ما نصفه نیمه کمی تا قسمتی برگشتیم به سلامتی!

دیدم همه هی از اول مهر نوشتن .. خب منم دلم خواستنیشخند .. بگذریم.

چیز خاصی نداشت برام اون اولین اول مهر به‌خصوص .. یه مدرسه‌ی خیلی خیلی بزرگ بود نزدیک خونه‌مون -اون زمان هنوز بابل‌سر بودیم - و من اون‌جا ثبت نام شده بودم . ساختمون مدرسه خیلی قدیمی بود و یادمه خاله‌ کوچیکم از زمان‌هایی برام تعریف می‌کرد که خودش اون‌جا درس می‌خوند .. سال 1367 بود .. من و خاله کوچیکه هر دو کلاس اولی بودیم .. من کلاس اول دبستان و اون سال اول دانش‌گاه . یادمه روز اول خودش من رو برد مدرسه . (این تیکه رو مخصوص فرزامفرشته نوشتم که بدونه خودش تنها نبوده) مامان زایمان سزارین کرده بود و خونه‌ی مامان‌بزرگم بود . مازیار 23 شهریور 1367 دنیا اومده بود و این یعنی مامان اولین اول مهر من رو برای همیشه از دست داد . بابا یادم نیست که کجا بود . فقط یادمه من و خاله کوچیکه شب قبلش اومده بودیم خونه‌ی ما . منم از خودم ذوق در کنان برای بودن با خاله کوچیکه . در کل من و اون همیشه یه جورایی خیلی به هم آویزوون بودیم . می‌دونستم که من رو می‌ذاره و خودش می‌ره برام هم مهم نبود . خیلی از بچه‌ها گریه می‌کردن و این خیلی برای من عجیب و غیر قابل درک بود که کسی گریه کنه و مامانش رو بخواد!!!!! از معلمم و بقیه‌ی روز توی مدرسه‌ی شلوغ 17شهریور چیزی یادم نمی‌آد . به یک هفته هم نکشیده بود که بابام مدرسه‌م رو عوض کرد - حالا یادم افتاد اون روز کجا بود رفته بود آموزش و پرورش دنبال همین کارها - و من رفتم به یه مدرسه‌ی شیک و بزرگ و تمیز که فقط خیلی از خونه‌مون دور بود ولی سرویس داشتم و دیگه هر روز دریاکنار بودم زبان(لطفن مقیاس این دوری و نزدیکی و بعد مسافت رو از چشم یه بچه‌ی 6ساله بخونین) معلم کلاس اولم هم دختردایی بابام بود - که 14 سال بعد شد خاله‌ی شوهرمیولآخسبز! بگذریم از همه‌ی این‌ها . شاید چون اولین اول مهر رو مامان و بابا باهام نبودن سال‌های بعد اول مهر اگر می‌اومدن مدرسه و من می‌دیدمشون عصبانی می‌شدم و شبش توی خونه چنان قشقرقی به‌پا می‌شد که نگو و نپرس که من بچه نیستم . مدرسه‌م مشخصه . دوستام و هم‌کلاسی‌هام و معلم‌ها و مدیر و ناظم رو هم همه می شناسن . دیگه روز اول مهر مدرسه اومدم نداره که . اونم وقتی که آدم 7 سال راه‌نمایی و دبیرستان رو توی یک مدرسه و با یک عده آدم از قبل معلوم شده بگذروونه . توی کتشون نمی‌رفت که نمی‌رفت . انگاری می‌خواستن جبران کنن و توی دلشون عذاب وجدان داشتن هم‌چنان .

