دلم تنگه برادر جان.......

 مدت‌هاست نمی‌تونم بنویسم . نوشتن هم انگاری برام سخت شده . هی به انبوه مقاله‌ها و مجموعه داستان‌های کوتاه تموم نشده و دو تا رمان نیمه‌کاره‌م نگاه می‌کنم که روی هم تلنبار شدن و نمی‌دونم که باهاشون چه کار کنم . مثل بقیه‌ی پروژه‌های نصفه نیمه‌یی که همیشه چندتایی ازشون داشتم و دارم.....

 

دارم فکر می‌کنم کی فکرش رو می‌کرد که من یه شب سرد زمستونی این سر دنیا دلم اون‌قدر برات تنگ بشه و هوات رو بکنه که این‌ها رو برای تو بنویسم؟ کی فکرش رو می‌کرد که تو . تو پسر بچه‌ی تخس ننری که اون زمون‌ها من به زور می‌تونستم تحملت کنم و دیوونه می‌کردی من رو با انواع آزار و اذیت‌هات . حالا اون‌قده بزرگ شده باشی و مرد شده باشی که من واقعن دلم برات تنگ بشه و بخوام باهات درد دل کنم.......

 

روزهای سختی رو دارم این روزها این‌جا . دلیلش رو هم خوب می‌دونی که چیه . می‌دونم که هم تو و هم بقیه خیلی ازم دل‌خورین . می‌دونم که بهت فشار زیاد اومد این مدت . می‌دونم دیدن شکستن من برات قابل باور نبود و نیست هنوزم . دیگه مدت‌هاست که نمی‌دونم از من چه تصویر و تصوری توی ذهنت داری . هر باری که باهات حرف می‌زنم حرف‌هات پخته و پخته‌تر از قبل هست . جوجه . جوجه کوچولو . تو کی این همه بزرگ شدی؟ کی بیست سالت شد که من نفهمیدم . کجا بودم این پنج سال آخری که پیشت نبودم؟ چی‌کار داشتم می‌کردم؟ سرم گرم چی بود آخه؟ کجا تو رو جا گذاشتمت؟

 

ملغمه‌ی عجیبی شدی برام . فکر می‌کنم بین همه‌ی اطرافیان فقط منم که دیگه به چشم یه بچه به تو و حرف‌ها و کارهات نگاه نمی‌کنم . می‌دونم هنوز جفتمون خل‌بازی‌های خاص خودمون رو داریم . شاید هم واسه همینه که هم دیگه رو درک می‌کنیم و از هم دفاع می‌کنیم . هرچند . من نمی‌دونم که اصلن جایی هم برای دفاع از خودم باقی گذاشتم برات یا نه؟ می‌دونی که پرونده‌م خیلی خیلی سیاهه.......

 

می‌دونی . خوش‌حالم که بزرگ شدی . شاید این مدت هیچ‌چیزی مثل مسخره بازی‌های تو پای تلفن من رو از ته ته دل نخندونده . با این همه تفاوتی که با هم داریم و تو یه کمدین تمام عیاری . آقای مهندس مملکت . همه‌ی خوش‌حالیم از اینه که همون رشته‌یی رو می‌خونی که از بچگی عاشقش بودی . مغز متفکر ریاضی فامیل . که ضرب سه رقم در چاهار رقم رو ذهنی حل می‌کنی و من برای یه جمع و تفریق ساده هم نیاز به ماشین حساب دارم.......

 

می‌دونی . شب‌های این‌جا دلم می‌خواست که تو هم بودی . دیوونه‌بازی‌های من توی یه نصفه شب برفی زمستونی رو هیچ‌کی مثل تو درک نمی‌کنه . و هیچ‌کی هم مثل تو باهاشون حال نمی‌کنه . این که ساعت ده شب تازه بریم بیرون با ماشین قدم بزنیم و خیابون‌های برفی رو بالا و پایین کنیم . این‌که توی یه بار بشینیم رو به روی هم و من هیچ‌وقت نیازی نیست حس و حالم رو برای تو توضیح بدم . می‌فهمی این رو؟ هرچند . با اون قد دراز صد و نود سانتی‌ت فکر نمی‌کنم توی ورسای ِ فینگیلی ِ من جا بشی . اگه بیای من باید یه هامر بخرم که هم لنگای دراز تو توش جا بشه . هم این‌که با هم برخورد فیزیکی از نوع هیفدهم نداشته باشیم وگرنه که هر چاهار تا چرخ ماشین رو هواست.....

