طرحی از تن بر صلیب - 3

مرد که به خانه می‌آید زن هنوز خوابیده . مرد آهسته لباسش را عوض می‌کند و به آش‌پزخانه می‌رود و میز شام را می‌چیند . سپس به اتاق خواب برمی‌گردد و خیره می‌شود به زن . آرام موهای زن را نوازش می‌کند و او را می‌بوید و می‌بوسد . مرد زن را می‌فهمد و نمی‌فهمد . مرد فقط می‌داند که زن است و تمامی وجود او . زن گویی در خواب هم حضور مرد را حس می‌کند چرا که خود را می‌سراند میان بازوهایش . مرد زن را در آغوش می‌گیرد و سرش را فرو می‌کند در گردن زن و بوی او را با ولع فرو می‌دهد . آرام بناگوش زن را می‌بوسد . زن نفس عمیقی می‌کشد و چشم‌هایش را باز می‌کند . نگاه مرد و زن در هم گره می‌خورد و لبانشان روی هم می‌آید . زن داغی بوسه و لب‌های مرد را با تمام وجودش می‌خواهد . دست می‌برد و چنگ می‌اندازد به موهای مرد و سرش را محکم فشار می‌دهد روی لب‌هاش . لب‌های مرد نرم است و داغ . زن به این فکر می‌کند که چه‌قدر این لب‌ها و بوسه‌ها را دوست دارد و می‌خواهد . دلش نمی‌خواهد بوسه‌هایشان تمام شود . زبانش را می‌سراند داخل دهان مرد و به زبان مرد می‌کشد . مرد زن را محکم در آغوشش می‌فشارد و به خودش می‌چسباند .
زن سرانجام سرش را پس می‌کشد تا هر دو نفس تازه کنند . زیر گلوی مرد را می‌بوسد و موهای نرمش را نوازش می‌کند . مرد می‌پرسد "به‌تری؟"
زن می‌خندد "همیشه وقتی توی بغل توام به‌ترم . می‌دونی که"
چشمان مرد برق می‌زند و روی موها و پیشانی زن را می‌بوسد . زن نگاهش می‌کند "بریم شام بخوریم؟ خیلی گرسنه‌امه . ام‌روز هیچ‌چی نتونستم بخورم"
مرد دست می‌گذارد زیر چانه‌ی زن‌ "قرار بود مراقب خودت باشی . نباید بذاری بدنت ضعیف بشه . یعنی من هنوز هم باید مراقب غذا خوردن تو باشم؟"
زن لب برمی‌چیند . مرد زن را می‌کشد به طرف خودش و نوک بینی‌اش را می‌بوسد "کوچولو . پاشو بریم شام بخوریم "
زن سعی می‌کند که لب‌خند بزند و بلند می‌شود .
مرد روب‌دوشامبر زن را می‌اندازد روی شانه‌هایش "بپوش . الان باز لرزت می‌گیره"
لحنش آمرانه است . زن بی هیچ مخالفتی روب‌دوشامبر را می‌پوشد و به دنبال مرد راه می‌افتد به سمت آش‌پزخانه . روی کنسول پشت کانتر می‌نشیند و مرد غذا را می‌گذارد جلویش . زن بوی خوش غذا را با ولع فرو می‌دهد و به مرد نگاه می‌کند "مرسی"
مرد اما نگاهش به زیر سیگاری روی کانتر است "از صبح چند تا سیگار کشیدی؟"
زن لب می‌گزد "زیاد تا"
مکث می‌کند و ادامه می‌دهد "کاف اومده بود این‌جا . تو که رفتی بهش زنگ زدم و گفت عصری میاد پیشم . دلم نمی‌خواست تنها باشم خوب"
مرد سر تکان می‌دهد "خوب کردی عزیزم" و دست زن را می‌گیرد "می‌دونی که خودم دلم می‌خواست می‌شد و می‌موندم خونه تا تو اذیت نشی"
زن نگاهش را می‌دوزد به بشقابش "اوهوم" و به این فکر می‌کند که اگر مرد خانه بود و پسر زنگ زده بود آن‌وقت چه می‌شد؟

