خاطره‌هایت را می‌بوسم تا.....

همه‌ی آرشیوت رو ام‌روز برای چندمین بار خوندم .
وقتی بهت گفتم دارم آرشیوت رو دوره می‌کنم فهمیدم که جا خوردی و انتظارش رو نداشتی .
دلیلش رو ولی حالا بهت می‌گم . بخوای یا نخوای . دوست داشته باشی یا نه . خوشت بیاد یا نیاد . هر از گاهی می‌شینم به خوندن نوشته‌های چند ساله‌ت .
فقط فقط فقط هم برای این‌که می‌خوام همیشه یادم باشه که چی بهت گذشته و از کجا خودت رو به این‌جا رسوندی . برای این‌که می‌دونم گاهی -بیش‌تر ناخواسته- خیلی بهت فشار می‌آرم و نیاز به یه ترمز دارم که یادم بیاره شونه‌هات همیشه چه بار سنگینی رو کشیدن و .....
این‌که حواسم بیش‌تر جمع دخترک باشه . و یادم بمونه که تحت هیچ شرایطی آدم برفی نشدی . یادته این پستت رو؟ و خوابی که دیده بودی؟ یادم بمونه که چه فشاری رو تحمل کردی که دخترک کودکی شاد و سالمی داشته باشه و راحت و بی‌دغدغه بتونه بخنده و نترسه و اعتماد کنه .
یادم باشه سقوط آزادت رو . یادم باشه رنجی که کل خانواده‌ت کشیدن . یادم باشه زحمت‌های مامان‌ و اشک‌های مریم و بی‌تابی‌های‌های مهدی رو .

 

می‌خونم که یادم نره باید ازشون تشکر کنم که تو رو روی پا برت گردوندن . که من همیشه مدیون مامان‌ می‌مونم تا عمر دارم .
می‌خونم که بابا رو توی نوشته‌هایی که ازشون داری پیدا کنم و خودم رو تسکین بدم یه‌جوری وقتایی که دلم می‌خواد بودن و می‌دیدن این روزهات رو که آروومی و سرحال .
می‌خونم که دخمرک رو گمش نکنم توی شلوغی این روزهامون . که یادم بمونه که پرده‌های اتاقش رو باید قرمز بدوزم با گل‌های درشت نارنجی .
می‌خونم که اون لحظه‌هایی هم که باهات نیستم باهات باشم . که حواسم جمع آرامش فکری که برای کارت نیاز داری باشه . که همیشه یادم باشه چی شد که عاشقت شدم . می‌خونم فقط برای خاطر اون جمله‌یی که توی پی‌نوشت دوم پست آخرت نوشتی . می‌خونم چون.....

 

 

دوستت دارم!

 

 

 

پ.ن. اولش می‌خواستم این پست رو توی اون یکی وب‌لاگ پابلیش کنم که گرد و خاک اون‌جا هم کمی گرفته بشه . ولی بعد دیدم بیش‌تر دلم می‌خواد که همین‌جا بذارمش در ملاعام باشه تا این‌که اون‌جا قایمش کنم .

 

   + ژاندارک - ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳٠

 

آلارم آتیش ساختمون که زده بشه خود به خود همه‌ی آسان‌سورها از کار می‌افتن . نتیجه این‌که ام‌روز بیست و دو طبقه رو از پله اومدم پایین . حالا خوبیش این بود که آماده بودم و همون لحظه داشتم از خونه می‌رفتم بیرون وگرنه معلوم نبود که چی می‌شد.....

 

فقط وقتی نشستم توی ماشین سرگیجه گرفته بودم و یه ذره دل به‌هم خوردگی

 

 

پ.ن. آپارتمان من طبقه‌ی بیستم هست و پارکینگ ماشین طبقه‌ی دوم زیرزمین

   + ژاندارک - ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۸

......Love Is

نصفه شب درد امونت رو ببره و به خودت بپیچی و خواب بی‌خواب . و با این‌که دلت به شدت هوای یار رو کرده و می‌دونی که فقط شنیدن صداش هم حتا آروومت می‌کنه . چون می‌دونی سر کاره و فکرش درگیر پروژه‌ی جدید هست . حتا دستت هم طرف تلفن نمی‌ره که شماره‌ش رو بگیری مبادا ذهنش برگرده و حواسش پرت بشه و دلش برات شور بیفته . مخصوصن که کاری هم از دستش بر نمی‌آد از این فاصله . بعد خودت هم خنده‌ت بگیره که چه‌قدر کار یار برای تو مهمه و چه‌قدر یار رو دوستش داری . همین!