 

خلاصه‌ی مطلب این‌که دلم برات تنگ شده حسابی . آخ که چه‌قدر دلم می‌خواست با تو و سامان پیش هم بودیم الان . حالی می‌داد یعنی‌هااااا . با اون کوکتل‌های محشری که سامان درست می‌کنه . و من و تو که می‌زدیم زیر آواز و تو گنجیشگک اشی‌مشی می‌خوندی . آخ که چه‌قدر دلم می‌خواست جفت و جور شدنت با سامان رو از نزدیک ببینم........

 

کی بزرگ شدی فسقلی ِ قلنبه؟ خوبه ولی که بزرگ شدی . مهم نیست که تو چشم بقیه شاید هنوز همون پسر بچه‌ی همیشه مریضی باشی که دایمن تب چهل درجه داشت . مهم اینه که من می‌دونم که تو بزرگ شدی . و تو هم می‌دونی که من این رو می‌دونم . مهم اینه که مدت‌هاست به تو که فکر می‌کنم دیگه اون پسرک سر به هوا رو نمی‌بینم که همه‌ش دلم مدام براش شور می‌زد . حالا یه مرد . یه پسر بلند قد و خوش‌تیپ جوون رو می‌بینم که قدم‌هاش رو داره محکم‌تر از همیشه بر می‌داره . و به راهش و کاری که می‌کنه اعتقاد داره . حالا می‌دونم که مسوولیت من باز از همیشه سنگین‌تره . این‌بار نه برای راه‌نما بودن . بل‌که برای هم‌راهی کردن . یه هم‌راه خوب بودن خیلی سخت‌تر از یه راه‌نمای خوب بودنه . می‌دونم که مثل همیشه باورم داری من رو . می‌دونیم که جفتمون یه چیز رو می‌خوایم . می‌دونیم که هیچ‌وقت بچه‌های نمونه‌یی نبودیم شاید . ولی هیچ‌کی هم مثل ما . مثل من و تو برای هم نبود . خره . دوستت دارم................

 

 

----------------------------------

برادر جان  نمی‌دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن............

----------------------------------

 

 

پ.ن. مازیار - برادرم - بیست سالشه . شیش سال از من کوچیک‌تره . دانش‌جوی مهندسی عمران دانش‌کده فنی بابل . اون‌جا هم که از قدش و تیپش گفتم . قربون دست و پای بلوریش نرفتم (سبز چه عمل چندش آوری می‌شد ها . خودمونیم حالا) هر کی هم فکر می‌کنه که غلو می‌کنم درباره‌ش بگه تا عکسش رو نشونش بدم

 

پ.ن.٢. من و مازیار دو قطب کاملن مخالف هم هستیم . هرچی من اهل شعر و ادبیات و تاریخ و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و سایر مخلفاتش بودم و هستم . مازیار عاشق ریاضی و در کل هر چیزی که به عدد و رقم ختم می‌شه هست . از نظر شخصیتی هم همین‌طوره ولی دیگه بیش‌تر از این پته‌هامون رو روی آب نمی‌ریزم

 

پ.ن.٣. می‌خواستم یه پست بنویسم اختصاصی برای تولد زری . به‌ترین دوست جون دنیا . ولی نشد . در هر صورت . دو تا ترانه برای کادوی تولد بیست و هشت سالگیش می‌ذارم همین جا . هر چند . ام‌روز اول برای خودش فرستادمشون و گذاشتم که گوش کنه . زری . عاشقتم . تولدت مبارک عزیزترینم .
لینک ترانه‌ها:

Those Where The Days
Old School

 

 

پ.ن.۴. یه مثال کوچولو فقط می‌زنم از تفاوت‌های خودم و مازیار . اون‌هم اینه که . اوشون اصولن با وب‌لاگ نویسی مخالفه چون از توش پولی در نمی‌آد . به قول یک نفر که اسم نمی‌برم وقتی که این جمله‌ی نغز رو شنید با یک نگاه عاقل اندر سفیه به من گفت عقل این بچه بیش‌تر از تو کار می‌کنه . حالا باز هم بشین و هی وب‌لاگ بنویس!