   + ژاندارک - ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۳

طرحی از تن بر صلیب - 2

دوستش که می‌رود زن فنجان‌ها را می‌برد به آش‌پزخانه و رهایشان می‌کند در سینک ظرف شویی . به ساعت نگاه می‌کند . دو ساعت و نیم مانده تا مرد بیاید خانه . زن بسته‌ی مرغ را از فریزر در می‌آورد و می‌گذارد در مایکروویو و درجه‌ی یخ‌زدایی را تنظیم می‌کند . پیازها را که خورد می‌کند فکرش می‌پرد به سال‌های دور و به رابطه‌اش با پسر . تایمر مایکروویو زنگ می‌زند و زن را برمی‌گرداند به زمان حال . روغن را که در ماهی‌تابه می‌ریزد فکر می‌کند به رابطه‌ی خودش و مرد . به تکه‌های مرغ نمک و فلفل می‌زند و فکر می‌کند که چه‌قدر خسته است . به حرف‌های شب قبل مرد فکر می‌کند . به این‌که هر بار از مرد خواسته بود برایش حرف بزند او از کارش برای زن گفته . انگار وقایع اتفاقیه تعریف می‌کند . الحق که چیزی را هم از قلم نمی‌اندازد . زن همیشه می‌داند که مرد در چه مرحله‌یی از کارش است . مرد می‌گوید و زن هم همیشه با اشتیاق می‌شنود . سوال‌هایش را هم مرد با حوصله جواب می‌دهد . توضیحاتش همیشه دقیق است . برای مرد مهم است که زن از کارش بداند . اگر زن هم نپرسد مرد خودش می‌گوید .
فکرش باز می‌پرد به صبح که از پسر خواسته بود برایش حرف بزند و پسر هم برایش شعر خوانده بود . باز به این فکر می‌کند که پسر همیشه برایش شعر می‌خواند . حرف‌های پسر  همه شعر است . اصلن گفت و گوهایشان همه شعر است همیشه .

 

زن مرغ‌ها را پشت و رو می‌کند و  در تابه را می‌بندد و شعله‌ی گاز را کم می‌کند تا مرغ‌ها آرام بپزند . سیب‌زمینی‌ها را در فویل می‌پیچد و در فر می‌گذارد . بی‌حوصله است . شماره‌ی مرد را می‌گیرد "سلام . خسته نباشی . خوبی؟"
مرد آرام می‌گوید "‌سلام . مرسی . تو به‌تر شدی؟"
زن چشم‌هایش را می‌بندد "آره . نه . قاطی‌ام یه کم هنوز . دارم شام می‌پزم . کی می‌رسی خونه؟"
مرد می‌گوید "‌نمی‌دونم . شاید کارم کمی طول بکشه"
زن بغض می‌کند "دلم می‌خوادتت . بغلت رو می‌خوام"
مرد می‌خندد "‌قربونش برم وقت پر.یودش که می‌شه هی لوس می‌شه . از دی‌شب که حال ندار بودی . ام‌روز هم گفتم بمونی خونه و استراحت کنی . شام هم از بیرون سفارش داده بودم که برم سر راه بگیرم . تو برو بگیر بخواب تا من برسم خونه"
زن بیش‌تر بغض می‌کند "‌غذا تقریبن آماده‌اس . کاش یه زنگ می‌زدی"
صدای مرد پر از مداراست "‌راست می‌گی . ببخشید . حالا یه بوسی بده و برو بخواب . قربونت برم"
زن بوسه‌یی برای مرد می‌فرستد و می‌گوید "خدافظ"

 

تلفن را که می‌گذارد دلش آشوب است . پسر شاید شریک دیوانگی‌های زن باشد ولی این مرد است که همیشه می‌داند چه‌گونه او را آرام کند . مرد عطش‌های زن را می‌داند و آن‌ها را بی جواب نمی‌گذارد . مرد است که اگر زن لب برچیند آن‌قدر نازش را می‌کشد تا آرام شود . مرد مثل پسر هراس برش نمی‌دارد وقتی زن از زنانگی‌هایش می‌گوید . مرد هرگز دچار یاس فلسفی پسر نمی‌شود .

زن سالاد درست می‌کند و فکر می‌کند به اولین شبی که با مرد خوابید . به این فکر می‌کند که هنوز با یادآوری آن شب بدنش داغ می‌شود و همه خواستن . گاز و فر را خاموش می‌کند و سالاد را در یخ‌چال می‌گذارد . می‌رود به اتاق خواب و می‌سرد روی تخت و پتو را تا روی سرش بالا می‌آورد . به شب قبل فکر می‌کند که سرش درد می‌کرد و دل‌آشوبه‌اش آرام نمی‌گرفت و مرد - نگران آن‌قدر بیدار نشسته بود و در آغوشش کشیده بود تا او بتواند بخوابد . صبح هم که بیدار شد مرد او را دوباره به رخت‌خواب فرستاد و خودش همه‌ی قرارهای آن روز زن را کنسل کرد تا خانه بماند و استراحت کند . زن با خودش می‌خندد "عجب استراحتی . درست هم همین ام‌روز بایستی پسر زنگ می‌زد تا من رو بیش‌تر به هم بریزه"
چشم‌هایش را می‌بندد و خواب همه‌ی وجودش را می‌گیرد .

   + ژاندارک - ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۳

طرحی از تن بر صلیب - 1

این داستان‌گونه رو چند وقتی هست که دارم می‌نویسمش . می‌دونم از نظر اصول و قواعد داستان نویسی شاید اشکالات زیادی هم داشته باشه . ولی برای خودم از این نظر مهمه که پیوسته دارم می‌نویسم . حتا اگه شده شبی یک صفحه و یا حتا چند خط فقط . تنها توضیحی که لازم می‌دونم بدم اینه که داستان توی تورونتو اتفاق می‌افته .