 

 

 

   + ژاندارک - ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٧

هیچ کی مثل تو نموند....

پیش نوشت ِ پیش نوشت : اول پی‌نوشت دوم رو بخونید . حیاتی‌یه به شدت!

 

پیش نوشت : یوتیوب رو بالا و پایین می‌کنم . دنبال چی می‌گردم خودم هم نمی‌دونم . طبق عادتی که دارم همه‌ی فیلم‌ها و سریال‌ها رو روی یوتیوب می‌بینم ولی ام‌شب حس و حال هیچ کدومشون رو ندارم . دلم یک چیز ناب می‌خواد که تا به حال ندیده باشم . چیزی که دلم رو بلرزونه . می‌رسم به کلیپی که ستار برای شه‌بانو فرح خونده . بعد هم مراسم ازدواج شاه و فرح . دیدار گوگوش با فرح . و . آهان . پیداش کردم . دکلمه‌ی گوگوش از ترانه‌ی "صحنه"ی زویا زاکاریان . بغض گلوم رو می‌گیره اون‌جا که زویا می‌گه "دلم نمی‌خواست گوگوش این شعر رو دکلمه کنه . نکه دلم نمی‌خواست دکلمه کنه . دلم نمی‌خواست که این ترانه زندگی گوگوش بشه...." دکلمه رو دوباره و سه‌باره و چندباره گوش می‌دم . دیگه نمی‌شه ننوشت ازش . از کسی که هیچ‌کی مثل اون نبود....

 

 

یادمه بچه که بودم همیشه توی ذهنم سوال بود که مگه می‌شه آدم کسی رو بکشه و دوباره زنده‌ش کنه؟ خیلی کوچولو بودم . شاید چاهار یا پنج ساله . یادمه یه بار از خاله بزرگه پرسیده بودم این سوال رو که اون هم پریده بود از جاش و براق شده بود سمتم که این سوال‌ها چیه . که گفتم خب گوگوش می‌خونه . و براش خوندم "به عشق تو زنده بودم / منو کشتی / دوباره زنده کردی / دوست داشتم / دوسم داشتی / منو کشتی / دوباره زنده کردی" .... خنده‌ش گرفته بود که "بچه فسقلی تو گوگوش چه می‌دونی کیه" . و خاله کوچیکه بغضم رو بوسیده بود همون روزش دم ساحل که "معلومه که تو می‌دونی گوگوش کیه . گوگوش همونی‌یه که دختر دریا رو واسه تو خونده" و باهم زدیم به آب و دختر دریا رو خوندیم . گوش‌ماهی جمع می‌کردم و بابا ازم عکس می‌گرفت و مامان برام می‌خوند "شادی جان منی وقتی داری می‌خندی".....

 

چند سال گذشت تا بفهمم گوگوش واقعن کیه . خواننده‌یی که هیچ کلیپ جدیدی نداشت و من همه‌ی کلیپ‌های قدیمیش رو اون‌قدر دیده بودم که نوار ویدیو کیفیتش به صفر رسیده بود . نوارهاش رو می‌ذاشتم و جلوی آینه اداش رو در می‌آوردم . ولی.....

 

سال‌ها بعدش بود شاید که معنی ترانه‌هاش رو فهمیدم . ترانه‌هایی که هم‌دم لحظه‌های عاشقیم بودن و هستن هنوز . ترانه‌هایی که باهاشون خندیدم و گریه کردم . ترانه‌هایی که با بچه‌ها توی کلاس و توی کوه و کنار آب فریاد زدیمشون . با اون صدای جاودانه که تصویرش محو بود همیشه و گنگ و قدیمی . صدایی که توی گوشم جاودانه‌س . صدایی که گاهی حس می‌کنم بعضی ترانه‌هاش رو برای توصیف لحظه‌های زندگی من خونده . صدایی که از بچگی تا حالا شب‌‌ها باهاش می‌خوابم تا آرامش بگیرم.....