 

   + ژاندارک - ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٦

....Kiss The Pain With Your Lips

It’s the same story nothing new
As the day falls into the night
As the wind blows over the time goes
Nowhere to run, nowhere to hide

I though I was too young to love
We don’t know if this can go on
It is too late to say goodbye
But we can’t say we never tried

So many words we want to say
But we wait for another day
We can make it last forever
It’s a chance to stay together

I see myself and where I am
Will you take me just as I am
Feelings that are so hard to hide
Kiss their pain with your lips goodbye

I don’t want no conversation
When I’m talking on solutions
Life is so strange when you are young
Something so right can turn so wrong

I thought I was too young to love
We don’t know if this can go on
It is too late to say goodbye
But we can’t say we never tried

So many words we want to say
But we wait for another day
We can make it last forever
It’s a chance to stay together

I see myself and where I am
Will you take me just as I am
Feelings that are so hard to hide
 .....Kiss their pain with your lips goodbye, goodbye

 

 

دوباره همان داستان قدیمی, خبر جدیدی نیست
هم‌چنان روز می‌گذرد و شب فرا می‌رسد
باد هنوز می‌وزد بر لحظاتی که می‌گذرند
جایی برای گریز نیست, جایی برای گم شدن

 

فکر می‌کردم هنوز برای عشق ورزیدن خیلی جوانم
نمی‌دانیم عشقمان تا کی می‌تواند به همین صورت ادامه یابد
دیگر برای خداحافظی دیر است
هر چند, نمی‌توان گفت که هرگز تلاشی هم نکرده‌ییم

 

واژه‌های زیادی‌ هستند که می‌خواهیم بگوییم
ولی در انتظار روزی دیگر می‌مانیم
می‌توانیم این حالت را ابدی کنیم
این شانسی است برای ماندمان باهم

 

من خودم را می‌بینم و جای‌گاهم را
آیا مرا پذیرا هستی این‌گونه که هستم؟
احساس‌هایی که پنهان کردنشان به سختی ممکن است
دردشان را با بوسه‌یی از لب‌هایت به فراموشی بسپار

 

من یک گپ دوستانه نمی‌خواهم
وقتی که دارم از راه حل‌ها می‌گویم
زندگی ملغمه‌ی عجیبی‌ست وقتی که جوان هستی
آن‌چه به نظر کاملن درست می‌آید, تبدیل می‌شود به بدترین چیز ممکن

 

فکر می‌کردم هنوز برای عشق ورزیدن خیلی جوانم
نمی‌دانیم عشقمان تا کی می‌تواند به همین صورت ادامه یابد
دیگر برای خداحافظی دیر است
هر چند, نمی‌توان گفت که هرگز تلاشی هم نکرده‌ییم

 

واژه‌های زیادی‌ هستند که می‌خواهیم بگوییم
ولی در انتظار روزی دیگر می‌مانیم
می‌توانیم این حالت را ابدی کنیم
این شانسی است برای ماندمان باهم

 

من خودم را می‌بینم و جای‌گاهم را
آیا مرا پذیرا هستی این‌گونه که هستم؟
احساس‌هایی که پنهان کردنشان به سختی ممکن است
دردشان را با بوسه‌یی از لب‌هایت به فراموشی بسپار, به فراموشی بسپار......

 

 

 

کلیپ ترانه رو می‌تونین این‌جا ببینین

 

 

   + ژاندارک - ۳:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳

Nostalogy

محرم که می‌شه هنوز بعد پنج - شیش سال که این‌جام دلم پر می‌کشه....
نه واسه حسین و تاسوعا و عاشورا....
فقط واسه شیرین پلوی نذری که آقای ودیعیان می‌داد و ندا همیشه یک ظرف مخصوص واسه من جدا می‌فرستاد.......

 

 

 

پ.ن. نیشخند

   + ژاندارک - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۳

اندر حواشی یک کنسرت توپپپپپپپپ

پیش نوشت : ما همین الان سری زدیم به وب‌لاگ فرزام جانمان و دریافتیم ایشان آن‌جور که خودشان نوشته‌اند گویا مرحوم شده و وفات خود را به همگان تسلیت گفته‌اند . لطفن برای شادی روحش دعا کنید که در جهنم خوش بگذراند . احتمالن روحشان  هم نصفه شب بیاید در آپارتمان ما را بزند و خرخره‌ی ما را بجود با این مدل خبرگزاریمان!