اول مهر رو دوست داشتم و دارم همیشه ولی . با اون نوستالوژی خاصی که همیشه با خودش برام می‌آره . هنوز هم عاشق لوازم تحریر خریدنم و کتاب جلد کردن . مازیار طفلکی از وقتی که پاش به مدرسه وا شد همیشه کادوی تولد از من لوازم تحریر می‌گرفت . اون سال آخرکه ایران بودم یادمه می‌گفت آرزو به دلم موند مهسا یه چیز دیگه بهم کادو بده . هرچند . سال بعدش بهم زنگ زد گفت به غلط کردن افتادم مدرسه شروع شده و من هیچ‌چی ندارم اصلن از کجا باید وسیله‌هام رو بخرم . و من قاه قاه زده بودم زیر خنده .
دلم تنگه برای اول مهر یه جورایی . این‌جا مدرسه‌ها 2سپتامبر باز می‌شن یا به عبارتی 10شهریور . اول مهر این‌جا و برای من واقعی نیست و نخواهد بود . و من مطمئن نیستم از بودن کودکی که روزی بخوام دست‌هاش رو توی دست‌های معلمش بذارم حتا اگه قراره اون روز اول مهرهای قلابی این سر دنیا باشه . دخترک هم اگر با پدرش بیاد از اولین اول مهرش سال‌هاست که گذشته و من برای همیشه در حسرت از دست دادن اولین اول مهر دخترک می‌سوزم . هم‌چنان که مادرم.............................

 

 

 

پ.ن. من وقتی گریه می‌کردم مامان‌بزرگم رو می‌خواستم یا خاله کوچیکه رو . ولی مامانم رو نه! هرگز! هنوز هم تحمل آدم‌های بچه‌ننه  که آویزوون مامانشونن رو ندارم . آدم دلش برای مامان‌بزرگش تنگ بشه هم کلی کلاس داره هم اسمش می‌شه یه نوه‌ی بامسوولیت و دل‌سوز هم کسی انگ به آدم نمی‌تونه بزنه . ولی دلت برای مامان و بابات که تنگ بشه . طرف من نیایی ها! ایششششش بدم می‌‌آد از این‌جور بچه‌ها! برو! بچه ننه!

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------

 

 

زری جونم لطفن عصبانی نباش و قهر نکن . من اگه از طرف همه دست جمعی معذرت بخوام و بگم رسمن غلط کردیم که بازی تو رو تحویل نگرفتیم آشتی می‌کنی باهامون؟ می‌دونی که یه وب‌لاگستانه و یه عمه زری . تازه این هفتادو نه‌هایی‌های بی.بی.بی.بی.بی....... می‌خوان دور هم جمع بشن و من و تو به عنوان دوتا هشتادی اصیل وظبفه داریم نذاریم این‌ها نیت پلیدشون رو عملی کنن و بهشون خوش بگذره . آشتی دیگه . باشه؟ قربونت برم من .ماچ

 

 

-----------------------------------------------------------------------

 

 

و دست آخر این‌که ما اصولن قربان هر کسی نمی‌رویم به‌جز سامان جان‌جانمان و دخمرکمان و این عمه زری هم از آن دسته‌یی‌ست که آدم همین‌جوری اصلن دوست دارد قربانشان برود . قربان خودمان هم که راه به راه داریم می‌رویم و می‌روند! فقط نمی‌دانیم چرا سبک نوشتمان  یک‌هو "سر هرمس"یی شد . به گمانمان در این لحظه آن رگ "خدای‌زن" بودنمان بد جور قلمبه شده . بعضی‌ها که اسمشان را این‌جا نمی‌بریم در این‌جور وقت‌ها همیشه بدجور دلشان به حال سامان جان‌جان ما می‌سوزد که احتمالن از ما بامبی‌های شدید نوش‌جان می‌فرمایند وقتی که دلشان را گرفته و هرهر به ما که داریم قربان صدقه‌ی خودمان می‌رویم به طرز مبسوطی می‌خندندیول

پ.ن. اون بعضی‌ها که بالا اسمشان را نیاوردیم خودمان می‌باشیم وقتی که حالات خدایگانیمان در ما فروکش کرده و تا حدی ساطع می‌شود

   + ژاندارک - ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