 

سوم ژوییه‌ی دوهزار و شیش .. باورم نمی‌شه .. دارم می‌رم کعبه‌ی آمالم رو از نزدیک ببینم . باهاش بخونم و فریاد بزنم . باهاش بغض کنم و بخندم . برام یک شب فراموش نشدنی بود . دومین کنسرتش در تورونتو بود . و باز هم چه شلوغ . وقتی که اومد روی سن باورم نمی‌شد که خودش باشه . وقتی که میکروفون رو گرفت دستش صدای همیشه صافش می‌لرزید . بغض کرده بود وقتی می‌گفت "تورونتو خونه‌ی اول منه . جایی که بعد بیست سال دوباره خوندم . ممنون که دوباره دعوتم کردین" و سالن رفت رو هوااااا . از همه رقمه هم بودن . مثل گروه ما کافر و ملحد و مثل گروه دو ردیف پایین‌تر از ما محجبه‌ی کامل . همه جمعیت باهاش فریاد می‌زدن . وقتی که می‌خوند خودم نبودم . وجودم بخش بخش شده بود از همه‌ی اون‌هایی که دوست داشتم اون‌شب اون‌جا با من باشن و نبودن . چشمم به صحنه بود و با هر ترانه‌یی که می‌خوند خاطره‌هایی که داشتم می‌اومدن تو خاطرم . هنوز هم همون‌جور می‌رقصید و چه زیبا . صدا ولی چه زود دوباره همون صدای صاف همیشگیش شد . دلم نمی‌خواست که شب تموم بشه . خودش هم انگاری نمی‌خواست . چاهار بار خداحافظی کرد و رفت و با تشویق‌های ما دوباره برگشت . کنسرتش سر ساعت شروع شده بود و یک ساعت و نیم اضافه طول کشیده بود . و اون شب خوند . "آی مَردُم . مُردَم" و من باهاش بلندتر از همیشه فریاد زده بودم . اون‌قدر بلند که گلوم خراش افتاده بود...... فرداش که با صدای گرفته داشتم برای مامان اشکان تعریف می‌کردم که قبل خوندن این ترانه گفت "تقدیمش می‌کنم به همه‌ی خانوم‌های ایرانی . که صدای من شاید صدای فریاد زن رنج‌کشیده‌ی ایرانی باشه" تلخ فقط نگاهم کرد و گفت "غلط‌های زیادی" و من در دلم داد زدم........

 

"خوابم یا بیدارم" شروع زندگی مشترک من و اشکان بود . "هم‌خونه" و "من و تو" تعریف پنج سال باهم بودن و "وقتشه"و "آی مردم مردم" و "سنگر بی‌پناه" پایانش .

 

هنوز هم ولی فقط گوگوشه که عاشقانه می‌خونه برام . فقط بهم بگین چه‌طور می‌شه با این عاشقانه‌ها زندگی نکرد و نفس نکشید؟

 

اگه حتا بین ما فاصله یک نفسه
نفس منو بگیر

 

کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و خودش ویروون شد از درد

 

کسی به فکر مریم‌های پرپر
کسی تو فکر کوچ کفترا نیست
به فکر عاشقای دربه‌در باش
که غیر از ما کسی به فکر ما نیست

 

سفر چه تلخه در امتداد اندوه
حس کردن مرگ لحظه‌ی ویرانی کوه

 

بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی‌دغدغه می‌خواد

 

آخر قصه‌ی من مثل همه
گم شدن در نفس باد نبود

 

وقتی دنیا درد بی‌حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی

 

این شکستن بی صدا بود
هر صدایی که صدا نیست

 

این چینی شکسته
از تو گرفته پیوند

 

من عاشق سپیده بودم اما به شب رسیدم
اشکی شدم از چشم دنیا آسون فرو چکیدم

 

دلش آتیش بگیره
دل اون خونه خراب

 

اگه عشقی نباشه
دلی رسوا نمی‌شه

 

اون منم تنهاترین تنهای دنیا
اون‌که خوب و بد و نشناخته تو نیستی

 

من زنم یه زن عادی
گاهی مجنون گاهی عاقل

 

من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پیمودم این‌جا اومدم

 

هم‌راه ما بود از آفرینش
وسوسه‌های این قلب سرکش

 