 

پی‌نوشت پیش‌نوشت : هومونید جان شما هم که در همان کامنت‌دونی فرزام‌جان‌جانتان اعلام کردید شما هم مرحوم شدید . پس ما به چه کسی تسلیت بگوییم پس؟

 

------------------------------------------------------

 

ما دی‌شب در طی یک عملیات ضربتی و برای این‌که از فرزام کم نیاوریم . در ظرف کم‌تر از بیست دقیقه حاضر شدیم و پریدیم توی ماشین و گاز را بگیر و د ِ برو که رفتیم ..... کنسرت ابی! .

 

جریان از این قرار بود که یکی از دوست‌جان‌هایمان از چند روز پیش برنامه ریخته بود که ما را ببرند بیرون که در این تعطیلات تهنا نمانیم* و کمی هم خوش‌خوشانمان شود . و به ما هم نگفته بودند که برنامه‌شان چیست که سورپرایز کنند ما را . ما هم دی‌روز عصر هر چه کردیم دیدیم حس و حالش را نداریم . این بود که زنگ زدیم خدمتشان که تو را جان بچه‌هات کوتاه بیا و قرار ام‌شب را کنسل کن که ما لمیده‌ییم در جای گرم و نرممان و حوصله‌ی بیرون رفتن را نداریم . ایشان هم بعد از کلی چک و چانه زدن تلفنی و دریافتن این‌که ما به هیچ صراطی مستقیم نیستیم و میزان تنبلی ذاتی‌مان بیش‌تر از آن است که در ساعت شش و نیم عصر شنبه به بهانه‌های واهی تکانی به بعضی قسمت‌های مبارک خودمان بدهیم . صدایشان را انداختند سر گلویشان و خطاب به ما فرمودند که "خره! بلیت کنسرت ابی گرفتم که با بچه‌ها بریم . آماده می‌شی زود می‌آی یا باید بیام اون‌جا با اردنگی رات بندازم" و ما از کل جمله‌اش فقط همان کنسرت و ابی را شنیدیم و بس . این بود که جستیم و واجستیم و نیم ساعت بعد جلوی ساختمانشان بودیم و چون سالن نزدیک به محل کار قبلی ما بود و از آن‌جا که ما همیشه همه جا را بلدیم و باز هم چون ما عادت داریم تند برانیم و هی لایی بکشیم که عقب نمانیم . همگان پریدید به طرف رخش ما و ما هم گاز را بگیر و د ِ برو که رفتیم ..... کنسرت ابی

 

از ابی و خواندنش و روی هوا رفتن سالن وقتی که خلیج فارس را می‌خواند و چهره‌های مبهوت سکیوریتی‌گاردها چیزی نمی‌گوییم . اگر می‌خواهید بدانید سری به وب‌لاگ فرزام جانمان بزنید که همه‌ش را نوشته‌اند خیلی خیلی به‌ترترتر از ما .

 

ولی . آما . اگر . آمان از این جماعت ایرانی اهل فشن! ما تا نیم ساعت اول مطمین نبودیم آمده‌ییم کنسرت ابی یا اشتباهی آمده‌ییم جشن سال‌گرد ازدواج ملکه الیزابت و پرنس فیلیپ! از آن‌جا که خودمان و دوستانمان همیشه همگی خیلی casual و در عین حال elegant لباس می‌پوشیم دهانمان باز مانده بود از دیدن آن‌هایی که موهایشان را شنیون کرده و هفت قلم آرایش داشتند و لباس شب‌هایی پوشیده بودند که حتا لژینورهای برادوی برو هم نمی‌پوشند . بعد مانده بودیم که خب دلیلش چیست؟ پز بدهند؟ سالن که تاریک تاریک است . دوست دختر و دوست پسر تور کنند؟ سگ در آن‌جا صاحبش را گم می‌کند و نمی‌شناسد . چشم بقیه را کور کنند؟ نمی‌دانیم واللاه! ولی قطعن می‌دانیم در آن سوز و سرما با آن دامن‌های سوپر مینی‌ژوپشان بدون جوراب شلواری و با صندل‌های باز حتمن یخ زده‌اند .
البته پسرها هم دست کمی از دخترها نداشتند . کت و شلوارها و کراوات‌ها و دکمه سردست‌ها و سنجاق کراوات‌ها و باز هم موهای درست شده! خلاصه که چشم چرانی کردیم همه طرفه به نیت همه‌ی دوستان .