 

 

 

 

 

زن با شنیدن صدای پسر در خود می‌لرزد و بغض می‌کند . پسر برایش حرف می‌زند و اشک‌های زن روی گونه‌هایش سرازیر می‌شود . پسر حرف می‌زند و زن سیگار می‌کشد تا گریه‌اش را فرو بخورد . جواب پسر را کوتاه می‌دهد و تلفن را قطع می‌کند . کنج مبل فرو می‌رود و در خود می‌ماند . عصر با دوستش قرار دارد .

 

زن برای دوستش تعریف می‌کند و دوستش در خود فرو رفته . سرانجام می‌پرسد "واقعن چرا که نه؟ شما همیشه با هم خوب بودین . من واقعن هیچ‌وقت نفهمیدم که چی شد و چرا"
زن فنجانش را در دست‌هایش نگه می‌دارد . می‌گوید "همیشه دیر می‌رسه . همیشه وقتی سر و کله‌اش پیدا می‌شه که دیگه کار از کار گذشته"
دوستش می‌پرسد "دیگه چی می‌گفت؟"
زن آرام می‌گوید "برام شعر خوند . منم همین‌جور اشک می‌ریختم"
دوستش نگاهش را می‌دوزد به او "بهش گفتی؟"
زن سر تکان می‌دهد "نه . نیازی نبود و نیست که بدونه . فرقی هم نمی‌کنه چندان به حال هیچ کدوممون"
دوستش ابرو بالا می‌اندازد "پس پا در هوا نگهش داشتی؟"
زن پوزخند تلخی می‌زند و سکوت می‌کند . دوستش ادامه می‌دهد "چرا واقعن اون موقع نشد؟ چرا نخواستی؟"
زن بغضش را فرو می‌خورد . نمی‌خواهد خاطراتش را از گور بیرون بکشد . می‌گوید "داستانش مفصله . باشه یه بار سر فرصت برات بگم" و حرف را برمی‌گرداند "برام آبی . خاکستری . سیاه خووند"
دوستش می‌خندد "تو دیوونه‌یی"
زن نگاهش جدی می‌شود "می‌دونی که فقط دو نفر توی این دنیا هستن که هیچ‌وقت نیازی نیست من دیوونه‌بازی‌هام رو براشون توضیح بدم : تو و پسر"
دوستش صاف می‌نشیند "و مرد؟"
زن نگاهش را می‌دوزد به فنجان "مطمین نیستم"
دوستش می‌گوید "گفتم که . دیوونه‌یی"
زن خیره می‌شود به دوستش "می‌دونی که مرد رو دوستش دارم . اون هم من رو دوست داره"
دوستش می‌پرسد "پس پسر چی؟"
زن پوزخند می‌زند "مساله اینه که می‌دونم هر دوتاشون تا آخر دنیا به خاطر من می‌آن"
دوستش سر تکان می‌دهد . هر دو در سکوت چای می‌خورند . دوستش می‌پرسد "خودت چی فکر می‌کنی؟"
زن می‌‌گوید "مرد . می‌دونی که . با پسر خاطره‌های قشنگی داشتیم . دلم نمی‌خواد خاطره‌هامون خراب بشن . تنها چیزی‌یه که از گذشته‌ام برام مونده"
دوستش دست‌های زن را نوازش می‌کند . می‌گوید "می‌فهمم عزیزم"
دست‌های دو زن در هم گره می‌خورد و در هم می‌ماند . سیگار می‌کشند و در سکوت خیره می‌شوند به دود سیگارهایشان .

   + ژاندارک - ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۳

دل‌تنگی‌هایم را باد هم ترانه نمی‌خواند......

نمی‌دونم این شعر رو کجا خوندم . ولی یه جورایی حس و حال این روزای منه.........

 

این سیم‌های لعنتی از من برای تو
یک جسم بی تفکر و بی منطق آفرید
این سیم‌های لعنتی از تو برای من
تندیس سرد و سنگی یه عاشق آفرید
.
.
.
من مانده‌ام که حرف دلم را - دلی اگر
مانده چه‌گونه برایت بیان کنم
تو مانده‌یی که با همه آشفته‌حالی‌ام
آخر چه‌گونه عاشقی‌ام را عیان کنم

 

 

پ.ن. همه دل‌خوشیم به اینه که تو یادت موندگارم
        گرچه عمریه تو این دشت یه خزوون بی بهارم

   + ژاندارک - ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٩

Happy Birth Day

چه بی نوره ستاره
همین که تو بخندی
چه بی رنگه اقاقی
پیش لب‌هات
وقت شکفتن
چه‌قدر خوبه
چه‌قدر خوبه
چه‌قدر خوبه

 

شاه‌برگ زندگی من . تولدت . سی و هفت سالگیت . مبارک......

 

پ.ن. دوستت دارم . این رو یادت نره

 

   + ژاندارک - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