اون‌که روی عاشقی طرح دل‌تنگی کشید
جفت پر شکسته‌ش رو توی تنهایی ندید

 

تو می‌گفتی که گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه

 

بره‌ی تنها رو گرگ به یه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خیال گرگ پرید و اونو خورد

 

خوب دی‌روزی من در بگشا
که بگویم ز تو هم دل کندم

 

نمی‌دونم چرا من هم مثل تو
نمی‌تونم زیر قولم بزنم

 

اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مثل آب

 

آمدی جایم گرفتی
در کنار او نشستی
کااااشششش
من جای تو بودم

 

باور کن چشم منو باور کن
که یک قصیده خواهشه

 

منو با خودت ببر
من حریص رفتنم

 

کاش می‌شد ماهی به دریا برسه
قصه‌ی جدایی‌ها یه روز به آخر برسه

 

من کوه دارم شمرون
من حبس دارم صبر
من صبر دارم پیر
من عشق دارم گرم

 

به من رخصت بده ای حبس گریه
گریه‌ات را من بخوانم

 

جهان با تو سرریز و لب‌ریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه

 

چه‌قدر خوبه که هستی
اگه حتا بد ِ بد

 

بحر خزر یعنی وطن
یعنی شناس‌نامه‌ی من

 

تو مسجد شاعر چپ
تو کافه مومن مست
عجب سرگیجه‌یی بود
برادر خاطرت هست

 

حالا اون دختر سرزنده که بازنده شده
یه چشش اشک و یه چشم دیگرش خنده شده

 

بازم به گل‌دونت می‌گی
با من بمون همیشه

 

از بس که هر روز هی گریه کردم
اشکام یه دریاست

 

من غروب عشق خود را در نگاهت دیده‌ام
من بنای آرزوها را ز هم پاشیده‌ام

 

آسمون قلب عاشق
افقش رنگ غروبه

 

کمکم کن کمکم کن
عشق نفرینی بی‌پروایی می‌خواد

 

تا اولین تو شدم
من به‌ترین تو شدم

 

به‌ترین خبر همین حضور تو
خبر حادثه‌ی عبور تو
پخش یک گزارش از خنده‌ی تو
بغض تو پرواز پر کنده‌ی تو

 

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد
چشم من از آسمون معجزه اصلن نمی‌خواد

 

خاک من ای آشناتر از صدای قلب مادر
بین ما هفت کوه و دریا فاصله افتاده اما
به تو نزدیک‌ترم ام‌روز
قلب من می‌تپه با قلب تو این‌جا

 

پیله بستن در دل تو کار پروانه شدن بود

 

مرد من منو صدا کن

 

من کجای شب تو رو گم کردم و تنها شدم

 

شعرای تنهاییمو
هیچ کی مثل تو نخوند

 

 

کلیپ ترانه‌ی "مرداب" . ترانه‌یی که چند ساله دارم باهاش زندگی می‌کنم
کلیپ ترانه‌یی که بهوونه‌ی یکی از وحشت‌ناک‌ترین دعواهای من و اشکان بود

 

و ترانه‌ی "نفس"........

 

 

 

پ.ن. می‌دونم که در اصل باید به شاعر این ترانه‌ها آفرین گفت . ولی . این ترانه‌ها جاودانه شدن با صدای گوگوش . و گوگوش جاودانه شده با ترانه‌هایی که زوال ناپذیرند......

 

پ.ن.٢. قوین و اکیدن تکذیب می‌کنم که چون فرزام از "ابی" نوشته و زری از "داریوش" . من می‌مردم اگه از "گوگوش" نمی‌نوشتم (آیکون آره جون عمه‌ات)

   + ژاندارک - ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳

هنوز هم....

این‌هم "هنوز"های من . به درخواست زری.....

 

 

هنوز عاشق فیلم "برباد رفته" ام و هنوز هم‌چنان مبهوت شخصیت "اسکارلت". هنوز هم که هنوزه در هر بار که فیلم رو می‌بینم یه بخش جدیدی از شخصیت "اسکارلت" رو کشف می‌کنم .

 

هنوز هم "پدرخوانده" رو می‌بینم فقط برای خاطر "مایکل کرلیونه" .