 

دیگر این‌که نمایش‌هایی داشتیم در کنار دست چپ خودمان و در کنار دست راست دوستمان و پشت سر هردویمان خدا نصیب نکند!

 در کنار دست چپ ما زوجی بودند بسی غرغرو . دخترک یک‌سر در حال نق نق می‌بود به جان پسرک و پسرک هم از زمین و زمان ایراد می‌گرفت . و درست در اوج زمانی که همه هم‌راه شده‌بودند با ابی چنان سقلمه‌یی دخترک زد به پسرک که ما در دلمان گفتیم "یا خدا! پسره مرد!" و بعد دخترک با بی‌خیالی تمام نگاهی کرد به پسرک و گفت "خب بهت می‌گم تو نخون . خب نخون دیگه" پسرک هم که از درد مثل لبو شده بود گفت "چشم" دو دقیقه بعد هم دخترک گفت "آآآآآآآآآآآه . حوصله‌م سر رفت . بریم دیگه" و دست پسرک را کشید و برد . دلمان کباب شد اساسی . نگاه پسرک تا آخرین لحظه به صحنه بود .

بعدش حواسمان جمع شد به زوج کنار دست کتی‌جانمان . دختر و پسر جوانی بودند که انگاری سالن کنسرت را با fight club اشتباه گرفته بودند . دختر تمام مدت داد می‌زد سر پسر که آمده دختر بازی و چشم چرانی و پسر هم بل گرفته بود که اصلن خوب می‌کند به دخترهای دیگر نگاه می‌کند . مگر نه این‌که دختر خودش هم آمده عشوه بریزد برای پسرهای دیگر و طنازی کند با آن سر و وضعش؟ کار داشت به جاهای باریک می‌کشید که این‌ها هم خوش‌بختانه رفتند.

و بعد حواسمان رفت پی زوج پشت‌سریمان که زوج میان‌سالی بودند بس پروانه‌یی و آقا چنان خانم را در آغوش کشیده بود گرم و خانم هم چنان آسوده خودش را یله رها کرده بود در آغوش آقا و چنان عاشقانه بود نگاه‌هایشان به هم وقتی می‌خواندند با ابی که ما این‌بار دلمان برای خودمان کباب شد بسی و هوای سامان‌جان‌جانمان را کردیم و کمی تا قسمتی عذاب "وجدان نداشته‌"مان را گرفتیم که چرا در فراق یار آمده‌ییم کنسرت ابی و با ابی داریم داد می‌زنیم و حالی می‌بریم اساسی **.

 

بعد از کنسرت هم چون صدای همه‌مان گرفته بود و در نمی‌آمد و تشنه هم بودیم . رای بر این شد که همه آب‌پرتقال بزنیم توی رگ به عوض چای یا قهوه که بتوانیم ذره‌یی بخوابیم ساعت چاهار صبح!

 

 

 

 

* آمدییم خانه زنگ زدیم به مامان‌جانمان خبر بدهیم که نایب‌الزیاره بودیم از سوی همگان و این‌که کتی‌جانمان برای این‌که ما در تعطیلات برنامه‌یی نداشتیم ما را برده‌بود بیرون که مامان‌جان زدند زیر خنده که "چه‌قدر هم برنامه نداشتی . تو که از جمعه‌ی اون هفته هر شب مهمونی و بیرونی" و بعد شمردند برایمان که "اول تولد دختر دوستت . بعد کریسمس پارتی آفیس . بعد مهمونی شب یلدا . بعد baby shower دوستت . بعد شب کریسمس مهمونی خونه‌ی هم‌کار سابقت و روز کریسمس خونه‌ی هم‌کار جدیدت" که ما مجبور شدیم برای این‌که نفسی تازه کنند حرفشان را قطع کنیم و توضیح دهیم که به مهمانی آخری نرفتیم چون حوصله‌ی مهمانی را نداشتیم . و از بعد از ظهر جمعه که برگشته‌بودیم خانه‌ی خودمان از کریسمس پارتی و sleep over منزل هم‌کار سابقمان . تا همان عصر شنبه در خانه مانده بودیم و جایی نرفتیده بودیم و ترس برمان داشته بود که نکند اگر از بیش از این در خانه بمانیم .  ریشه در بیاوریم از یک جاهاییمان!

