نیومد ولش کنم"
مرد چنگ می‌اندازد به پستان زن و محکم نگه می‌داردش در مشتش "حال می‌ده همیشه تو مشتم باشه . دوست ندارم رهاش کنم"
زن موهای مرد را نوازش می‌کند و دستش را می‌گذارد روی دست مرد "عزیزم دلت می‌آد من دردم بگیره و تنم کبود بشه؟"
مرد می‌خندد "حیف که تو خوب بلدی و منم زود خر می‌شم . باهات چی‌کار باید بکنم آخه؟"
زن زیر چانه‌ی مرد را می‌بوسد "هیچ‌چی . پاشو تا دیرت نشده"
مرد نگاهی به ساعت می‌اندازد "شیش و چهل و سه . نه هنوز کلی وقت دارم"
زن نگاهش می‌کند "با ماشین من می‌ری یا ماشین خودت؟"
مرد خمیازه‌ی بلندی می‌کشد "ماشین خودم . چه‌طور؟"
زن پتو را پس می‌زند "آخه دی‌روز SUV رو گذاشته بودی و با ماشین من رفته بودی . واسه همین پرسیدم"
مرد چرخی می‌زند و می‌نشیند روی تخت "خواستم چِکِش کرده باشم"
زن کمر روب‌دوشامبرش را می‌بندد "اوکی بود حالا؟"
مرد در حالی که روفرشی‌هایش را می‌پوشد به بدنش کش و قوس می‌دهد "آره"
زن از توی آینه نگاهی به مرد می‌اندازد و مرد به او چشمک می‌زند "ام‌روز برنامه‌ت چیه؟"
زن از دورن کمد جواب می‌دهد "از ساعت یک تا طرف‌های ده و نیم شب اپوینتمنت دارم .  یازده صب هم وقت آرایش‌گاه دارم . تو اومدی شامت رو بخور"
مرد گوش‌هایش تیز می‌شود و می‌رود به سمت زن که دم درگاه کمد ایستاده . چانه‌ی زن را در دستش می‌گیرد و زل می‌زند به صورتش . نگاه مرد روی صورت زن دقیق بالا و پایین می‌شود "آرایش‌گاه؟"
زن سرش را پس می‌کشد "موهام رو کوتاه کنم"
مرد دست می‌برد و بازوی زن را می‌فشارد "کوتاه کنی؟ هان؟! سر صبحی شوخیت گرفته با من؟"
زن آه کوتاهی می‌کشد "ولم کن . بازوم رو کبود کردی . پایین موهام همه موخوره زده . باید برم برای تریم"
مرد با تردید و خشونت به زن نگاه می‌کند "کوتاه بشه موهات من می‌دونم و تو هااا!"
زن نگاه عاقل اندر سفیهی به مرد می‌اندازد و او را پس می‌زند "نمی‌دونم چرا اصلن در مورد چیزی که هیچ وقت نمی‌خوای بفهمیش به تو توضیح می‌دم . هر بار من می‌خوام برم آرایش‌گاه همین آشه و همین کاسه . ولم کن بابا . اَه"
مرد به دنبال زن از کمد خارج می‌شود "در هر حال گفتم که گفته باشم"
زن چشم‌هایش را می‌چرخاند "باشه . بیا این لباس رو گذاشتم ام‌روز بپوشی . کراواتت هم اینه"
مرد سر تکان می‌دهد و وارد حمام می‌شود . زن روی تخت را مرتب می‌کند و رو تختی را می‌کشد و لباس‌های مرد را روی تخت می‌گذارد . جلوی میز آرایش می‌ایستد و زل می‌زند به چهره‌ی خودش - کاری که این سال‌ها کم‌تر پیش می‌آید که بکند . صدای سوت مرد را که می‌‌شنود به خود می‌آید . نمی‌داند چه مدت است که جلوی آینه ایستاده . مرد سوت زنان در دست‌شویی را باز می‌کند تا بخار حمام سریع‌تر خارج شود . زن به آرامی می‌رود و در درگاه می‌ایستد و نگاهش را می‌دوزد به مرد . صورت مرد پر از کف اصلاح است و مرد آن‌ها را روی صورتش یک‌نواخت می‌کند . هم‌چنان که دست ‌می‌برد تا تیغ ژیلت را بر دارد سرش را بر می‌گرداند به سمت زن "من آخرش نفهمیدم چیه اصلاح کردن من واسه تو جالبه که هر بار این جور نگاه می‌کنی؟"
زن نیش‌خندی می‌زند و فکر می‌کند "اینم بذار کنار خیلی چیزای دیگه که هیچ وقت نمی‌فهمی" و از اتاق خارج می‌شود .

 

   + ژاندارک - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٤