 

هنوز "داریوش" ..... زری همه‌چیز رو در باره‌ش نوشته .

 

هنوز وقتی ترانه‌های مورد علاقه‌م رو گوش می‌دم به شاعرشون حسودیم می‌شه .

 

هنوز دلم می‌خواد خواننده بشم .

 

هنوز دلم می‌خواد بشینم و کارتون ببینم و عاشق برنامه کودک هستم .

 

هنوز دلم می‌خواد درست تنگ غروب برم خونه‌ی مامان‌بزرگم -مامان مامانم- و توی اون اتاق تاریک بشینم تا نمازش تموم بشه و وقتی داره سلام می‌ده برم کنارش و سرم رو بذارم روی پاش و اون آرووم آرووم تسبیح بزنه و دعا کنه .

 

هنوز هم عاشق جدول حل کردنم و کتاب‌چه‌ی جدولم رو در کم‌تر از یک هفته تموم می‌کنم .

 

هنوز هم با خاله کوچیکه که حرف می‌زنیم کله پاچه‌ی همه بار گذاشته می‌شه و جیگر هر دو جلا می‌آد حسابی .

 

هنوز هم از بوی کله‌پاچه . سیرابی و شیردون . لبو . شیر داغ بدم می‌آد .

 

هنوز هم قیافه‌ی سر شیر رو که ببینم عملن حالم بد می‌شه و دست‌شویی لازم می‌شم .

 

هنوز هم دلم می‌خواد برم مدرک آرایش‌گری بگیرم و یک آرایش‌گاه بزرگ باز کنم .

 

هنوز هم از کتاب‌های "رومن رولان" خوشم نمی‌آد .
هنوز هم نمی‌فهمم چرا "بوف کور" باعث خودکشی می‌شه گاهی؟!
هنوز هم "شریعتی" رو دوست ندارم .

 

هنوز دلم هوس تخت و اتاق خودم رو می‌کنه که مثل سابق دراز بکشم و کتاب بخونم بی‌خبر از دنیا فارغ از هر مسوولیتی .

 

هنوز عاشق سیگارم . هرچند الان ده ماهه که ترک کردم .

 

هنوز عروسک باربی دوست ندارم! و عاشق لگو بازی‌ام .

 

هنوز برف که می‌باره یاد پارک قیطریه و امید می‌افتم .

 

هنوز "یه ذره عاشقم باش - قد یه دونه ارزن" من رو شدید به خنده می‌اندازه .

 

هنوز مسیر امیرآباد مخصوصن از دانش‌کده تا خواب‌گاه رو حفظ حفظم .

 

هنوز هم از هر شعری که بخونم و خوشم بیاد سریع توی دفترم می‌نویسمش .

 

هنوز هم وقت تلف می‌کنم فطیر!

 

هنوز هم وقتی شماره‌ی سامان رو می‌گیرم تا جواب بده ضربان قلبم می‌ره روی هزار .

 

هنوز هم نتونستم بعضی از حرف‌ها و رفتارهای مامان با من  در دوران تین‌ایجریم!! رو فراموش کنم .

 

هنوز هم تینا رو از مازیار بیش‌تر دوست دارم .

 

هنوز هم دلم فقط یه بچه می‌خواد و نه بیش‌تر .

 

هنوز هم دلم می‌خواد یک دل سیر یک شخص خیلی خاص رو کتک بزنم . اون‌قدر بزنم تا به مرز مردن برسه .

 

هنوز دلم می‌خواد یک بار اشکان رو در حضور دوستای مشترکمون ببینم و حرف‌هایی که سال‌هاست ته دلم مونده رو بهش بگم .

 

هنوز هم شیمی دوست ندارم و با فیزیک مدار و خازن مشکل دارم . عوضش مبحث آینه و عدسی رو عشقه .

 

هنوز هم بلد نیستم جذر بگیرم .

 

هنوز تا سر حد مرگ از انواع پرنده . مارمولک . گربه می‌ترسم .

 

هنوز اگه چشمام رو ببندم و فکرم رو متمرکز کنم می‌تونم صدای موج‌های خزر که به سنگ‌ها می‌خورن رو بشنوم .

 

هنوز غذای ترش و انواع ترشی رو دوست ندارم .

 

هنوز گاهی فکر می‌کنم آخ که اگه "عمو" هنوز زنده بود..............