 

** سامان‌جان‌جانمان هم برای این‌که از عذاب "وجدان نداشته"‌ی ما بکاهند کلی تشویقمان کردند و گفتند "عزیز دلم خوب کاری کردی که رفتی . خوش‌حالم که بهت خوش گذشته" و ما هم نیشمان اول رفت تا بناگوش و سپس تا پس کله‌مان که ایشان این همه ما را دوستمان می‌دارند

 

 

پ.ن. همه‌ی این اصطلاحات و کلمات انگلیسی که در متن آورده‌ییم فقط فقط جهت کمک به فرزام جانمان و تقویت زبان انگلیسیشان می‌باشد که زودتر راه بیفتند و کم‌تر دیکشنری به دست در خانه راه بروند . همین!

 

پ.ن.٢. گفتیم این را هم بگوییم که زوج پشت‌سری‌ ما هیچ ایرادی نداشتند و خیلی خوب بودند . گفتیم خدا نصیب نکند از آن جهت که اگر شما هم همانند ما در فراق یار می‌سوزید دیدن صحنه‌های این چنانی خیلی داغ دلتان را تازه کرده و ممکن است عذاب وجدان نداشته‌تان بیدار شود یک‌هو .

   + ژاندارک - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۸

Reiteration

تکرار....................

 

 

 

  تکرار .
  زشتی و زیبایی .
  دنگ و دنگ و دنگ .

 

- ساعت گرد است و مربع و مسطتیل و بیضی و لوزی .

 

- شش‌گوش و هشت‌گوشش را هم دیده‌ام .

 

- انواع مختلفی دارد . کدامش را می‌خواهی؟

 

- آن‌که می‌گردد و ثابت است .
  همان‌که زشت است و زیباست .
  آن را که تکرار می‌شود و متفاوت است .
  آنی که قدیمی و جدید است .

 

- ساعت ام‌روزی؟
  نسل جدید؟

 

- مثل فرفره می‌چرخند .
  دور می‌زنند .
  می‌گردند . می‌روند و می‌آیند .....

 

- تمام نمی‌شوند؟

 

- آغاز و پایانشان یک‌سان است .
  تفاوت پوچ است .
  ساعت‌ها همه یک زمان را نشان می‌دهند .

 

- و مرگ آواها؟

 

- تیک تاکشان یکی‌ست .
  تا نگاه کنی تمام می‌شود .

 

 

  دنگ و دنگ و دنگ .

 

 

- آغاز نسلی دوباره .
  جدید . جدید و باز هم جدید .

 

- مگر نسل‌های قبل تمام شده‌اند؟

 

- با هم فرق دارند .

 

- ولی تفاوت پوچ بود!

 

- پوچ پُر است .
  پُر پوچ بود .
  و پُر میان‌تهی‌ست .....

 

- و پوچ؟

 

- پوچ پُر است .

 

- و آواها؟

 

- زندگی دوباره .
  آیتی جدید .
  نسلی نو .
  آغاز و پایانی متفاوت دارند .

 

- و مرگ؟

 

- پنجره‌یی رو به آفتاب برای
  قلب ساعت‌ها .

 

- مگر یکی نیستند؟

 

- نه! زمان‌ها جدایند .
  و لحظه‌ها سرنوشت‌ساز .
  لحظه‌ی مرگ و زندگی از یک‌دگر دورند .

 

- و بینشان؟

 

- فرصتی برای دنگ دنگ و تیک تاک ساعت‌هاست .

 

- کدام ساعت؟
  بیضی . لوزی . مربع . مسطتیل . دایره .
  شش‌گوش و یا هشت‌گوش؟

 

- هیچ کدام!
  ساعت تکرار .
  زشتی و زیبایی .

 

                                                                     ٧ مهر ١٣٧۶

 

 

 

 

پ.ن. به تاریخ زیر شعر نگاه کنید . سال دوم دبیرستان این رو نوشتم!

   + ژاندارک - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