 

هنوز دلم تنگ می‌شه برای ویلای علی‌آباد .

 

هنوز از رویا‌های من و خاله کوچیکه اینه که یه روز پول‌دار بشیم و خونه‌ی بابل‌سر رو پدربزرگم سال‌هاست فروخته دوباره بخریم و همون‌جور که اون زمون‌ها بود دوباره از نو بسازیمش .

 

هنوز هم "پائولو مالدینی" و "دیوید بکام" رو دوست دارم و به طبعشون هم میلان و منچستر و رئال و ایتالیا و انگلیس رو .

 

هنوز هم نه قرمزم نه آبی ولی هنوز هم برای دهن کجی و ساز مخالف زدن با سایر فوتبالی‌های فامیل آبیته‌ی شدید خودم رو معرفی می‌کنم .

 

هنوز هم عرق ملی‌م به جوش نمی‌آد برای بازی‌های تیم ملی!

 

هنوز هم شطرنج حوصله‌م رو سر می‌بره .

 

هنوز هم تلفن از ایران که داشته باشم در یک ساعت نامتعارف ته دلم می‌لرزه که پدربزرگ و مادربزرگم چیزیشون شده .

 

هنوز هم شوید باقالی پلو رو با کیشمیش می‌خورم و اگه غذا کباب گوشت باشه عزا می‌گیرم .

 

هنوز تنها کسی که تمام زوایای روحی و جسمی من رو درک می‌کنه زرییه .

 

هنوز مشهد نرفتم در عمرم!

 

هنوز "حافظ" و "سعدی" می‌خونم و "مولوی" رو سر می‌پرم!

 

هنوز هم "حسام نواب صفوی" به نظرم خوش‌تیپ‌ترین و خوش‌قیافه‌ترین و جذاب‌ترین هنرپیشه‌ی مرد ایرانه . "محمدرضا گل‌زار" به گردش هم نمی‌رسه به عقیده‌ی من .

 

هنوز هم از "امین حیایی" خوشم می‌آد .

 

هنوز هم "جمیله شیخی" رو به‌ترین هنرپیشه‌ی زن ایران می‌دونم از همه جهت .

 

هنوز هنرپیشه‌ی مقتدر برای من یعنی "انتظامی" و "شکیبایی" . بقیه برن جلو بوق بزنن.

 

هنوز هم عاشق "جورج کلونی‌"‌ام .

 

هنوز هم عاشق بوی ادکلن‌های "بولگاری" و "آن‌باند" مردونه و افترشیو "نیوآ" هستم .

 

هنوز هم یکی از عمه‌هام رو از بقیه‌شون خیلی بیش‌ترتر دوست درام .

 

هنوز هم مازیار و تینا ازم حساب می‌برن!

 

هنوز هم هیچ گروهی از دوستام نتونستن جای زری و عباس و محسن رو برام پر کنن .

 

هنوز هم دلم می‌خواد یه بار حسابی حال علی عراقی رو بگیریم با زری باهم!

 

هنوز دلم هوس شب‌هایی رو می‌کنه که از تهران بر‌می‌گشتم و مامان که می‌رفت بخوابه می‌رفتم کنارش می‌نشستم و براش شعر می‌خوندم و کلی حرف می‌زدیم .

 

هنوز صبوری بابا رو تحسین می‌کنم . این‌که می‌نشست و اجازه می‌داد من تمام عقایدش رو زیر سوال ببرم و حزب رو نقد کنم و فلسفه‌ی مارکس رو..........

 

هنوز ازم جون بخواه ولی یه قاشق از غذام رو نه!

 

هنوز هم شب‌های فروغ خوانی و شاملو خوانی........

 

هنوز هم.................... بخوام ادامه بدم کلی هنوز دیگه دارم که بگم ولی فاکتور می‌گیرم ازشون و لطف می‌کنم به شما!

 

 

 

پ.ن. هنوز هم امید داریم سامان جان‌جانمان غیرتی نشوند از این‌که این پست ما پر شده از اسامی هنرپیشه‌ها و فوت‌بالیست‌های هات و جیگر که ما دوستشان بسیار می‌داریم .

 

پ.ن.٢. خصوصی! (هنوز هم عاشقتم . منتها خیلی بیش‌تر از روز اول)

   + ژاندارک - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۱

عنوان ندارد!

١. وقتی لپ‌تاپ دم دستم نیست . همیشه کلی سوژه می‌آد تو ذهنم . همین‌که پرشین‌بلاگ رو باز می‌کنم . باید دو ساعت زل بزنم به صفحه‌ی خالی که یادم بیاد چی یادم اومده بود که می‌خواستم راجع بهش بنویسم . من دارم خل می‌شوم آیا؟!

 

٢. یه چند وقته به شدت قر و قاطی‌ام . همه‌ش دارم فکر می‌کنم که ارزشش رو داره آیا یا نه! واقعن دلم می‌خواد بی‌خیال همه چیز بشم و برم واسه دل خودم یه گوشه دنیا . و باز با خودم فکر می‌کنم که دارم خل می‌شم آیا؟! بدون مظاهر تمدن که نمی‌شه زندگی کرد . اونم گوشه‌ی دنیاااااا!

 

٣. پیرو شماره‌ی ٢ عرض کنم به حضور انورتون که خوب می‌دونم چه مرگمه و دواش هم خوب می‌دونم چیه . دلم فقط دریا می‌خواد و بس!‌ یله رها شدن روی شن‌ها و سستی و کرختی هوای شرجی بعد از ظهرهای روزهای تنبل ِ کش‌دار و پرسه زدن کنار ساحل و دم غروب فرورفتن توی آب ِ آبیی که داغ‌ ِ داغ ِ و تا خود شب توش غوطه زدن و غروب خورشید -با تمام قرمزها و نارنجی‌هاش- توی آب رو بلعیدن و شب هم کنار استخر نشستن و پاها رو توی آب انداختن و ماهی کباب شده با ودکا و دوباره از نو توی آب . این‌بار تو استخر . جیغ و داد و خنده و پچ‌پچ و نجوا و بوسه و فرنچ کیس و آب بازی و عشق‌‌بازی . بعد هم تا صبح توی بغل یار بی‌هوش شدن و فرداش دوباره روز از تو روزی از نو . این چرخه اگه تا آخر دنیا هم ادامه پیدا کنه از دریا سیر نمی‌شم . دریا آخر خاکه . منم دختر دریام . دلم هم دریایی‌یه . اصلن هم خل نمی‌شم در این یک مورد!

 

۴. پیرو شماره ٣ "هر کی که دریا رو به عمرش ندیده - از زندگیش چی فهمیده؟"

 

۵. سخته . خیلی خیلی هم سخته . این‌که بعد یک سال و نیم که دست و پا زدی و تونستی کمی خودت رو جمع و جور کنی و تازه داری صاف می‌ایستی . اونی که اصلن انتظارش رو هم نداری صاف بیاد و همه‌ی اشتباهاتت رو بهت یادآور بشه و به دست‌آوردهایی که توی این مدت داشتی کوچک‌ترین نگاهی هم نکنه چون ازت انتظار خیلی بیش‌تری داشته همیشه و تو از دیدش شیش سال تموم فقط زندگی‌ت رو حرووم کردی . سخت‌تر از اون اینه که مجبوری بغضت رو قورت بدی و صدات هم در نیاد چون اون موقع می‌شی یه آدم خودخواه که به جز خودش به کس دیگه‌یی اهمیت نمی‌ده و حال و روز بقیه رو درک نمی‌کنه . سخته که گاهی مجبوری حرف نزنی چون می‌دونی طرفت باید بگه تا خالی بشه . باید سکوت کنی و تایید . مهم نیست که دوباره چه‌قدر ازت انرژی می‌ره که با خودت کنار بیای . سخته و باید با همه‌ی سختیش بسازی . زندگی عادلانه نیست . همینه که گاهی با خودت کلنجار می‌ری که داری خل می‌شی آیا؟!

 

۶. شخص مورد اشاره در بند بالا سامان نیست! همین . توضیح بیش‌تری هم لازم نمی‌بینم که بدم در موردش!

 

٧. دلم یک پول قلنبه می‌خواد و .........................

 

٨. حالا جدی من دارم خل می‌شم آیا؟! یا من دارم خل نمی‌شم آیا؟!

 

 

   + ژاندارک - ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